‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

از توفیق‌های اجباری

چهارم دبیرستان بودیم. باید متن‌های عربی را بهتر از خود عرب‌ها تجزیه و ترکیب می‌کردیم. الان درست یادم نیست ولی گمانم ترکیب این بود که بفهمیم هر کلمه در جمله چه نقشی دارد و اِعراب درستش چی هست و چرا و تجزیه هم این بود که بفهمیم اصل کلمه چی بوده و چه طوری این شکلی شده. کنار آن همه دل‌زدگی از خواندن متن‌های بی‌مزه‌ی عربی کتاب‌های درسی و بی‌حوصلگی موقع تجزیه و ترکیب، این کار یک فایده هم داشت. چشم آدم را در دیدن متن تیز می‌کرد. می‌خواندم و تقریبا می‌فهمیدم چی می‌خوانم و قشنگ می‌شد. آن وقت‌ها متن عربی خوبی دم دستم نبود که خواندنش کیف داشته باشد. فقط غرل‌های فارسی که قسمت‌هاییش عربی بود و قبلش همیشه حرصم را در می‌آورد، بود. می‌خواندم و به نظرم قشنگ بود و خوب با هم جفت شده بود و لذت می‌بردم. یکی از دل‌انگیزترین‌هاشان در آن سال کنکوری، این غزل حافظ بود «از خون دل نوشتم نزدیکِ دوست نامه/اِنّی رأیتُ دَهراً مِن هجرکَ القیامة»
امشب که با صدای نام‌جو شنیدمش، بعد از مدت‌ها یاد این غزل افتادم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

آرزو

لذیذ کافه‌ای بود توی خیابان حمرا، بیروت. کنار همه‌ی کافه‌های جورواجور دیگر آن خیابان. مثل همه‌شان بیرون توی پیاده‌رو هم صنلی داشت. شب اول یا دوم بود که همین طور اتفاقی نشستیم پشت یکی از میزهاش چای بخوریم. گارسون‌هاش همه جوان بودند، خیلی جوان حتی. پسر جوانی آمد و سلام کرد و با لبخند اسمش را گفت و منو را داد و رفت. گفت کاری داشتید صدایم کنید. منو را نگاهی کردیم و بعد از یک روز بی چای ماندن، چای خواستیم. رفت و با قوری و دو تا فنجان و یک جعبه‌ی چوبی برگشت که یک عالم چای کیسه‌ای مدل به مدل داشت. ما دو تا خارج ندیده و هیجان‌زده‌ی جعبه‌ی خوش‌گل و کیسه‌های رنگی چای بودیم. هر کدام یک مدل چای برداشتیم و مشتاق چشیدن مزه‌ی چای جدید مشغول شدیم. هوا خوب بود و زمین قشنگ و ما دو تا آسوده. خوش گذشت بهمان.
از فردا هر شب آخر وقت قبل از هتل، یک سر می‌رفتیم لذیذ چای با طعم جدید بخوریم و نفس تازه کنیم و ببینیم کدام‌یک از آن چند دختر و پسر جوان برایمان چای می‌آورند. یکیشان دختری بود با صورت گندمی و موی مشکی دم اسبی که برق چشم‌هاش، برق موهاش را کم می‌کرد. اسمش سمر بود. من شک داشتم چه طور نوشته می‌شود و کدام سمر است و ازش پرسیدم. بعد بهش گفتم در فارسی هم اسمی شبیه همین معنی را داریم و حتی اسم خودش را هم روی دخترها می‌گذاریم. دو سه باری او برایمان چای آورد. شب آخری فکر کردم حیف که دیگر نمی‌بینمش. با آن تند تند کار کردنش و آن دقتش وقت ثبت سفارش‌ها توی سیستمشان و لب‌خند خیلی خیلی زنده‌اش. بهش گفتیم داریم می‌رویم و ازش خداحافظی کردیم.
امشب یک دفعه یادش افتادم. یاد همه‌ی آن خیابان شلوغِ آرام و صورت سمر. دلم تنگ شد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

توی آسمان‌ها می‌گشتم

عید من و بابا و مادر توی آش‌پزخونه نشسته بودیم دور هم به میوه و چایی خوردن. بابا هم مثل همیشه چیزی برای سر به سر گذاشتن پیدا کرده بود. این دفعه در مورد من. سیب پوست می‌گرفت و مسخره‌م می‌کرد و قهقهه‌های تابلو اغراق‌آمیز می‌زد. الکی نفس‌نفس می‌زد و دوباره خنده‌اش را ول می‌کرد. بهش گفتم «درسته شما یه حاج‌آقایی با مو و ریش سفید منو مسخره می‌کنی؟ زشت نیس براتون آخه؟» این دفعه چشم‌هاش برق زد و سیبش را نگه داشت توی دستش. گفت «چرا به خدا. ولی خیلی کیف داره.» بعد هر دو شروع کردیم جدی جدی خندیدن. مادر نگاهش می‌کرد و یواشکی می‌خندید و سرش را ملامت‌بار تکان می‌داد. بابام یک پر سیب که پوستش را کلفت گرفته بود، داد دستم که بخورم.

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

موهایش در باد*

عید بود. رفته بودیم عیددیدنی خانه‌ی یکی از فامیل‌های دور که بچه‌ی هم‌سن و سال من نداشتند. میوه و شیرینی و آجیلم را خورده بودم. یک کمی هم نشسته بودم و بعد حوصله‌ام سر رفته بود لابد. آمده بودم بیرون از خانه. خانه‌شان در کوچه‌ی باریک شیب‌داری بود. بابا ماشین را سرکوچه قبل از این که شیب تند شود پارک کرده بود. من شیب را آمدم بالا تا رسیدم سر کوچه و نزدیک‌تر به خیابان اصلی. هوا، هوای خوب روزهای اول فروردین بود. آسمان، آبیِ آبی و آفتابی. من شلوار مخمل کبریتی ریز زرشکی قشنگی پوشیده بودم که نمی‌دانم در قحطی آن روزها از کجا آمده بود، با بلوزی که یادم نیست چی بود و ژاکت قرمز دست‌بافت خواهرم. موهام را مادرم دم اسبی بسته بود. سرم را تکان می‌دادم و موهام این طرف آن طرف می‌رفت در هوا. دو طرف ژاکت را کنار زدم و دست‌هام را کردم در جیب‌های شلوارم و شروع کردم راه رفتن روی لبه‌ی بلند جوی کنار خیابان. سعی می‌کردم سرم را هماهنگ با قدم‌هام این طرف و آن طرف ببرم. ایده‌ی دست‌ها توی جیب شلوار را لابد از فیلم‌ها گرفته بودم. سرم را تکان می‌دادم و در همان حال کودکی از هوای تازه و تمیز و آفتاب دل‌نشین و تکان مو با باد ملایم لذت می‌بردم. گمانم هفت هشت ساله بودم. هنوز می‌توانستم دم اسبیم را در هوا تکان دهم.
این تصویر امروز یادم آمد که داشتم برای لحاف مخمل دست‌دوز مادرم ملافه‌ی جدید می‌دوختم. مخمل قهوه‌ایش مرا خاطره به خاطره برد تا آن مخمل زرشکی. به نظرم رسید دو سال پیش لابد به دلیل همین تصویر دل‌نشین و کم‌یاب گوشه‌ی ذهن بوده که تا آن شلوار مخمل زرشکی خوشگل را توی مغازه دیدم بی‌خیال گشادی و بلندیش سریع خریدمش.

* این اسم سرخ‌پوستی را الان برای خودِ آن سال‌هام پیدا کردم.