کی دوباره زندگی طبیعی شروع میشود. کی میشود برای پایان این چیزها نقطهای گذاشت و رفت سر خط. نکند همین جور بماند.
Wednesday، July 8، 2009
.
کی دوباره زندگی طبیعی شروع میشود. کی میشود برای پایان این چیزها نقطهای گذاشت و رفت سر خط. نکند همین جور بماند.
Monday، July 6، 2009
دم آقای اصغر فرهادی گرم
Tuesday، June 30، 2009
پیدا کنیدش دوباره
Sunday، June 14، 2009
از احوال ما اگر خواسته باشید
امروز هم بعد از همهی این چیزها که انگار تمام نمیشود، باز من مسکن میخواهم. چیزی که بعد از دو سه روز گیجی مرا کمی سر پا نگه دارد. می خواهم بروم توی آشپزخانه و تمام ظرفهای این سه روز را بشورم. اجاق گاز را تمیز کنم. سنگهای کف را برق بیندازم. بعدش شاید بروم کوچه برلن و بین پارچهها و دامن و شلوارکهای تابستانی و شالها و روسریهای رنگ و وارنگ و صدای زنهایی که دارند برای مادرهاشان هدیه میخرند، خودم را غرق کنم. شاید زنگ بزنم به آن دوست پایهی خرید و با هم برویم شوش و من بشقاب و کاسهی بلور رنگی بخرم.
بالاخره باید زندگی کرد. باید از روزهای بد گذشت.
Saturday، June 13، 2009
گریهمون هیچ، خندهمون هیچ؟
ظاهرا شهر جای ما نبود. شهر جای ما نشد. شهر جای ما نیست. بگردیم برای خودمان جای تازهای پیدا کنیم. شهری که بتوانیم درش دلخوش زندگی کنیم.
انگار در افسانهها تاریکی روسیاه میشود. در عالم واقع تاریکی حتی میتواند دوباره حاکم شود.
Friday، June 12، 2009
شهر جای ما شد
دیب گله داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره
من هیجانزده است. خیلی زیاد.
Thursday، June 11، 2009
Thursday، June 4، 2009
اندر امیدواری
دلم میخواد رئیس دولتمان عوض شود. بزرگتر شود. ما را هم بزرگتر ببیند.
Saturday، May 30، 2009
. . .
Sunday، May 24، 2009
در دل معرکه

اشغال؛ تصویر سیزدهم
روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر
محمدرضا ابوالحسنی- انتشارات روایت فتح- چاپ اول 1382
*
کتاب، همان طور که از اسمش پیداست، روایت مقاومت چهل و پنج روزهی خرمشهر است. از زمانی که حملهی اصلی شروع شده تا اشغال کامل. نویسنده تلاش کرده روایت تا حد ممکن مستند و نزدیک باشد. مادهی اولیه، نوشتههای چند نفر از رزمندههای همان روزها است که اغلب ساکن خرمشهر بودهاند. برای من خواندن کتاب مثل دیدن فیلم مستندی بود از آن روزها، با این تفاوت که گاه کلمات چون مثل دوربین عجله ندارند کمی به آدمها نزدیکتر میشوند یا روی یک نفر چند لحظه مکث میکنند. راستش کتاب را حدود پنج سال پیش خواندم و بسیار دوستش داشتم. دیشب هم که برداشتم برای معرفی نگاهی کنمش دوباره خواندمش و باز هم بسیار خوب بود به نظرم؛ از جهت سادگی و روانی جملهها و بیطرفی شدید نویسنده و تلاشش برای این که فقط راوی باشد؛ از جهت کات مناسب فصلها و خیلی چیزهای کوچک دیگر. مثلا آن نقشهی ساده و مفیدی که آخر کتاب بود تا خواننده بفهمد وقتی میخواند خرمشهر و گمرک و پل و جادهی اهواز، هر کدام یعنی چی.
این کتاب از سری «روایت نزدیک» انتشارات روایت فتح است که من چند عنوان دیگر آن را هم دیدهام. در مقدمهی کتاب آمده که این سری قصد دارد کاری کند تا «به آن چیزی که روایت می کند نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند هر کس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست کم لحظهای در دل معرکه بوده است.»
Saturday، May 23، 2009
مثال ایوم قدیم
Monday، May 18، 2009
شما کی هستین؟

من از کل نمایشنامه خوشم آمد. با خودش همراهت میکرد. جاهایی از گفتوگوها به نظرم عالی بود. ترجمه هم روان و خوشخوان بود.
این کتاب مال مجموعهی «دور تا دور دنیا - نمایشنامه» است.
مهمان ناخوانده - اریک مانوئل اشمیت - ترجمهی تینوش نظمجو - نشر نی - چاپ اول 1387- قیمت 2000 تومان
پ.ن: من اولی که کتاب را خریدم و حتی بعد از سه چهار بار نگاه کردن به جلد، متوجه طرح جلد کتاب نشدم. دو سه روز بعد گذاشته بودمش روی میز و از بالا نگاهش میکردم که یک دفعه دیدم انگار کسی دارد نگاهم میکند.
Monday، May 11، 2009
ملت تو ما شدیم کورش والا
Sunday، May 10، 2009
روز ـ داخلی
Sunday، May 3، 2009
سیر باید خورد

Sunday، April 19، 2009
لایعقل و ترد و سست
Saturday، April 11، 2009
بگو چیز؛ سه دو یک

Seize the Day
Saul Bellow
Tuesday، April 7، 2009
ز جان گذر؟
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه میکردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا میکردم و خیال میبافتم. بعد ابرها ضخیمتر و غلیظتر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی اینها که رد میشد، میلرزید. اول یک بار چند ثانیهای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه میکردم و زیر پامان را. پایین کوههای برفگرفتهای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچهی بیخیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوهها و برفهای رویشان را تماشا میکردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را میدیدم که دستهامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برفها افتادهایم. تکههای هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط میکرد. آدمهایی که لای جنازههای سوخته و تکه پارهی ما میگشتند. مادر و پدرم که سفرهشان را توی هال پهن کرده بودند و پیالههای ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق میکرد و میزد توی پیاله و ساعتش را نگاه میکرد که چرا ما نرسیدهایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش میکرد و میگفت «بالگردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم میترسی. میترسیدم. نمیدانم چرا ولی میترسیدم.
Monday، April 6، 2009
میگذرد کاروان
مشهد که بودیم، رفتیم بهشت رضا. هر سال میرویم. برایمان مثل دید و بازدید عید است. پسرش بیست ساله بوده که رفته جبهه، من هنوز دست چپ و راستم را نمیشناختهام. سه ماه بعد در جنگ کشته شده، شهید شده. خودش و همسرش، پدر و مادر جوانِرفته، هر هفته میروند سر مزار پسرشان فاتحه میخوانند.
دو سال قبل در بهشت رضا مزار شهدا را دستکاری کردهاند. مدل سنگ قبرها را عوض کردهاند. قبلا خیلی از پدر و مادرها روی قبر شهیدشان عکسی از او گذاشته بودند. عکسها را کندهاند و بردهاند، سر قبرها عکسی در کار نیست. پدرها، مادرها، همسرها رفتهاند با بنیاد شهید دعوا کردهاند. آنجا تحصن کردهاند. دوست دارند وقتی سر خاک عزیزشان مینشینند و فاتحه میخوانند، وقتی دردِدل میکنند، عکسش آنجا باشد و ببینندش. اما آخر هم بنیاد شهید اجازه نداده – بله. اجازه نداده – عکس بگذارند.
امسال پدرش، پدر جوانِ رفته، نگرانی تازهای داشت. شنیده گورستانهای معمولی را بعد از حدود سی سال میتوانند خراب کنند. برای مردههای جدید قبر درست کنند یا هر کار دیگری. نگران بود که با مزار شهدا چه میکنند. پرسید «اینها را هم بعد از سی سال مثل قبرستانهای معمولی خراب میکنند؟». نگاهش نگران بود و ناباور. تنها اثر قابل دیدنِ پسر بیست سالهش را نگاه میکرد و میپرسید.


