۱۳۸۸ دی ۵, شنبه


Father Brendan Flynn: It's an old tactic of cruel people to kill kindness in the name of virtue. There is nothing wrong with love.

Doubt

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

راجعون

نمی‌دانم که همه از کجاییم و به سوی کجا می‌رویم همه. در مورد جزئیات این گزاره چیزی نمی‌دانم. ولی همه‌مان می‌دانیم و می‌بینیم که می‌رویم. روزی، شبی، وقتی یا حتی بی‌وقتی. می‌رویم به سوی ناشناخته‌ای. بعد باز به درستی همین جمله فکر می‌کنم. آیا همه‌مان می دانیم که می‌رویم؟ من، تو، او، ما، شما، ایشان، ایشان، ایشان؟

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

مهمان‌های یخچال


شب‌ها که خواب ایم ‌می‌گذارمشان توی یخچال. بعد صبح موقع صبحانه می‌آورمشان بیرون تا یک دفعه عطرشان خانه را پر کند.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

بشین رو کاناپه

ژانری در فیلم‌ها هست که بهش می‌گویند فیلم جاده‌ای و من نمی‌دانم مشخصاتش چیست. گمانم این طور است که کسی در طول فیلم در جاده‌ای سفر می‌کند و بعد که مسافر به مقصد می‌رسد، مقصد اولیه یا جای دیگری که آن وسط‌ها پیدا کرده، تغییری کرده است. در واقع تغییری در او حاصل شده و مثلا انگار به بلوغی، درکی، دریافت تازه‌ای چیزی رسیده است. برای من این کتاب این طور بود. زنی مسافر بود و در طول سفر انگار خودش و احوالش و آدم‌های زندگیش و گذشته و حتی آینده‌اش را مرور می‌کرد. بعد می‌رسید به مقصد که همان شهر محل زندگیش بود. طوری که انگار تازه رسیده به آن شهر یا دوباره دارد می‌بیندش یا اصلا می‌تواند زندگی تازه‌ای را در آن جا شروع کند.
کتاب روال مشخصی ندارد که چه طور پیش برود. نویسنده در ذهنش با ما حرف می‌زند. در قطار است و ما توی سرش هستیم، در اتاق هتلش دراز کشیده و ما توی سرش هستیم. گاهی می‌آییم بیرون و یکی دو اتفاق کوچک می‌افتد و باز برمی‌گردیم توی کله‌ی خانم و از آن‌جا دنیا را تماشا می‌کنیم. از یک جایی انگار به بودن در ذهن نویسنده عادت می‌کنی و دیگر خیلی هم دلت نمی‌خواهد به دنیای بیرون بیایی. بودن در ذهن نویسنده خوشایند می‌شود.
من کتاب را بیش از شش ماه پیش از روی پیش‌خوان نشر چشمه برداشتم. همان موقع یکی دو بار تلاشی کردم که بخوانمش. در حد شروع ماند. زیادی احساساتی بود برای من. دو سه هفته پیش که مسافر بودم برداشتمش. توی قطار دستم گرفتم و همین طور که قطار تلق و تولوق می‌کرد شروع کردم خواندن. انگار ریتم کتاب با تلق و تولوق قطار خیلی جور بود. کتاب دستم بود و همین طور که از پشت شیشه‌های کلفت و رنگی قطار گاهی بیرون را تماشا می‌کردم با نویسنده که او هم مسافر قطار بود هم‌راه شدم و خواندمش. نمی‌دانم مترجم متن را از فرانسه ترجمه کرده یا انگلیسی. به گمانم خوب ترجمه نکرده است. جاهایی به طور واضح می‌توانست چیز بهتری بگذارد یا ساخت جمله را عوض کند و خواننده را راحت‌تر پیش ببرد. ولی در کل بد یا آزاردهنده هم نیست. به چشم من طرح جلد کتاب دوست‌داشتنی و هم‌راه کتاب بود. ابهام و مه‌آلودگی فضای روی جلد شبیه روایت کتاب بود. انگار نشسته باشی در قطاری که حرکت می‌کند، یا در کافه‌ای پشت پنجره‌ای که آن طرفش بارانی است و بیرون را تماشا کنی. انگار همه چیز سایه‌ای مبهم است.

کاناپه‌ی قرمز
میشل لبر
ترجمه‌ی عباس پژمان
نشرچمشه- چاپ اول- زمستان هشتاد و هفت

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

لابد در ستایش نوشتن

در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغ باران می‌کردند، در ایامی که به نظر می‌آمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلا وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شده‌ایم، در چنین ایامی انسان می‌نویسد تا بلکه بتواند بر این خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم می‌نویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه چهره‌های مختلف به خود می‌گیرد و هر کدام از این چهره‌ها همیشه واقعیت سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی می‌کند.
ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرو رفتن و غرق‌شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه‌هامان زنده نگه داریم.

ادبیات و حافظه
روح پراگ
ایوان کلیما

بنویسیم. همه‌مان بنویسیم.

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

کوتاه

فاصله‌ی بین خوشی و ناخوشی، بین احساس خوب و بد کم است. خیلی کم. به اندازه‌ی دیروز عصر که من حالم از خودم و سرماخوردگی چند روزه و بوی مریضی که همه جا حسش می‌کردم و خانه‌ی نامرتبمان به هم می‌خورد تا امشب که من حالم معجزه‌آسا بهتر شده بود و خانه‌مان را تمیز کرده بودم و شام خوش‌مزه داشتیم. یا حتی کم‌تر. به اندازه‌ی چند دقیقه. همان چند دقیقه فاصله‌ی عصرِ آن روزِ تابستان که کنار اتوبان نیایش پیاده می‌رفتیم به سمت سینمای ملت. گرم بود و راه طولانی شده بود و آفتاب داغ بود و من کلافه بودم از این که چرا به حرف من گوش نکرد و از توی پارک نرفتیم. بعد رسیدیم به سینما و بلیت گرفتیم و خیلی زود نشستیم روی یکی از نیم‌کت‌ها زیر درختی و باد خنکی می‌آمد و هوا خوب شده بود و احساس خوش با هم بودن یک دفعه سر و کله‌ش پیدا شده بود.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

دیروز


سرِ کوچه‌مان

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

موهایش در باد*

عید بود. رفته بودیم عیددیدنی خانه‌ی یکی از فامیل‌های دور که بچه‌ی هم‌سن و سال من نداشتند. میوه و شیرینی و آجیلم را خورده بودم. یک کمی هم نشسته بودم و بعد حوصله‌ام سر رفته بود لابد. آمده بودم بیرون از خانه. خانه‌شان در کوچه‌ی باریک شیب‌داری بود. بابا ماشین را سرکوچه قبل از این که شیب تند شود پارک کرده بود. من شیب را آمدم بالا تا رسیدم سر کوچه و نزدیک‌تر به خیابان اصلی. هوا، هوای خوب روزهای اول فروردین بود. آسمان، آبیِ آبی و آفتابی. من شلوار مخمل کبریتی ریز زرشکی قشنگی پوشیده بودم که نمی‌دانم در قحطی آن روزها از کجا آمده بود، با بلوزی که یادم نیست چی بود و ژاکت قرمز دست‌بافت خواهرم. موهام را مادرم دم اسبی بسته بود. سرم را تکان می‌دادم و موهام این طرف آن طرف می‌رفت در هوا. دو طرف ژاکت را کنار زدم و دست‌هام را کردم در جیب‌های شلوارم و شروع کردم راه رفتن روی لبه‌ی بلند جوی کنار خیابان. سعی می‌کردم سرم را هماهنگ با قدم‌هام این طرف و آن طرف ببرم. ایده‌ی دست‌ها توی جیب شلوار را لابد از فیلم‌ها گرفته بودم. سرم را تکان می‌دادم و در همان حال کودکی از هوای تازه و تمیز و آفتاب دل‌نشین و تکان مو با باد ملایم لذت می‌بردم. گمانم هفت هشت ساله بودم. هنوز می‌توانستم دم اسبیم را در هوا تکان دهم.
این تصویر امروز یادم آمد که داشتم برای لحاف مخمل دست‌دوز مادرم ملافه‌ی جدید می‌دوختم. مخمل قهوه‌ایش مرا خاطره به خاطره برد تا آن مخمل زرشکی. به نظرم رسید دو سال پیش لابد به دلیل همین تصویر دل‌نشین و کم‌یاب گوشه‌ی ذهن بوده که تا آن شلوار مخمل زرشکی خوشگل را توی مغازه دیدم بی‌خیال گشادی و بلندیش سریع خریدمش.

* این اسم سرخ‌پوستی را الان برای خودِ آن سال‌هام پیدا کردم.

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

وقت بد مصائب

پارسال توی نشر چشمه الکی دم قفسه‌ی کتاب‌های شعر ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم. خیلی مشتری شعر نیستم. گاهی می‌خوانم و می‌گذرم. یکی از کتاب‌های احمدرضا احمدی را برداشتم. همین جوری صفحه‌ای را باز کردم که بخوانم. دلم لرزید.

«رفتم
به آش‌پزخانه که برای خودم چای بریزم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم»

همین طور ماندم. چه طور چیزی ممکن است این قدر ساده باشد و این قدر حقیقت در خود داشته باشد. دوباره خواندم و بغض کردم. آقای نشر چشمه داشت نگاه می‌کرد. نمی‌شد اشک ریخت. صفحه‌ی دیگری را باز کردم که مثلا یعنی دارم می‌خوانم. نمی خواندم. فقط نگاه می‌کردم. آقای نشر چشمه حواسش رفت پی باقی قفسه‌ها و مشتری‌ها. من راحت‌تر شدم کمی. بغضم را آرام ول کردم. اشکی حاصل نشد از بغض. نفس عمیقی آمد. فکر کردم چند بار من همین کار را کرده‌ام، به شکل‌های مختلف یا اصلا دقیقا به همین شکل. رفته‌ام توی آش‌پزخانه و برای خودم چایی نسکافه‌ای میوه‌ای چیزی فراهم کرده‌ام که فقط حواسم را از این موضوع واقعی پرت کنم. تا بتوانم نفس بکشم. راحت نفس بکشم.
آهای احمدرضای احمدی، از آن تو بیا بیرون. مرگ همیشه و به خصوص این روزها به اندازه‌ی بیش از کافی یادمان هست. بیا بیرون و یک کم زندگی را یادمان بیاور.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

خاطره‌ی قهوه‌ای

در بیروت، روی نیم‌کتی دم ساحل رو به روشه نشسته بودیم. فکر می‌کردم روشه آخر جای توریستی توی این شهر باشد. هست و نیست. گمانم مثل پل خواجو توی اصفهان که هر وقت گذرم بهش افتاده پر از اصفهانی و غیر اصفهانی بوده. آدم‌ها عکس می‌گرفتند. از هم، با هم، از روشه، از دریا، از غروب، من هم نسبتا دزدکی از دیگران. همین طور با دوربینم ورمی‌رفتم که صدای جرینگ جرینگ ملایمی آمد. گوش کردم و صدا نزدیک‌تر شد. نگاهش کردم. مردی بود که فلاسکی دستش بود، شاید آب جوش داشت شاید هم قهوه، چند تایی لیوان یک بار مصرف و سه تا فنجان خیلی کوچک بی‌دسته. پیاله- فنجان‌ها را با شست و دو سه انگشت دیگرش گرفته بود و هی توی هم ولشان می‌کرد و صدایی جیرینگ دل‌نشینی ازشان درمی‌آورد، مثل زنگوله‌ی بزغاله‌ای که چابک این طرف و آن طرف می‌دود. با چشم دنبالش کردم. نمی‌دانم چرا ازش قهوه نخریدیم.

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

دیر یا زود، بلکه به امید خدا بسیار زود.
آدم است دیگر. گاهی هیجانش می‌گیرد. گاهی چند جمله، گاهی حتی چند کلمه حالش را خوش‌تر می‌کند. دلش را امیدوار می‌کند. چه اهمیت دارد گوینده‌ی کلمات کیست وقتی کلمه‌ها و حالی که در پس آن‌ها است، این قدر به ما نزدیک اند.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

در راه تلفریک


کنار اتوبان بیروت به شمال از ون پیاده شدیم. راننده کابل‌های تله‌کابین را نشانمان داد و گفت جونیه. اتوبان گمانم شش باند داشت و لاین برگشت دو سه متر پایین‌تر از لاین رفت بود. کمی دور و برمان را نگاه کردیم که شاید درکی شهودی چیزی برای رفتن به آن طرف حاصل شود که نشد. هیچ علاقه‌ای هم به عملیات انتحاری برای وصال تله‌کابین یا جونیه نداشتیم. خانمی کنار اتوبان دکه داشت. آب و قهوه و خوردنی‌های دیگر داشت. میان‌سال و سفیدرو و کمی چاق بود. رفتم سلامی کردم که بپرسم چه طور برویم جونیه. به عربی جواب داد و وقتی دید من انگار نمی‌فهمم یکی دو کلمه فرانسه گفت. باز من شانه‌هام را بالا انداختم و لب‌خند زدم که نمی‌فهمم. کلمه‌های جونیه و تلفریک (تله‌کابین) را براش گفتم. شروع کرد به عربی لبنانی برای من توضیح دادن که چه طور بروم. می‌دید که من زبانشان را نمی‌فهمم. تمام سعیش را می‌کرد که اشاره‌های کامل و مفهومی هم‌راه کلماتش کند. اتوبان را نشان داد و سرعت بالای ماشین‌ها را و اشاره کرد که می‌زنند بهمان و سرش را بی‌جان انداخت روی شانه‌اش که یعنی می‌میریم و سرش را جنباند که یعنی از این راه نه. بعد دورتر را نشان داد. دورتر چیزهای زیادی بود که من نمی‌فهمیدم منظورش کدام است؛ چند ماشین ایستاده و چند مغازه و بیل‌بوردهای تبلیغاتی. بعد یک جوری اشاره کرد که من حدس زدم منظورش بیل‌برد است و باز نفهمیدم کدام بیل‌برد. کلماتی می‌گفت که من اصلا نمی‌فهمیدم و نگاهش می‌کردم. بعد دستش را گذاشت روی سینه‌اش و لباس زیرش را نشان داد و بعد بیل‌بردی را نشان داد که تبلیغ لباس زبر بود. سرم را تکان دادم که یعنی فهمیدم. اشاره کرد که آن‌جا راه زیرگذری هست که می‌پیچد زیر راه اصلی و می‌رسد به جونیه. یکی از دست‌هاش را کرد اتوبان و آن یکی دستش را پیچاند و از زیر آن یکی رد کرد. لب‌خند زدم و شکرا و مرسی را پشت سر هم گفتم. مطمئن شد که فهمیده‌ام و راه را نشانمان داده است. گمانم خیلی زیاد خوش حال شد که توانسته با اشاره و دست منظورش را برساند. خندید و بغلم کرد و بوسیدم. بعد هم با لب‌خند بدرقه‌مان کرد.
پ.ن: عکس را در راه برگشت از توی کابین گرفته‌ام.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

ایالت داکوتای شمالی

نجمه زنگ زد دعوتمان کند خانه‌ش برای شنبه شب. گفت تکتم دارد می‌رود آمریکا. خانه‌شان را داده‌اند و برای همین مهمانی خانه‌ی نجمه است. همین طور داشت یک چیزهایی می‌گفت. من دهانم از همان موقع شنیدن تکتم دارد می‌رود باز مانده بود. از همان موقع رفتم توی فکر یا فکر آمد توی سرم. تمام دیشب هی نگاهش می‌کردم. هی نگاهمان می‌کردم. تصویرها و خاطره‌ها و حس‌ها رهام نمی‌کنند. از خودم تعجب می‌کنم. خودم را نمی‌فهمم. چرا این قدر جا خورده‌ام. چرا این قدر احساساتی شده‌ام. مگر اولین بار است که کسی می‌رود. مگر تمام هفت هشت سال گذشته به رفتن همه نگذشته است. مگر دفترچه‌ی تلفنم جای یک سری شماره‌ی بی‌خاصیت که فقط شکل خانه‌ها و صورت‌هاشان را می‌آورد توی ذهنم نشده. این قدر وارد شده‌ام که وقتی کسی زنگ می‌زند وسط روز و می‌پرسد چمدان بزرگ فلان از کجا بخرم و من آدرسش می‌دهم، می‌فهمم دارد بی‌صدا و باعجله می‌رود. مگر یاد نگرفته‌ام که راحت خداحافظی کنم. مگر خداحافظی برام کار معلوم و مشخصی نشده. مگر خوب یاد نگرفته‌ام که برای دوست راهی آن سوی دنیا چه کادو بخرم و قیمتش چند است حدودا و چه طور باهاش خداحافظی کنم و چه طور در مهمانی لبخند بزنم و هزار چه طور دیگر. مگر همه‌ی پارسال تا الان که یکی دو بار بیش‌تر ندیده‌امش نمی‌دانستم که دارند برای تافل درس می‌خوانند و اصلا وقت ندارند. مگر خبر نداشتم که همه‌ی روزهای تلخی که ما سرمان به سبز و اندوه و امید و امیرآباد و آزادی تا انقلاب گرم بود آن‌ها مشغول برنامه‌ریزی و اطلاعت گرفتن در مورد ویزا در باکو و قبرس و دوبی بودند. چرا این قدر غم‌گینم. چرا این قدر مثل دخترهای شانزده ساله‌ی دبیرستانی احساساتی ام و دنبال آهنگ قدیمی و خلوت برای گریه می‌گردم. نکند یاد اولین روزهای خوابگاه و واحد صد و شانزده و آن پنج تا دختر هجده ساله‌ی شهرستانی ساده‌دل با ابروهای پر می‌افتم. نکند یاد تعجب خودم از دیدن تکتم با آن چمدان آقای ووپیش که همه چیز همه چیز درش داشت، می‌افتم. نکند یاد شب‌هایی که ساز می‌زد و می‌خواند می‌افتم. نکند یاد منصور و شهرام شب‌پره و دو ساعت پشت سر هم رقصیدن و ریاضی یک و فیزیک یک نخواندن می‌افتم. نکند یاد اولین نمارستاق رفتنمان می‌افتم و حیرت خودم از دیدن آن آسمان و کوه و دشت. نکند یاد شب‌های سرد نمارستاق و آتش روشن کردن و آواز خواندن دسته‌جمعی میان غریبه‌هایی که آشنا به نظر می‌آمدند می‌افتم. نکند یاد مهمانی‌های بی‌شمارش و غذاهای خوش‌مزه‌ش می‌افتم. نکند می‌ترسم سه سال دیگر همه‌ی آدم‌هام اسمی باشند و چراغی روشن یا خاموش در جی‌تاک. نکند از خودم عصبانی ام که همین دو تا و نصفی باقی‌مانده را هی درست نمی‌بینم.
شاید امشب به تکتم زنگ بزنم. بهش بگویم نرود فارگو. بگویم فارگو نصف سال سرد سرد است. در فارگو در هر کیلومترمربع کم‌تر از یک آدم وجود دارد. در فارگو نمی‌تواند مهمانی بدهد و ما را دعوت کند ترش کباب و کوکوسبزی و برنج چرب و چیلی بخوریم و تا صبح هی بازی‌های مسخره بکنیم.


۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

امسال فصل خرمالو برای من کمی زودتر شروع شد. در بیروت خرمالوها رسیده‌ی رسیده بودند.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه


بابام نوجوان بوده که این کتاب را خریده؛ لابد شانزده هفده ساله. این دفعه که مشهد بودم، لای کتاب‌های روی میز دیدمش.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

فرق می‌کند سال با سال

بعضی سال‌ها بیش‌تر از یک سال اند. باور کنید. من که هیچ باور نمی‌کنم این سالی که از تابستان پارسال شروع شد و تا تابستان امسال که نفهمیدم کی شروع شد و چه طور گذشت و کی تمام شد و انگار هنوز ادامه دارد، با همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و دردها و عشق‌ها، و مثلا آن سالی که ده ساله بودم و در آن کلاس چهارم شلوغ حتی یادم نیست چی می‌خواندم و چه می‌کردم، هر دو یک سال باشند. نخیر. من که باور نمی‌کنم. مطمئن ام که بعضی سال‌ها بیش‌تر از یک سال اند. بعضی سال‌ها به یک عمر پهلو می‌زنند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

میزبان‌های نمونه

عرضم به حضور انورتان که شش روز تمام است من اصلا غذا نپخته‌ام؛ یعنی هیچ هیچ. در این حد که اجاق گازی که هفته‌ی پیش تمیز کرده بودم و درش را بسته بودم، هنوز در بسته مانده است. ماجرا هم این است که هی دعوتمان کردند برای شام و افطاری و موقع خداحافظی یک قابلمه غذا زدند زیر بغلمان. آن هم نه برای یک وعده، که دست کم دو وعده. آخرینش هم امشب که باز مائده‌ی آسمانی از بالا رسید. حالا درست که بعضیش خیلی خوش‌مزه نبود ولی خب از قدیم چیزهایی در مورد مفت بودن و کوفت بودن و این چیزها گفته‌اند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

قصه‌ی ظهر جمعه

سر ظهر ساعت یک، مردم توی خیابان بودند؛ توی پیاده‌رو، توی پارک لاله، وسط خیابان، دو قدمی نیروهای لباس ترس‌ناک‌پوش، همه جا و صداشان بلند. یک دفعه باران گرفت، تند با دانه‌های درشت. یک نگاهشان به آسمان بود و یک نگاهشان به هم و هنوز صداشان بلند. برگ‌های سبز خیس شده بودند. برگ‌های سبز با باد می‌لرزیدند. برگ‌های سبز زیر باران می‌درخشیدند. برگ‌های سبز زنده‌ترین بودند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

سلام گلابی

میوه خانه را زنده می‌کند. هوای خانه را عوض می‌کند. تماشای یخچال پر میوه با آن همه رنگ و بو آدم را خوش‌حال می‌کند. شستن یک سبد میوه انگار که کمی غم را از دل آدم می‌شوید و می‌برد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

از کی مجاز ایم به بچه ریا را بیاموزیم؟

دخترک دوستم هفت ساله است. خانواده‌ی پدری و مادریش هر دو متشرع اند. شعائری مثل حجاب و محرم و نامحرم در خانه‌هاشان جدی است. دخترک هیچ وقت ندیده بوده کسی غیر از خانه‌شان در جای دیگری بی‌روسری باشد. بدون هیچ درکی از دین یا قانون یا هر چیز دیگری فکر کرده این طوری است دیگر. آدم‌ها توی خانه‌ی خودشان بی‌روسری اند و در مهمانی و خیابان با روسری. سال قبل سفری خارج از ایران رفته‌اند. دخترک دیده همه در خیابان تی‌شرت و شلوار و باقی لباس‌های خانه یا مهمانی را پوشیده‌اند و روسری ندارند. از مادرش پرسیده چرا این طوری اند. مادرش گفته خارج مردم این طوری لباس می‌پوشند. باز مشکل بچه با این جواب حل شده. بعد از مدتی رفته‌اند تولد یکی از دوستانش. همه‌ی خاله‌ها لباس خوشگل پوشیده بودند و عموها هم پیش خاله‌ها بوده‌اند. دخترک طفلی گیج هی از مادرش پرسیده مگر این جا ایران نیست؟ چرا خاله فلانی و فلانی روسری ندارند؟ چرا تو داری؟

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

با لب‌خند مشکلات خود را حل کنید

دیشب رفتیم افطاری. چهار نفر دیگر هم دعوت بودند. آقاها را می‌شناختم. هم‌دانشکده‌ای بودند. خانم‌ها را فقط یک بار دیگر توی مهمانی مشابهی دیده بودم. اسم یکی از خانم‌ها را اول تا آخر اشتباه گفتم. به طرز بدی اشتباه و ظاهرا بی‌ربط. موقع خداحافظی تازه فهمیدم بقیه یک اسم دیگری صدا می‌کنند و من تمام مدت اشتباهی می‌گفته‌ام. به روی خودم نیاوردم و خداحافظی کردیم. توی راه برگشت هی حساب می‌کردم چند بار اسمش را گفتم و احتمال این که نشنیده باشد یا اصلا متوجه نشده باشد چه قدر است. امیدوار ام تا دفعه‌ی بعد که می‌بینمشان یادش برود.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

. . .

"من نعش آن بزرگوار را بر سر دار هم‌چون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از دویست سال کش‌مکش بر بام‌سرای این مملکت افراشته شد."

لابد روزی یکی از همین نسل یا آیندگان چیزی شبیه این برای تن‌های حاضر در دادگاه سعید حجاریان، بهزاد نبوی، عبدالله رمضان‌زاده، مصطفی تاج‌زاده و دیگران خواهد نوشت. لابد کسی خواهد نوشت من صورت‌های این بزرگواران را هم‌چون نشانی برای آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی طولانی ملتی دردمند می‌بینم.

روزگار باقی است آقایان. روزگار باقی است.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

تأملات نیمه‌شبانه

شب‌های دیروقت که توی تاریک روشن نور کم و گرم چراغ رو به آینه ایستاده‌ام و فقط کمی از صورتم روشن است، که جوش‌هام دیده نمی‌شود، که دارم کرم شبم را می‌مالم به صورتم و بوی خوش انگورش پیچیده توی دماغم، که فردا از اساس روز دیگری به نظر می‌رسد و من دارم تصمیم‌های مهم می‌گیرم برای فردا و پس فردا و باقی زندگیم، از باقی روز زیباتر و شادتر و خوش‌بخت‌تر ام.

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

عصر جمعه


وقتی این نیمکت را دیدم، همین طوری بود؛ خالی. انگار منتظر که کسی با دست برش بکشد و لحظه‌ای بنشیند.

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

زنده بودن که خود منازعه است


بی تو دل‌ها شراری ندارد
شاخه‌ها برگ و باری ندارد
زود برگرد در انتظارت
لحظه‌هامان قراری ندارد
قحطی مرد افتاده این جان
اسب‌هامان سواری ندارد
من بر آن ام پس از لحظه‌ای خواب
سکه‌ها اعتباری ندارد


این غزلی است از فرامرز حجازی که در شب شعر عاشورای سال هفتاد و هفت در دانشگاه صنعتی شریف خوانده است. امروز نوار شب شعر را گوش کردم. فرامرز داشت غزلش را می‌خواند. دلم هوای بچه‌های شب شعر را کرد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

آی آدم‌ها

نگران ام. اول نگران همه‌ی آدم‌های دربند، از سعید حجاریان بگیر تا عبدالله مؤمنی، از سمیه توحیدلو تا مهسا امرآبادی که شاید حالا بچه‌ش در زندان دنیا آمده باشد، نگران همه‌ی آن‌هایی که اسمی ازشان نمی‌دانم، نمی‌شناسمشان. و بعد نگران آدم‌هایی که بیرون از هر چهاردیواری اجباری‌ای هستند و تمام اعتراف‌ها و شکنجه‌ها و بی‌خبری‌ها به نظرشان بازی بی‌مزه یا نهایتا عبرت‌آموزی است و نه موضوعی انسانی که کسانی را می‌آزارد. نگران آن آدم‌های خوبی که من روزی می‌شناختم و خوبی‌ای که دیگر چیز زیادی ازش نمانده است انگار.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

قانون اساسی؟

اصل سی و دو

هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل سی و هشت- منع شکنجه

هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.

متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.


۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

نیمه‌ای که بهتر است پنهان بماند


هنوز قم بودیم که یک روز از طرف بنیاد شهید یک ارزیاب فرستادند و صورت اموال هر خانواده را برمی‌داشتند. یکی‌یکی این کاسه بشقاب‌ها را برمی‌داشتند، می‌گفتند مستهلک ده تومان؛ یخچال هزار تومان. ضبطی داشتیم که حمید خریده بود و در بمباران از وسط نصف شده بود. آن را ورانداز کردند، گفتند «بی‌مصرف، صد تومان.» آن شب من و خانم همت تا صبح گریه کردیم. فکر کردیم «راستی! آن‌هایی که از بیرون نگاه می‌کنند همین قدر از ما می‌بینند و ما را همین طور می‌بینند؟ ارزش این زندگی مشترک همین قدر بود که این‌ها در عرض نیم ساعت قیمت زدند به آن و رفتند؟»


نیمه‌ی پنهان ماه سه، حمید باکری به روایت همسر شهید
حبیبه جعفریان؛ انتشارات روایت فتح؛ چاپ اول 1379

ظاهرا این روزها آقایان تازه‌ای پیدا شده‌اند که ارزش زندگیتان را حتی از آن چیزها، همان ضبط مستهلک هم کم‌تر می‌بینند خانم امیرانی عزیز. ضبط براشان برچسب بی‌مصرف خورده و زندگی برچسب پایان. بعد از پایان هم قرار نیست از صاحب زندگی صدایی دربیاید. اگر لازم باشد خودشان صدا را درمی‌آورند. هر صدایی که دلشان بخواهد. که خوش‌ترشان باشد.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

آهای! ببینمت

چشم‌هایی هست که برق هوششان را نمی‌شود ندید. چشم‌هایی هست که مهر پشت آن‌ها خودش را یک جوری نشان می‌دهد. چشم‌هایی هست که همیشه‌ی خدا غمگین است. چشم‌هایی هم هست که زندگی از آن‌ها سر ریز می‌کند. من این آخری‌ها را دوست‌تر دارم هر چند که غمگین‌ها جذاب‌تر و سینمایی‌تر و رازآلودتر اند.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

گریز


دلم سفر می‌خواهد. آسمان و دشت و کوه و بیابان. افق باز باز. افقی که زود تمام نشود.

پ.ن: عکس را در راه ایلام از توی ماشین گرفتم.
پ.ن بعدی: صاحبش نمی‌خواهد فکری برای این گرمای کشنده بکند؟

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

.

کی این بغض لعنتی تمام می‌شود؟ کی می‌شود رها و با روح خندید. از ته دل خندید. جوری که پشت خنده عذاب وجدانی نباشد. پشت خنده هزار نگرانی و غم نباشد. کی می‌شود بستنی خرید و بی‌خیال خوردش. بدون فکر و دل‌واپسی برای همه‌ی آن‌هایی که در اوین یا هر جای دیگری اند و من حتی اسمشان را هم نمی‌دانم و معلوم نیست شب را چه طور به صبح می‌رسانند. کی می‌شود از روی پل یادگار رد شوم و تصویر آن همه باتوم و کابل به دست را که همه جا را پر کرده‌ بودند، فراموش کرده باشم. کی می‌شود دوباره مادر و دختر پنج ساله‌ای ببینم و تصویر آن زن جوانی که جلوی چشم دخترکش باتوم می‌خورد به پشتش، نیاید جلوی چشمم. کی می‌شود چشمم به خط ویژه‌ی بی‌آرتی‌های خیابان آزادی بیفتد و آن لباس ویژه‌پوش‌ها که از بالای نرده‌ها می‌پریدند و باتومشان توی هوا بود، جلوی چشمم نباشد.
کی دوباره زندگی طبیعی شروع می‌شود. کی می‌شود برای پایان این چیزها نقطه‌ای گذاشت و رفت سر خط. نکند همین جور بماند.


۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

دم آقای اصغر فرهادی گرم

وقتی از دیدن درباره‌ی الی آقای فرهادی عزیز برمی‌گشتیم، کنار باقی حرف‌ها من از همسر پرسیدم به نظرش وقتی آقای جمال شورجه یا قدرت‌الله صلح میرزایی یا خرت و پرت‌هایی شبیه آن‌ها و یا خرت و پرت‌های بهتری مثل خانم تهمینه میلانی، الی آقای فرهادی را می‌بینند چه حسی نسبت به کارهای خودشان دارند. آیا هم‌چنان گمان می‌کنند اسم کارشان فیلم‌سازی است یا چی؟

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

پیدا کنیدش دوباره

پریشب از مسجد قبا که چه عرض کنم، از خیابان شریعتی که برگشتم رفتم داروخانه تا برای خانه‌مان قرص پشه‌کش بخرم. خانم جوان داروخانه خیلی زود جعبه‌ی پشه‌کش را گذاشت جلوم. دوست نداشتم به این زودی جوابم را بدهد. بعد من انگار که داروخانه سوپر مارکت یا چه می‌دانم رستوران است وایساده بودم و منتظر بودم چیزی چشمم را بگیرد. یک چیز تازه‌ای که بودنش در خانه کمی خوش‌حالمان کند. رنگ‌های ملایم و تند سایه‌ها و رژها و بوهای ویتامین‌ها و سانستول‌ها و اسپری‌ها را سیاحت می‌کردم. یک دفعه یادم آمد که ابروهام همیشه قاطی پاطی می‌شوند و درهم می‌روند و قیافه‌م را مثل بدجنس‌ها و شلخته‌ها می‌کنند. بعد مشکلم را به خانم داروخانه گفتم و ایشان هم یک ژل مژه و ابرو بهم داد. راستش من خریدمش و انداختم توی کیسه کنار پشه‌کش و مسکن. فکر کردم خب حالا این شد یک کاری. یک نشانه برای برگشت به زندگی. به خودم گفتم همین طوری کم‌کم زندگی بهتر می‌شود. آمدم خانه و کیفم را انداختم کنار و فقط پشه‌کش را نصفه شبی از توی کیسه‌ی داروخانه درآوردم. امروز داشتم خانه را جمع و جور می‌کردم که کیسه را دیدم. یادم رفته بود چی توش هست. لوله‌ی شفاف ژل را درآوردم و همین جور نگاهش کردم، مثل یک شئ ناشناخته یا یک آدم غریبه، تا یادم آمد کی و چرا خریدمش. حالا مانده‌ام که این ژل مژه را کجای دلم بگذارم.

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

از احوال ما اگر خواسته باشید

شنبه چهار تیر 84 بود. تمام دو سه هفته‌ی قبل را صرف این کرده بودم که ملت را قانع کنم بروند رأی بدهند. به هر که دلشان می‌خواهد. تمام هفته‌ی قبلش را با هر کسی در خیابان و سرکار و فامیل حرف زده بودم که بگویم هاشمی با همه‌ی بدی‌هاش شاید کم‌خطرتر باشد برای این روزهامان. هفته‌ی قبلش هر چه سیاست‌مدار و استاد دانشگاه و هنرمند و کوفت و زهرمار بود در این مملکت از هاشمی حمایت کرده بود. توی میدان‌های شهر با آدم‌های غریبه حرف زده بودم. کاری که هیچ وقت نکرده بودم. بغض‌هاشان را دیده بودم. کینه‌های شدیدشان را شنیده بودم. روز جمعه‌ش با دلی واقعا پردرد رفته بودم پای صندوق و اسم اکبر هاشمی را روی برگه‌ نوشته بودم. بعد صبح شنبه شده بود و تلویزیون اعلام کرد که محمود احمدی‌نژاد با نمی‌دانم چند میلیون رأی شده است رئیس‌جمهور ایران. نتوانستم بروم سر کار. در خانه نشستم. نمی‌دانستم چه کنم ولی می‌فهمیدم که انگار نمی‌خواهم با این واقعیت کنار بیایم. دلم مسکنی چیزی می‌خواست که کمکش کند از فکر دور شود. کمکش کند نبیند چیزی را که شده. رفتم سراغ چرخ خیاطی. آوردمش توی هال پای پنجره. چرخ خیاطی شیری رنگ را گذاشتم روی قالی لاکی که آفتاب تابستانی حسابی روشنش کرده بود. پارچه‌ی آبی روتختی را آوردم و نشستم به اندازه گرفتن با متر و علامت زدن با خودکار و بریدن با قیچی. یکی دو بار تشک تخت را اندازه گرفتم و لبه‌های تخت را تا روی زمین. بعد بالش‌ها را اندازه زدم. پارچه را هی سر و ته کردم که تا جای ممکن هیچ کدامشان درز اضافه نداشته باشند. آخرش بریدم و نشستم به دوختن. روتختی تمام شد وانداختمش روی تخت. روبالشی‌ها را کشیدم روی بالش‌ها. مرتب گذاشتمشان بالای تخت کنار هم. ملافه‌هامان را تا کردم و گذاشتم پایین پای هرکداممان. تا سرقیچی‌ها و خرده‌نخ‌ها را از روی قالی جمع کنم و چرخ خیاطی را برگردانم سرجاش، عصر شده بود و باید برای شام شب فکری می‌کردم. این طوری شد که آن روز تمام شد. من به چیزی جز همان چیزهای معمول زندگی فکر نکردم. توانستم برای فرداش و روزهای بعدترش تاب بیاورم و بگذرانم آن روز را.
امروز هم بعد از همه‌ی این چیزها که انگار تمام نمی‌شود، باز من مسکن می‌خواهم. چیزی که بعد از دو سه روز گیجی مرا کمی سر پا نگه دارد. می خواهم بروم توی آش‌پزخانه و تمام ظرف‌های این سه روز را بشورم. اجاق گاز را تمیز کنم. سنگ‌های کف را برق بیندازم. بعدش شاید بروم کوچه برلن و بین پارچه‌ها و دامن و شلوارک‌های تابستانی و شال‌ها و روسری‌های رنگ و وارنگ و صدای زن‌هایی که دارند برای مادرهاشان هدیه می‌خرند، خودم را غرق کنم. شاید زنگ بزنم به آن دوست پایه‌ی خرید و با هم برویم شوش و من بشقاب و کاسه‌ی بلور رنگی بخرم.
بالاخره باید زندگی کرد. باید از روزهای بد گذشت.

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ؟

ساعت دو و پنجاه و چهار دقیقه‌ی بامداد شنبه بیست و سوم خرداد 1388 هجری شمسی است. حدود پنج ساعت از پایان رسمی زمان رأی‌گیری گذشته است. رأی‌ها را خیلی سریع دارند می‌شمرند و همه‌ی خبرگزاری‌های موجود در اعلام نتایج از هم سبقت می‌گیرند. از ستاد انتخابات خبر رسمی درست و موثقی بیرون نمی‌آید. فارس و ایرنا هر کدام چهل دقیقه‌ای می‌شود که خبر پیروزی محمود احمدی‌نژاد را اعلام کرده‌اند.
ظاهرا شهر جای ما نبود. شهر جای ما نشد. شهر جای ما نیست. بگردیم برای خودمان جای تازه‌ای پیدا کنیم. شهری که بتوانیم درش دل‌خوش زندگی کنیم.
انگار در افسانه‌ها تاریکی روسیاه می‌شود. در عالم واقع تاریکی حتی می‌تواند دوباره حاکم شود.

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

شهر جای ما شد

عید مردماس
دیب گله داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره

من هیجان‌زده است. خیلی زیاد.

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه


از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است


اندر امیدواری

فارغ از این که موسوی رئیس‌جمهور شود یا نه، مردم بهش اقبال کنند یا رو برگردانند ازش، من از امشب این مرد را دوست می‌دارم. همین که این قدر انسان است و شرف دارد و خودش و من و تو را محترم می‌داند، همین که در این گفت‌و‌گوی عجیب صداقتش را به هیچ بهانه‌ای رها نکرد و متین بود تا آخر و آن آرامش چهره‌ش نرفت از چشم‌هاش و صورتش، همین‌ها برای من خوب بود و بس. خاتمی را هم برای انسانیتش و بزرگیش دوست داشتم و دارم.
دلم می‌خواد رئیس دولتمان عوض شود. بزرگ‌تر شود. ما را هم بزرگ‌تر ببیند.

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

. . .

معاشرت‌دانم پر شده. این روزها زیاد معاشرت می‌کنم؛ مجازی و حقیقی. ولی انبان دوستیم خالی خالی است. آن‌هایی که به نظرم دوست می‌آیند یا هنوز تصورم از دوست آن‌ها هستند، جغرافیایی یا جز آن دور شده‌اند. در چهار طرف دنیا، در اقلیم‌های آب و هوایی و ساعت‌های مختلف پراکنده‌اند. و بدتر این که بعضی در همین شهر اند ولی باز انگار دور ایم. این‌هایی هم که نزدیک اند و معاشرت می‌کنیم، خیلی خوب و مهربان و گرم اند. معاشرت می‌کنیم و خوش می‌گذرد و می‌خندیم. همین. برای بعدش چیزی نمی‌ماند انگار. حرفی، یادی، دل‌تنگی‌ای. هیچ. مشکل این است که انگار من شاهد صحنه‌هایی ام. سازنده‌شان نیستم. درشان دخیل نیستم. انگار فیلمی می‌بینم که آدم‌هایی با هم حرف می‌زنند و می‌خندند و بعدش فیلم تمام می‌شود. چیزیش مال من نیست. دلم با فیلم نیست.

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

در دل معرکه


"هشت نفری چشم دوخته بودند به تانک‌ها. خیلی تانک بود. چند تاییشان عقب‌تر بودند؛ یک نیم‌دایره درست کرده بودند. یک مرتبه همه با هم راه افتادند. بچه‌ها آرپی‌جی‌ها را آماده کردند. قرار شد فقط تانک‌های یک سمت را بزنند که حساب کار دست بقیه بیاید. اولین آرپی‌جی را که زدند، تانک اول آتش گرفت. از خوش‌حالی پایین و بالا می‌پریدند. هم‌دیگر را بغل کردند و بوسیدند. اولین بار بود توی عمرشان که آرپی‌جی می‌زدند. اما هنوز تانک‌ها داشتند همان طور جلو می‌آمدند. نفر دوم و سوم هم زدند، بعد باز نفر اول. گوششان وزوز می‌کرد. چندتا آرپی‌جی دیگر هم که زدند دیگر صدای هم را بد می‌شنیدند. آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بوند. اولین تمرین جنگی بچه‌ها خود جنگ بود؛ جنگ واقعی."

اشغال؛ تصویر سیزدهم
روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر
محمدرضا ابوالحسنی- انتشارات روایت فتح- چاپ اول 1382

*
کتاب، همان طور که از اسمش پیداست، روایت مقاومت چهل و پنج روزه‌ی خرمشهر است. از زمانی که حمله‌ی اصلی شروع شده تا اشغال کامل. نویسنده تلاش کرده روایت تا حد ممکن مستند و نزدیک باشد. ماده‌ی اولیه، نوشته‌های چند نفر از رزمنده‌های همان روزها است که اغلب ساکن خرمشهر بوده‌اند. برای من خواندن کتاب مثل دیدن فیلم مستندی بود از آن روزها، با این تفاوت که گاه کلمات چون مثل دوربین عجله ندارند کمی به آدم‌ها نزدیک‌تر می‌شوند یا روی یک نفر چند لحظه مکث می‌کنند. راستش کتاب را حدود پنج سال پیش خواندم و بسیار دوستش داشتم. دیشب هم که برداشتم برای معرفی نگاهی کنمش دوباره خواندمش و باز هم بسیار خوب بود به نظرم؛ از جهت سادگی و روانی جمله‌ها و بی‌طرفی شدید نویسنده و تلاشش برای این که فقط راوی باشد؛ از جهت کات مناسب فصل‌ها و خیلی چیزهای کوچک دیگر. مثلا آن نقشه‌ی ساده و مفیدی که آخر کتاب بود تا خواننده بفهمد وقتی می‌خواند خرمشهر و گمرک و پل و جاده‌ی اهواز، هر کدام یعنی چی.
این کتاب از سری «روایت نزدیک» انتشارات روایت فتح است که من چند عنوان دیگر آن را هم دیده‌ام. در مقدمه‌ی کتاب آمده که این سری قصد دارد کاری کند تا «به آن چیزی که روایت می کند نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند هر کس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست کم لحظه‌ای در دل معرکه بوده است.»

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

مثال ایوم قدیم


امروز رفتم ورزشگاه آزادی. کمی از جوانیم گذشته البته ولی امید دست از سر آدم برنمی‌دارد. امیدوارم که روزگارمان حتی شده کمی بهتر شود.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

شما کی هستین؟


کتاب نمایش‌نامه‌ای است که یک پرده بیش‌تر ندارد. همه چیز در مطب دکتر فروید شبی در سال 1938 اتفاق می‌افتد؛ در فاصله‌ی زمانی هجوم ارتش هیتلر به وین و رفتن فروید از وین. در آن شب بعد از این که نازی‌ها دختر فروید را با خود می‌برند، غریبه‌ای به خانه‌ی فروید می‌آید. صحبت‌های غریبه و فروید -که تا آخرین صحنه از نمایش معلوم نمی‌شود دیوانه است یا خدا- بخش اصلی نمایش‌نامه است.
من از کل نمایش‌نامه خوشم آمد. با خودش هم‌راهت می‌کرد. جاهایی از گفت‌وگوها به نظرم عالی بود. ترجمه هم روان و خوش‌خوان بود.
این کتاب مال مجموعه‌ی «دور تا دور دنیا - نمایش‌نامه» است.

مهمان ناخوانده - اریک مانوئل اشمیت - ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو - نشر نی - چاپ اول 1387- قیمت 2000 تومان

پ.ن: من اولی که کتاب را خریدم و حتی بعد از سه چهار بار نگاه کردن به جلد، متوجه طرح جلد کتاب نشدم. دو سه روز بعد گذاشته بودمش روی میز و از بالا نگاهش می‌کردم که یک دفعه دیدم انگار کسی دارد نگاهم می‌کند.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

ملت تو ما شدیم کورش والا

دفتر یادگاری‌نویسی ساختمان نارنجستان قوام ـ شیراز

پ.ن: در تیتر کورشِ والا را به صورت کورش. والّا! هم می‌توانید بخوانید.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

روز ـ داخلی

شیراز بازاری دارد به اسم اردو بازار که مغازه‌هاش پارچه‌های رنگی و پولک‌دار برای لباس قشقایی و دمپایی پلاستیکی و شلوار شبه‌کردی برای مردان می‌فروشند. یک آقایی هم کنار بازار دکه‌ای داشت که سی‌دی و پوستر می‌فروخت. در تلویزیون چهارده اینچ دکه‌ش خانم‌های قشقایی با لباس‌های بلند و چین‌چینشان دست‌مال‌هاشان را با موسیقی بالا و پایین می‌بردند و می‌رقصیدند. بالای سر دکه‌ش روی دیوار پوسترهایی بود از دو تا خانم هندی که خالی وسط ابروهاشان بود، ساسی مانکن و تتلو کنار هم و دکتر احمدی‌نژاد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

سیر باید خورد


به جای عصب خرج کردن و فکر کردن به این که آقای سلحشور چه صحنه‌ی وصال چندش‌آوری ساخته بود برای پدر و پسر؛ به این که تلویزیون چه تبلیغ فراوان و مبسوطی می‌کند برای رئیس جمهورمان؛ به این که کروبی و شریعتمداری چه بد پاچه‌ی هم را می‌گیرند؛ به این که هر روز چه همه وبلاگ‌ها و سایت‌های زیادتر و بی‌ربط‌تری دست‌رسی بهشان امکان‌پذیر نمی‌باشد؛ و هزار چیز ناخوشایند بدتر دیگر که به لطف خدا و بندگانش کم هم نیست، بروید سیر تازه بخرید. سبزی‌پلو و کوکوسبزی و مرغ و استامبولی و هر چیز دیگری با سیر فراوان درست کنید و بخورید.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

لایعقل و ترد و سست

گمانم ترم سه یا چهار بودیم. خب البته ما هفتاد و ششی‌ها منظورم است که سه چهار نفر بودیم. باقی آن اکیپ هفتاد و پنجی بودند. هر کداممان یکی دو درس داشتیم که بر آن‌ها ظن افتادن می‌بردیم. شب‌ها گاهی با هم جمع می‌شدیم که درس بخوانیم، گاهی از درس خواندن در واحدهای خودمان ناامید شده بودیم، گاهی تا دیروقت دانشگاه مانده بودیم و با کسی در راه‌روی دانشکده یا روی سکوی رو به محوطه کل‌کل کرده بودیم (آن روزها بلد نبودیم کنج‌کاوی یا علاقه‌مان را نشان بدهیم، به خصوص به جنس مخالف. به جاش کل‌کل می‌کردیم.)، خلاصه که هر کدام احوالی داشتیم. شش هفت نفری جمع می‌شدیم توی واحد بزرگ‌تر که مال آن‌ها بود. روسری قرمزی بود که به کله‌ی چراغ مطالعه‌شان می‌بستیم. سرش را می‌دادیم رو به سقف و باقی چراغ‌ها را خاموش می کردیم. کاستی از ابی می‌گذاشتیم. می‌بردیمش سر یک ترانه‌ی خاص و همه با هم می‌چرخیدیم. دست‌هامان توی هوا تکان می‌خورد و خودمان روی زمین به هم می‌خوردیم. می‌خندیدیم و بعضی جاهای ترانه را با هم بلند دم می‌گرفتیم. دوباره امروز که بعد از چند سال اتفاقی آن ترانه را شنیدم، دیدم هیچ تکانم نمی‌دهد. نکند آن روزهای ده سال پیش مست بودیم، بی‌باده.


۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

بگو چیز؛ سه دو یک


Also, he was smoking a cigar, and when a man is smoking a cigar, wearing a hat, he has an advantage; it is harder to find out how he feels.

Seize the Day
Saul Bellow

این روزها مشغول کتاب «دم را دریاب» آقای «سال بلو» ام، البته خیلی یواش. امروز دنبال چیزهایی درباره‌ی کتاب می‌گشتم که این عکس را دیدم. شیفته‌ی آن پیرمرد گوشه‌ی راست تصویر شدم که سرش را آورده جلو و به دوربین لب‌خند می‌زند. به چشم من که این لب‌خند سوژه‌ی عکس را عوض کرده است. دیگر آقای بلو مرکز توجه نیست انگار.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

ز جان گذر؟

ساعت یک از تهران پریدیم. قرار بود حدود ساعت سه برسیم مشهد. فکر کردیم ناهار را با پدر و مادر من می‌خوریم. کنار هم بودیم و صندلی من کنار پنجره بود. من از اول هی بیرون را تماشا می‌کردم. اول تهران را که بین کوه‌ها روی زمین پهن شده و بعد اتوبان‌ها را که هی باریک‌تر می‌شدند و بعدتر تکه‌تکه‌های‌ زمین سبز را و کوه‌ها را که از آن بالا فتحشان چه آسان به نظر می‌رسید. بعد دیگر فقط ابرها را می‌دیدم و خورشید که از لای ابرها شدید می‌تابید. خانم مهمان‌داری که سلام و علیک کرده بود، گفت که تا ارتفاع یازده هزار پایی می‌پریم. من داشتم حساب می کردم یازده هزار پا چند متر می‌شود و هی مقایسه‌ش می‌کردم با ارتفاع فلان کوه و فاصله‌ی کجا تا کجا و این که فاصله‌های روی زمین چه قدر کم‌تر و بی‌ارج‌تر از فاصله‌های عمودی به نظر می‌رسند و از این جور فکرهای تخیلی. توی هواپیما جز صدای موتورهاش، صدای یکی دو تا بچه بود که بی‌خیال دیگران بلند حرف می‌زدند.
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه می‌کردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا می‌کردم و خیال می‌بافتم. بعد ابرها ضخیم‌تر و غلیظ‌تر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی این‌ها که رد می‌شد، می‌لرزید. اول یک بار چند ثانیه‌ای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه می‌کردم و زیر پامان را. پایین کوه‌های برف‌گرفته‌ای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچه‌ی بی‌خیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوه‌ها و برف‌های رویشان را تماشا می‌کردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را می‌دیدم که دست‌هامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برف‌ها افتاده‌ایم. تکه‌های هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط می‌کرد. آدم‌هایی که لای جنازه‌های سوخته و تکه پاره‌ی ما می‌گشتند. مادر و پدرم که سفره‌شان را توی هال پهن کرده بودند و پیاله‌های ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق می‌کرد و می‌زد توی پیاله و ساعتش را نگاه می‌کرد که چرا ما نرسیده‌ایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش می‌کرد و می‌گفت «بال‌گردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم می‌ترسی. می‌ترسیدم. نمی‌دانم چرا ولی می‌ترسیدم.


۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

می‌گذرد کاروان

مشهد که بودیم، رفتیم بهشت رضا. هر سال می‌رویم. برایمان مثل دید و بازدید عید است. پسرش بیست ساله بوده که رفته جبهه، من هنوز دست چپ و راستم را نمی‌شناخته‌ام. سه ماه بعد در جنگ کشته شده، شهید شده. خودش و همسرش، پدر و مادر جوانِ‌رفته، هر هفته می‌روند سر مزار پسرشان فاتحه می‌خوانند.

دو سال قبل در بهشت رضا مزار شهدا را دست‌کاری کرده‌اند. مدل سنگ قبرها را عوض کرده‌اند. قبلا خیلی از پدر و مادرها روی قبر شهیدشان عکسی از او گذاشته بودند. عکس‌ها را کنده‌اند و برده‌اند، سر قبرها عکسی در کار نیست. پدرها، مادرها، هم‌سرها رفته‌اند با بنیاد شهید دعوا کرده‌اند. آن‌جا تحصن کرده‌اند. دوست دارند وقتی سر خاک عزیزشان می‌نشینند و فاتحه می‌خوانند، وقتی دردِدل می‌کنند، عکسش آن‌جا باشد و ببینندش. اما آخر هم بنیاد شهید اجازه نداده – بله. اجازه نداده – عکس بگذارند.

امسال پدرش، پدر جوانِ رفته، نگرانی تازه‌ای داشت. شنیده گورستان‌های معمولی را بعد از حدود سی سال می‌توانند خراب کنند. برای مرده‌های جدید قبر درست کنند یا هر کار دیگری. نگران بود که با مزار شهدا چه می‌کنند. پرسید «این‌ها را هم بعد از سی سال مثل قبرستان‌های معمولی خراب می‌کنند؟». نگاهش نگران بود و ناباور. تنها اثر قابل دیدنِ پسر بیست ساله‌ش را نگاه می‌کرد و می‌پرسید.


۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

تأملات پس از انباشتگی

نگارنده باور و ای بسا یقین دارد غذایی که هر کس برای خودش می‌پزد جزو بهترین غذاهایی است که در طول عمر آش‌پزیش پخته است. غذایی که بی‌نگرانی و فکر به دیگران هر چه قدر دلش می خواهد سیرداغ دارد. بی‌خیال دیگران گوجه‌ش را به جای رنده کردن خورد کرده و بشقاب غذا شکل سبدی از گل سرخ شده. بی‌توجه به ذائقه‌ی دیگران مخلوطی است از چیزهای تازه و بی‌ربط با نسبت‌های نامعلوم؛ به نسبت هر چه قدر که دلش می‌خواهد یا هر چه قدر که در یخچال هست. این چنین است که ناهار امروز نگارنده که اسمش املت است و چند حلقه بادمجان و فلفل دلمه و قارچ و پنیر دارد و بوی سیرش خانه را پر کرده، یکی از خوش‌مزه‌ترین و کیف‌انگیزترین غذاهایی است که در چند وقت اخیر خورده است.

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

در دل من چیزی است

سبزه‌مان شده یک مزرعه‌ی سبز انبوه که ساقه‌ی علف‌هاش همه کمی به یک طرف خمیده‌اند و فقط یک باد ملایم کم دارد تا موج سبزی توش راه بیندازد و بشود خیال کرد که جلوی بیکرانِ سبزی ایستاده‌ای.

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

تحویل شد

اولین سالی است که لحظه‌ی سال تحویل را خانه‌ی خودمان پای هفت سین ننشته بودیم. از رستوران هتل صدای آقای خواننده می‌آمد که ابی و شهرام شب‌پره و منصور و بلک کتز و هر چه که فکرش را بکنی یا نکنی را پشت سر هم و بی‌هیچ قاعده‌ای می‌خواند. اول خلیج فارس بعدش حالا وای وای و همین طور بگیر برو تا هر جا. ملت هم سوت و کف و اووه اووه‌. جوری که یکی دو بار رفتم ببینم چه خبر است. کسی وسط مشغول است یا نه. فقط دو سه تا بچه آن وسط بادکنک به دست بالا و پایین می‌پریدند. ما دو تا هم توی لابی گوشه‌ی خلوتی را پیدا کرده بودیم. زمان دقیق سال تحویل را نمی‌دانستیم. فکر می‌کردم مثلا سه و نیم باشد. پا شدم از کسی بپرسم. اولین نفر آقای جوان خوش‌تیپ رسپشن هتل بود. ازش پرسیدم. جواب داد «دور و بر سه و نیم اه لابد. والا من این قدر سرم شلوغه این جا خانوم که اصلا نمی‌دونم امروز اه یا فردا.» بعدی هم گفت که درست نمی‌داند. دور و بر سه و نیم است. رفتم کافی شاپ هتل که سر راه رستوران بود و پر از صدا. از پسر کافه‌دار پرسیدم. تلویزیون را نشان داد. برگشتم دیدم دو تا آقای کت و شلواری با صورت‌های بی‌حالت کنار هم رو به دوربین نشسته‌اند. من باید چی بفهمم از این. دوباره همین جوری مبهوت تلویزیون و پسر را نگاه کردم. یک دفعه عدد پایین صفحه را دیدم. نوشته بود بیست و هقت و همین طور داشت می‌دوید عقب. دویدم تا توی لابی و گفتم که بیست ثانیه مانده فقط. تا من بتوانم توضیح دهم که بیست ثانیه به زمان سال تحویل مانده صدای توپ و جیغ ملت از توی رستوران بلند شد. این هم مدلی است دیگر.

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

نو

من هم دوست دارم کسی یا چیزی باشد که حالم را تغییر دهد و به سمت حال بهتری ببرد. آرزو می‌کنم چنین شود و حتی همین آرزو کمی خوش‌حال‌ترم می‌کند. آن دعای معروف سال نو را با همین امید می‌خوانم.

سال نو به همه‌تان مبارک. کاش سال نو برای همه‌مان روزگار مهربان‌تر و حال بهتر بیاورد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

آخرهای اسفند


امروز آمده خانه‌مان.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

تلخ

بیست و سه ساله است. زیبا است. نقاشی می‌کشید. هنوز هم گاهی شاید طرحی بکشد. دوست دارد عکس بگیرد. گرافیک خوانده است. خواسته فوق‌لیسانس معماری امتحان بدهد. شوهرش دفترچه‌ی ثبت‌نام و کتاب‌هاش را پاره کرده. گفته اول بچه‌دار شوند و بچه را از آب و گل دربیاورد بعد اگر شد درس بخواند. شوهرش دوست ندارد او راه بیفتد توی خیابان و بیابان تا عکس بگیرد. چون در این صورت مردم به او توجه می‌کنند. پیش‌نهاد می‌کند که در خانه نقاشی کند. شوهرش دوست ندارد او کار کند. چون به پولش احتیاجی ندارند. چون او خوشگل است و همه‌ی مردها نگاهش می‌کنند. شوهرش گفته از باطن پلید همه‌ی مردها باخبر است و می‌داند که به زن‌ها چه طور نگاه می‌کنند. شوهرش یکی دو بار او را کتک زده و بعد ازش عذرخواهی کرده. شوهرش دیروز به او زنگ زده و وقتی فهمیده خانه نیست سریع خودش را به او رسانده، فحشش داده و از آن مغازه‌ی کپی و پرینت هلش داده بیرون. تا توی ماشین سرش داد زده. همه در خیابان نگاهشان کرده‌اند. شوهرش هر شب مست می‌افتد به جانش و او فقط چشم‌هاش را می‌بندد تا تمام شود. امروز یک ساعت پشت تلفن زار زد و این‌ها را گفت. گفت از شوهرش بیزار است. مستاصل است و نمی‌داند چه کند. در فاصله‌ی صحبت ما سه بار شوهرش زنگ زد و پرسید کجاست.
حالا من این جا نشسته‌ام. نگران ام. خیلی زیاد. بی‌خبر ام. نمی‌دانم که دارند دعوا می‌کنند. کتک خورده یا چه. حتی جرات ندارم زنگ بزنم. شاید که با تلفن من
همه چیز بدتر شود.

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

خانه‌تکانی به مثابه‌ی یک آزمون خودشناسی

خانه‌تکانی فرآیندی عملی است. باید از گوشه‌ای واردش شوید و شروع کنید. هر چه قدر شب قبل روی کاغذهای تری ام بنویسید طبقه‌ی بالای کمد دیواری اتاق خواب و پرده‌های هال و تمیز کردن لوسترها و بچسبانیدشان به در کابینت کنار ظرف‌شویی، کارتان راه نمی‌افتد. مطابق آن پیش نمی‌رود. باید شروعش کنید. وقتی آمدید توی اتاق خواب که پرده‌ها را بکنید و بیندازید توی ماشین، هی از دور و بر چیز جدید پیدا می‌کنید. روکش روی دراور را هم می‌خواهید با پرده بندازید توی ماشین که به پنج کیلو نزدیک‌تر شود. جمع و جور کردن خرت و پرت‌های روی دراور خودش پروژه‌ای جداگانه است. می‌خواهید طبقه‌ی بالای کمد دیواری را تمیز کنید. باید نردبام کوچک را از زیر تخت بردارید. یک دفعه چشمتان به غوغای زیر تخت می‌افتد و هدف سریعا تغییر می‌کند. این طوری است که در آن کاغذ نوشته‌اید سه‌شنبه صبح اتاق خواب، عصر بازار تجریش. ولی سه‌شنبه ظهر است، شیشه‌های اتاق خواب را تمیز کرده‌اید و پرده‌هاش را شسته‌اید، باقی چیزها کف اتاق پخش شده و نه تنها هنوز ناهار نخورده‌اید بلکه چیزی هم نیست که بخورید. بدیهی است با این وضعی که دارید فکر تجریش تجملی بیش نیست و باید از سر به درش کرد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

آدمی، آه و دمی*

انگار طول می‌کشد، خیلی طول می‌کشد تا بفهمیم هیچ لحظه‌ای یا حسی را نمی‌شود ثبت کرد. جاودانه کرد. طول می‌کشد تا بی‌خیال جاودانه کردن حس‌هامان شویم. لحظه‌ای که گدشته، گذشته. با نوشتنش، با عکس گرفتنش، با به یادآوردنش نمی‌توانیم زنده‌اش کنیم یا جاودانه‌اش کنیم با برش گردانیم. آن دمی که گذشته، گذشته و فقط ردی در ذهن و خیالمان گداشته و تمام. شاید چشم‌هامان را ببندیم و چند فریم عکس توی کلمه‌مان بچرخد. تصویرهایی از رنگ آسمانی که بالای سرمان بوده، نوری که روی زمین روی پامان افتاده بوده، هاله‌ای که رنگ لباس کسی به صورتش بخشیده بوده یا برق شادی‌ای که لحظه‌ای آمده توی چشمی. حسی از نرمی پوستی یا گرمی دستی و تمام. گمانم هزار ساله هم که بشویم نتوانیم بر وسوسه‌ی جاودانه کردن غلبه کنیم.

*مادرم همیشه در توصیف ناپایداری آدم در این دنیا می‌گوید.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

آدم است دیگر

من شهوت ابزار دارم. هر چیزی که می‌شود باهاش یک کاری را جور راحت‌ترِ دیگری کرد. معمولا ایده‌های ساده‌ی پشت ابزارها من را به قتل می‌رساند. من در مقابل ابزار کنترل‌ناپذیر ام. حتما باید برش دارم و نگاهش کنم و امتحانش کنم و بفهمم چه طور کار می‌کند. مثلا دو سه شب پیش در یک مهمانی شیکان من هم‌زن خیلی خیلی کوچکی دیدم که می‌شد سرش را کرد توی ظرف کوچک سس و سرکه و روغن را هم زد. خدا شاهد است که من فقط برای این که هم‌زن را بردارم دو بار در ظرفم سالاد ریختم. بعد با شادی زایدالوصفی هم‌زن را توی ظرف سس کردم و همش زدم و تماشا کردمش. و این ظلم بس بزرگی است که هیچ جایی در این شهر برای سیر کردن این شهوت نیست. در شهروند یک بخش فکسنی هست که چهار تا آچار و قیچی باغبانی و این چیزها دارد. همان هم همیشه چند دقیقه‌ای مرا سرگرم می‌کند. جای دیگری بلد نیستم. گاهی توی خیابانی به یکیشان برمی‌خورم. اغلبشان کوچک و شلوغ و نامرتب اند. وقتی می‌روی توی مغازه یک جوری توی دلت خالی می‌شود.
کارتون رویایی بچگی من پت و مت بود. شگفت‌زده از این که دستشان را دراز می کنند و هر چیزی که دلشان بخواهد درمی‌آورند و عصبانی از این که چرا قدر آن گنجینه‌ی جادویی ابزارشان را نمی‌دانند و خل و چل بازی درمی‌آورند، تماشا می‌کردمش.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

در مراجعه است


این اسفند لعنتی با این هوای لعنتیش و آن لرزش و امید و اضطراب و شوق لعنتی‌ای که به دل آدم می‌اندازد.

پ.ن: عکس از درخت بادام حیاطمان، دیروز.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

چی میل دارین؟

همین الان از بیرون آمده‌ایم و تندتند استامبولی سر هم کردم که بخوریم. هر چیزی هم که در یخچال پیدا شد ریخته‌ام توش. یادم آمد مشهدی‌ها به لوبیاپلو (لوبیاسبز و گوشت و رب با برنج و احیانا مخلفات دیگر) می‌گویند استامبولی. اگر هم لوبیاسبز نداشته باشند و بی آن درستش کنند، عذرخواهی می‌کنند که لوبیا نبود و استامبولیشان بدون لوبیا است. به غذایی که با لوبیاچیتی درست می‌کنند، می‌گویند لوبیاپلو. و به نظرشان می‌آید چیزی که دیگران بهش می‌گویند استامبولی، دمی گوجه‌فرنگی است که البته غذای وقت‌های ناچاری است.
این را با مشهدی‌های مختلفی چک کرده‌ام و همه سر این ماجرا هم‌نظر بوده‌اند.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

روزی که ماند در یاد


توی بازار کرمانشاه راه می‌رفتیم؛ یکی از روزهای اوایل مهر. آسمانشان واقعا آبی بود و هوا آفتابی و ملایم. آن جایی که ما بودیم، مغازه‌ها اغلب کوچک و بی‌زرق و برق بودند. بقالی و عطاری و بیش‌تر میوه‌فروشی. میوه‌فروشی‌های هوس‌انگیز. من کوله‌پشتی به پشت و همسر دست در جیب کنار هم راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و تماشا می کردیم. روزهای قبلش احوال چندان خوشی نداشتیم. گمانم کم‌کم داشتیم بهتر می‌شدیم. رنگ‌ها را تماشا می‌کردیم. صداها و لهجه‌ها را گوش می‌کردیم و سرخوش بودیم. چشمم افتاد به یک طبق گلابی. گلابی‌های رسیده‌ی زرد با برِ رویِ سرخ. انگار خجالت‌زده از این که همه دارند تماشا می‌کنندشان. چشمم ماند روی گلابی‌ها. به مهربان همسر گفتم بیا گلابی بخریم. به آقای جوان فروشنده گفتیم که یک کم گلابی می‌خواهیم. گمانم یک کیلو کشید و داد دستمان. اصلا طاقت نداشتم که بگذارمشان توی کوله‌پشتی تا برسیم هتل. از آقا پرسیدیم می‌شود برامان بشوردشان. شست و ریخت توی کیسه‌ی پلاستیکی. راه افتادیم و درجا نفری یکی برداشتیم و گاز زدیم. مزه‌ی بهشت می‌داد. آب گلابی‌ها می‌ریخت روی چانه‌مان. مراقب بودیم پایین‌تر نرود. از هر کدام یک دم و چند تایی هسته ماند. دوباره جلوی نخود و لوبیافروشی‌ها هوس گلابی کردیم. باز نفری یکی دستمان گرفتیم. بی‌خیال خوردیم و راه رفتیم و زنده شدیم.
پ.ن: عکس را از هم‌کارِ آن آقا گرفتم. فکر کنم باباش بود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گذشته‌ها گذشته؟

دیشب تازه نفس‌ها، فیلم مستندی از کیانوش عیاری را دیدم. مستندی بود از تابستان ۵۸ در تهران. چیز جالبی بود. یک جور حسرت و خوشی با هم داشت. حسرت این که این روزها را ندیده‌ای و خوشی این که از آن روزها گدشته‌ایم. فیلم با تصویرهای دختران جوانی که توی خیابان به مردم پیاده و راننده‌های تاکسی و مسافرانشان کتاب می‌دادند شروع شد. جور رشک‌برانگیزی است که در خیابان چند دختر جوان با موهای اغلب بلند و با گیره‌ای پشت سرشان بسته، کیفی سر دوششان انداخته باشند و در خیابان راه بروند و به دیگران کتاب بدهند. بعد دوربین ورودی سینمایی را نشان می‌داد که کاغذ ماژیک نوشتی زده بودند دم گیشه. روی کاغد نوشته بود «بنا به درخواست کمیته‌ی انتظامات از بردن اسلحه به داخل سالن سینما خوداری کنید.» بعدتر پارک ملت را نشان می‌داد. ملت دور جوانی جمع شده بودند که ادای چند نفر از جمله فریدون فرخزاد را درمی‌آورد و شب بود بیابان بود می‌خواند. گمانم پنجاه مرد و پسر جوان روی چمن‌ها تنگ هم نشسته بودند و براش دست می‌زدند. خیلی واضح دلشان تفریح می‌خواست و چیز جدیدی نداشتند و دو سال قبلِ خودشان را مسخره می‌کردند.


۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

با خودت چه می‌گویی خاتم من؟

برای من که هیچ سازی بلد نیستم بزنم، سوت بهترین و شخصی‌ترین ساز است. جایی نمی‌گیرد. می‌توانم مثل دیشب دست‌هام را در جیبم فرو کنم و در پارک برفی خلوتی هر چیزی را که دلم می‌خواهد سوت بزنم. وقتی راننده‌ها کلافه از ترافیک باران پشت فرمان نشسته‌اند، من بی‌خیال از کنارشان بگذرم و تمام آهنگ‌های خوش‌حال من‌درآوردیم را سوت بزنم. وقت‌هایی که نایلون سیب‌زمینی و پیاز و هویج به دست زمین خاکی بزرگ جلوی تره‌بار را رد می‌کنم، آن آهنگ فرانسوی را که ازش جز ریتم چیز دیگری نمی‌فهمم سوت بزنم و سرخوش برسم به این طرف خیابان.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

The story has been told before


Jeremy: When I was little me mum used to take me to the park on weekends. She said if I ever got lost, I had to stay in one place so that she'd find me.

Elizabeth: Does that work?

Jeremy: Not really. She got lost once looking for me.


My Blueberry Nights


۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

شاید که آفتاب تموز

سی سالگی، سی سالگی رویایی، همان جادویی که همیشه وصفش را شنيده‌ام و شنيده‌ایم، همین طور دارد می‌گذرد.

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

از ماه لکه‌ای بر پنجره مانده است

خانه‌ی ما سه بر است. یعنی این که از سه طرف پنجره دارد؛ شمال و جنوب و شرق. نه بابا خیال برتان ندارد که چه خانه‌ای است. احتمالا تنها حسنش همین پنجره‌ها و نور زیادش است. آن هم به نظر من. چون مهربان همسر نور زیاد و پنجره‌ی زیاد دوست ندارد. یک نمونه‌ی اختلاف نوری ما دو تا صبح‌هایی است که هر دو خانه ایم و سر حوصله و فرصت می‌خواهیم صبحانه بخوریم. به نظر من بهتر است در آش‌پزخانه که پرنور و روشن است بخوریم. او می‌گوید که آن جا از شدت نور کور می‌شود و اول صبح تحمل آن همه نور را ندارد.
حالا این چیزها را بی خیال. آش‌پزخانه پنجره‌ی شرقی و شمالی دارد. شمالی که هیچ. خورشید و ماهی ازش پیدا نیست. در عوض تا دلت بخواهد خرمالوهای درخت‌های همسایه‌ها، که نمی‌دانم چرا نمی‌چینندشان، پیداست. اما این پنجره‌ی شرقی خوب چیزی است. این پنجره یکی از اضلاع کنج استراتژیک آش‌پزخانه است. یعنی کنجی که گاز و سینک ظرفشویی و چای‌ساز آن جا است. شیشه‌ی پایینی پنجره طرح‌دار (مشجر؟) است. شیشه‌ی بالایی که شاید چهل سانت بیش‌تر نیست، ساده است. می‌شود ازش آسمان را دید زد. ابرها را تماشا کرد. می‌شود ماه را پیدا کرد. همین می‌شود که گاهی شب‌ها وقتی پای گاز ایستاده‌ام و پیاز داغ می‌گیرم یا گوشت قلقلی‌ها را توی روغن می‌چرخانم یک آن سرم را می‌برم بالا و ماه را که همان طرف‌هاست تماشا می‌کنم. یا وقتی که اسکاچ به دست و دستکش در دست دارم ظرف‌ها را کفی می‌کنم، سرم را برمی‌گردانم، دست‌هام را طوری می‌گیرم که کف‌ها نریزد کف آشپزخانه، سرم را آن قدر این طرف و آن طرف می‌کنم تا ماه را پیدا کنم و ببینمش که هلال است یا کامل و ناگهان دلم باز شود. انگار نه انگار که تا قبل از آن هزار فکر و خیال در سرم می‌گشته یا آواز غمگینی می‌خوانده‌ام. یک دفعه می‌بینم که دارم لب‌خند می‌زنم. به رنگش دلم را خوش کرده‌ام و زیباییش که هر شبی یک جور است. بعد دوباره دست‌ها روی ظرف‌های چرب می‌چرخند.

پ.ن: عنوان بخشی از یک شعر گروس عبدالملکیان است.

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

میزان رأی ملت است

آمارگیر بلاگر می‌گوید که آدم‌های زیادی دنبال این خانوم بسیار دوست‌داشتنی گوینده‌ی خبر در گوگل می‌گردند و بخت بدشان اول از همه سر از این جا درمی‌آورند. خیلی‌هاشان کامنت‌هایی هم مبنی بر چیزهای مختلفی این جا می‌گذارند. من دلم براشان می‌سوزد و عذاب وجدان می‌گیرم. به نظرم باید به حقوق اقلیت‌ها احترام گذاشت. درست است که من و شما اعصاب دیدنش را نداریم و از آن دهان کج کردنش حین خواندن خبر متنفریم و از موهای قلمبه‌ی زیر مقنعه‌ش حرصمان درمی‌آید و از آن خال گوشه‌ی چانه‌ش و آن انگشتری که در انگشت کوچکش می‌کند و آن همه عملی که روی گونه‌ها و سوراخ‌های دماغش کرده و خیلی چیزهای دیگرش حالمان بد می‌شود، ولی خب ربطی به این بندگان خدایی که دوستش دارند و دربه‌در دنبال عکسی زندگی‌نامه‌ای چیزی ازش می‌گردند، ندارد. من اگر این قدر ازش بدم نمی‌آمد و دستم به چیزی می‌رسید، چندتایی عکس و زندگی‌نامه‌ای ازش پیدا می‌کردم و همین جا در دسترس عموم می‌گذاشتم. باور کنید.

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

مردمانی که ما بودیم

تلویزیون چند دقیقه فیلم نشان داد از عاشورای سال پنجاه و هشت در سفارت آمریکا که لابد آن روزها ملت تازه از دیوارش بالا رفته بودند. جوانی که کلاسیک جوان‌های انقلابی آن روزها بود ـ لاغر، مو و ریش انبوه مشکی، عینک کائوچویی پهن ـ پشت بلندگویی ایستاده بود. با جدیت به مردم گفت که چون روز عاشورا است نوحه‌ای می‌خواند و از آن‌ها خواست که در جواب سینه بزنند. (البته او گفت که لطفا برادران با سینه جواب بدهند.) شروع کرد خواندن و نوحه شعری بود در مذمت جنایات آمریکا و پلیدی‌های استکبار جهانی و مدح بیداری مردم سراسر جهان و انقلاب مردم ایران. ترجیع‌بندی که ملت تکرارش می‌کردند این بود «کار آمریکا بود/ نقشه‌ی سیا بود/ مرگ به کارتر/ مرگ به کارتر». همه جور زن و مرد آن جا بود. جوگیر نبودند، جو خالص بودند. بعضیشان سینه می‌زدند، خیلی پرشور. ولی اغلب مشت‌هاشان را گره کرده بودند و طوری دست‌هاشان را بالا می‌آوردند و مشت‌ها را پرتاب می‌کردند که انگار لنز دوربین، صورت کارتر یا اصلا همه‌ی استکبار جهانی بود و با همین مشت‌ها کارشان تمام می‌شد.

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

ترش و شیرین

توی یخچال دیگر از به خبری نیست. آخرینش دیروز شد خورش به‌آلو و آمد سر سفره. تا پاییز بعد، خداحافظ به‌آلو.