۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

در مراجعه است


این اسفند لعنتی با این هوای لعنتیش و آن لرزش و امید و اضطراب و شوق لعنتی‌ای که به دل آدم می‌اندازد.

پ.ن: عکس از درخت بادام حیاطمان، دیروز.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

چی میل دارین؟

همین الان از بیرون آمده‌ایم و تندتند استامبولی سر هم کردم که بخوریم. هر چیزی هم که در یخچال پیدا شد ریخته‌ام توش. یادم آمد مشهدی‌ها به لوبیاپلو (لوبیاسبز و گوشت و رب با برنج و احیانا مخلفات دیگر) می‌گویند استامبولی. اگر هم لوبیاسبز نداشته باشند و بی آن درستش کنند، عذرخواهی می‌کنند که لوبیا نبود و استامبولیشان بدون لوبیا است. به غذایی که با لوبیاچیتی درست می‌کنند، می‌گویند لوبیاپلو. و به نظرشان می‌آید چیزی که دیگران بهش می‌گویند استامبولی، دمی گوجه‌فرنگی است که البته غذای وقت‌های ناچاری است.
این را با مشهدی‌های مختلفی چک کرده‌ام و همه سر این ماجرا هم‌نظر بوده‌اند.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

روزی که ماند در یاد


توی بازار کرمانشاه راه می‌رفتیم؛ یکی از روزهای اوایل مهر. آسمانشان واقعا آبی بود و هوا آفتابی و ملایم. آن جایی که ما بودیم، مغازه‌ها اغلب کوچک و بی‌زرق و برق بودند. بقالی و عطاری و بیش‌تر میوه‌فروشی. میوه‌فروشی‌های هوس‌انگیز. من کوله‌پشتی به پشت و همسر دست در جیب کنار هم راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و تماشا می کردیم. روزهای قبلش احوال چندان خوشی نداشتیم. گمانم کم‌کم داشتیم بهتر می‌شدیم. رنگ‌ها را تماشا می‌کردیم. صداها و لهجه‌ها را گوش می‌کردیم و سرخوش بودیم. چشمم افتاد به یک طبق گلابی. گلابی‌های رسیده‌ی زرد با برِ رویِ سرخ. انگار خجالت‌زده از این که همه دارند تماشا می‌کنندشان. چشمم ماند روی گلابی‌ها. به مهربان همسر گفتم بیا گلابی بخریم. به آقای جوان فروشنده گفتیم که یک کم گلابی می‌خواهیم. گمانم یک کیلو کشید و داد دستمان. اصلا طاقت نداشتم که بگذارمشان توی کوله‌پشتی تا برسیم هتل. از آقا پرسیدیم می‌شود برامان بشوردشان. شست و ریخت توی کیسه‌ی پلاستیکی. راه افتادیم و درجا نفری یکی برداشتیم و گاز زدیم. مزه‌ی بهشت می‌داد. آب گلابی‌ها می‌ریخت روی چانه‌مان. مراقب بودیم پایین‌تر نرود. از هر کدام یک دم و چند تایی هسته ماند. دوباره جلوی نخود و لوبیافروشی‌ها هوس گلابی کردیم. باز نفری یکی دستمان گرفتیم. بی‌خیال خوردیم و راه رفتیم و زنده شدیم.
پ.ن: عکس را از هم‌کارِ آن آقا گرفتم. فکر کنم باباش بود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گذشته‌ها گذشته؟

دیشب تازه نفس‌ها، فیلم مستندی از کیانوش عیاری را دیدم. مستندی بود از تابستان ۵۸ در تهران. چیز جالبی بود. یک جور حسرت و خوشی با هم داشت. حسرت این که این روزها را ندیده‌ای و خوشی این که از آن روزها گدشته‌ایم. فیلم با تصویرهای دختران جوانی که توی خیابان به مردم پیاده و راننده‌های تاکسی و مسافرانشان کتاب می‌دادند شروع شد. جور رشک‌برانگیزی است که در خیابان چند دختر جوان با موهای اغلب بلند و با گیره‌ای پشت سرشان بسته، کیفی سر دوششان انداخته باشند و در خیابان راه بروند و به دیگران کتاب بدهند. بعد دوربین ورودی سینمایی را نشان می‌داد که کاغذ ماژیک نوشتی زده بودند دم گیشه. روی کاغد نوشته بود «بنا به درخواست کمیته‌ی انتظامات از بردن اسلحه به داخل سالن سینما خوداری کنید.» بعدتر پارک ملت را نشان می‌داد. ملت دور جوانی جمع شده بودند که ادای چند نفر از جمله فریدون فرخزاد را درمی‌آورد و شب بود بیابان بود می‌خواند. گمانم پنجاه مرد و پسر جوان روی چمن‌ها تنگ هم نشسته بودند و براش دست می‌زدند. خیلی واضح دلشان تفریح می‌خواست و چیز جدیدی نداشتند و دو سال قبلِ خودشان را مسخره می‌کردند.


۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

با خودت چه می‌گویی خاتم من؟

برای من که هیچ سازی بلد نیستم بزنم، سوت بهترین و شخصی‌ترین ساز است. جایی نمی‌گیرد. می‌توانم مثل دیشب دست‌هام را در جیبم فرو کنم و در پارک برفی خلوتی هر چیزی را که دلم می‌خواهد سوت بزنم. وقتی راننده‌ها کلافه از ترافیک باران پشت فرمان نشسته‌اند، من بی‌خیال از کنارشان بگذرم و تمام آهنگ‌های خوش‌حال من‌درآوردیم را سوت بزنم. وقت‌هایی که نایلون سیب‌زمینی و پیاز و هویج به دست زمین خاکی بزرگ جلوی تره‌بار را رد می‌کنم، آن آهنگ فرانسوی را که ازش جز ریتم چیز دیگری نمی‌فهمم سوت بزنم و سرخوش برسم به این طرف خیابان.