
همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.

ژانری در فیلمها هست که بهش میگویند فیلم جادهای و من نمیدانم مشخصاتش چیست. گمانم این طور است که کسی در طول فیلم در جادهای سفر میکند و بعد که مسافر به مقصد میرسد، مقصد اولیه یا جای دیگری که آن وسطها پیدا کرده، تغییری کرده است. در واقع تغییری در او حاصل شده و مثلا انگار به بلوغی، درکی، دریافت تازهای چیزی رسیده است. برای من این کتاب این طور بود. زنی مسافر بود و در طول سفر انگار خودش و احوالش و آدمهای زندگیش و گذشته و حتی آیندهاش را مرور میکرد. بعد میرسید به مقصد که همان شهر محل زندگیش بود. طوری که انگار تازه رسیده به آن شهر یا دوباره دارد میبیندش یا اصلا میتواند زندگی تازهای را در آن جا شروع کند.




«نوازندهی همراه» قصهی دختر فقیر و زشتی است که نوازندهی پیانو است و خوب مینوازد. اوایل انقلاب شوروی برای کار پیش زن خوانندهای میرود. زن خواننده زیبا، خوشصدا، جذاب،عاشق، پولدار و مشهور است. دختر مینوازد و زن میخواند. دختر هیچ ندارد و در سایهی زن گم میشود. مقهور داشتههای او میشود و به آنها حسادت میکند. حسهای متفاوت و حتی متناقضی در دختر به وجود میآید؛ علاقه، محبت، حسادت و نفرت. قصه از زبان دختر نوازنده است و به نظر من خیلی جذاب و خواندنی است.
«بیماری سیاه» داستان مرد روسی است که در پاریس زندگی میکند و میخواهد به آمریکا برود؛ به شیکاگو پیش زنی که منتظرش است. گوشوارهای را در بانک گرو گذاشته و میخواهد با پولش به آنجا برود. با آدمهایی آشنا میشود و همه را به خاطر آن زن رها میکند. کمکم به این شک میافتی که شاید اصلا زنی در شیکاگو نباشد. به نظر من این قصه به خوبی اولی نبود ولی باز هم خوب بود.
کتاب همین دو داستان نسبتا بلند است. نویسنده «نینا بربرووا» روس است و سالها در پاریس و آمریکا زندگی کرده است. من تا به حال از زنهای روس چیزی ندیده بودم. کتاب هم از سری کتابهای بیبی نشر کارنامه است که خیلی خوشگل و تودلبرو اند.
یک استاد ادبیات زن سرطان وخیمی دارد. در بیمارستان بستری است و مرحلههای مختلفی از درمان را میگذراند. او متخصص یک شاعر قرن هفدهم است که شعرهایش در بارهی مرگ و زندگی هستند. تمام عمرش دربارهی مرگ و زندگی خوانده و تحقیق کرده و نوشته. حالا طور دیگری با مرگ مواجه شده است. مرگ به عنوان واقعیتی در متن زندگی نه موضوع پژوهشی روی کاغذ.
من خیلی زیاد از نوع روایت و اصل داستان خوشم آمد. یک نفس خواندمش و کاملا جذبم کرده بود. طنز خیلی خوبی داشت که خیلی درست نمیتوانم توضیح بدهم چی بود ولی خیلی چسبید. تلخی ماجرا را کم میکرد. ترجمه هم خیلی روان بود.
این نمایشنامه اولین کار مارگارت ادسن است و برای همین کار هم پولیتزر گرفته است.
«این روزا همه جور ماشینی گرونه. حتی ارزوناش.»
حقالسکوت، ریموند چندلر، ترجمهی احسان نوروزی، انتشارات مروارید
کل داستان چیز جالبی نداشت جز همان چیزی که همیشه توی داستانهای چندلر هست؛ مکالمههای صریح و جذاب. اگر میخواهید بخوانیدش توقع چیزی جز حاضرجوابیهای مارلو را نداشته باشید. قصه خوب نبود و هیچ گره یا چیز چندان جالب دیگری نداشت. پایانش هم واقعا ضایع بود. گمانم آخرین داستانش بوده. لابد خرج زندگی برای هر کسی وقتی خیلی زیاد میشود.
به جای عکس جلد کتاب، خود جناب چندلر را تماشا کنید.
من کلا چندلر را دوست دارم.

من کلا از ناتالیا گینزبورگ خوشم میآید. اسم و طرح جلد بامزهی کتاب هم باعث شد که بین یک سری کتاب سریع ببینمش و برش دارم.
چهار تا داستان دارد. دو تا کوتاه و دو تای دیگر نسبتا بلند. اولین قصه، قصهی دختر نوجوان فقیری است که تازه دارد از دنیای کودکی بیرون میآید و با عشق آشنا میشود. ظاهرا اولین قصهی چاپ شدهی گینزبورگ است. (خودم چیزی نمیدانم. از دوستی که خورهی گینزبورگ است شنیدم.) من این یکی را از باقی قصههای کتاب بیشتر دوست داشتم.
کتاب را نشر نی احتمالا در پاییز 86 چاپ کرده. دم دستم نیست تا باقی مشخصاتش را بنویسم. شرمنده.
گمانم هزار سال میشود که میخواهم معرفیش کنم. احتمالا الان دیگر همه دیدهاید.
پ.ن: عنوان این مطلب فقط کارکرد جذابیت دارد.
