ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

چرا کسی دو خط روی کاغذ چیزی برام روانه نمی‌کند؟

الهام آمده بود دفتر و برای من کتابی هدیه آورده بود. کتاب توی سلفون بود. سلفون را باز کردم و بعد که کارش که تمام شد دادم بهش برام چیزی اولش بنویسد. از کیفش روان‌نویس آبی خوش‌رنگی درآورد و چیزی کوتاهی نوشت. دست‌خطش را نگاه کردم. قشنگ بود. یک دفعه یک بخش دیگری از الهام پیدا شد که تا به حال ناپیدا بود و من الان می‌دیدمش. تا شب که برسم خانه توی ترافیک هی نگاهش کردم. انگار الهام را می‌دیدم. به نظرم می‌رسید خیلی شبیه خودش است. بعد رفتم توی فکر که دست‌خط کدام یکی از دوستانم را یادم است.
دست‌خط افرا اول خیلی از کتاب‌هایی که از کتاب‌خانه‌شان برداشتم، دست‌خط هنرمندانه‌ی یاسی، دست‌خط گلناز با میم‌های کشیده، دست‌خط کاوه با حروف کوچک و منظم، دست‌خط بسیار ویژه‌ی حامد (فونت حامد)، دست‌خط برادر بزرگم روی نقشه‌هایی که همیشه مشغول کشیدنشان است، دست‌خط زیبا و باحوصله‌ی فاطمه، دست‌خط رها، دست‌خط خیلی محکم و منطقی نسرین، دست‌خط جواد که قشنگ و سریع است، دست‌خط خیلی علمی مهندسی بیتا. هر تصویری که از دست‌خط‌ها می‌آمد جلوی چشمم، کنارش صورت صاحب دست‌خط بود.
رفتم تو فکر که چرا دست‌خط خیلی‌های دیگر را یادم نیست.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است؟

از جمله کادوهای تولد سی و پنج سالگیم، پنج رنگ لاک مختلف بود. رنگ همه‌ش را دوست داشتم و چند وقت بود که دنبالش بودم همان رنگی بخرم. همین که بسته‌ی کادو را باز کردم دلم خواست لاک بزنم و نتوانستم تصمیم بگیرم اول چه رنگی. این شد که هر ناخن را یک رنگ کردم و جفت دستا‌هام را لاک زدم. هیچ هم فکر نکردم ضایع است یا چی و فقط به فکر فردا سر کار رفتن بودم که آن هم خب مهم نبود. اما فردا اول صبح که بیدار شدم دیدم باید ماشین را ببرم تعمیرگاه. چون چند روزی بود که موقع ترمز گرفتن ازش صدای عجیبی می‌آمد که نمی‌دانستم چی هست. خلاصه رفتم یک جایی پیدا کردم که روی تابلو نوشته بود تعمیر بوستر و ترمز و جلوبندی و فلان. ماشین را گذاشتم و آقا را صدا کردم. آقا عبدالله هنوز داشتم می‌گفتم ماشین چه صدایی می‌دهد گفت لنت ترمز نداری. فرستاد که لنت بخرم. بعد چون صبح زود بود و شاگردش نیامده بود، من کنار دستش نقش شاگرد را بازی کردم. هی گفت دخترم دخترم. بعد هم نصیحت کرد که ماشین را چند وقت یک بار نشان تعمیرکار بده و بیخود نبر نمایندگی. چون نمایندگی کار خاصی نمی‌کند و فقط یک فاکتور می‌دهد دستت و هر چی بابات در ماه درآورده خرج ماشین می‌شود.

آقا عبدالله دست بالا پنجاه سالش بود و نمی شد جای پدر من باشد. لابد تاثیر ناخن‌های رنگاوارنگم بود که فکر کرد دختر جوانی هستم که هنوز پدرم خرج ماشینم را می‌دهد و شاید سر پول ماهانه با پدرم چانه می‌زنم. اما وقتی سی و پنج سالت شده و یک دفعه ترسیدی که اوه اوه چه قدر دارم پیر می‌شوم، چنین چیزی هم می‌تواند یک روز خوش‌حال نگهت دارد که هنوز هم ممکن است جوان به نظر برسی.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پی‌گیر باش تا کامروا و بی‌اعصاب شوی


پی‌گیری از آن کلمه‌هایی است که ازش متنفرم. در واقع از مفهومش متنفرم. کلمه‌ای است که ظاهر خوبی دارد. دست کم ظاهر آبرومند و شیکی دارد. یک جور حسن تعبیر برای یک مفهوم خیلی ضایع. قدیمی‌ها لابد می‌گفتند خیلی آدم سمجی است. حالا می‌گوییم خیلی پی‌گیر است. به نظرم مفهوم پی‌گیری الزامات توهین‌آمیزی دارد. این که شخص پی‌گیر حواسش جمع‌تر است، دقیق‌تر است، به فکرتر است، متوجه‌تر است. این که پی‌گیری‌شونده آدم پرت بی حواس نامنظمی است که متوجه نیست و تصمیمی ندارد و باید هی بهش یادآوری کرد. همه‌ی این چیزها را جمع کرده‌ایم و گذاشته‌ایم کنار هم. خیلی هم تر و تمیز کاغذ پیچیده‌ایم و رویش برچسب زده‌ایم پی‌گیری.
تقریبا نصف کارم در روز پی‌گیری است.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س؟


اگر قرار باشد مثل خارجی‌ها برای امسالم رزولوشن تعریف کنم یا به رسم داخلی برای امسال اسم بگذارم، امسال تلاش می‌کنم خودخواه و نامتواضع باشم. بله. امسال را سال خودخواهی و بی تواضعی نام می‌نهم. شاید خیلی به موقع نباشد ولی پیش می‌روم ببینم چه قدر موفقیت حاصل می‌شود.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

سلام و درود خدا بر افجه






پانزده را رفتیم افجه به در کردیم. قرار را روز قبلش من و دوستم با هم گذاشته بودیم. بعد از قرار ناامیدانه نشستم پای گوگل مپ که پیدا کنم باید از کجا برویم و راهش چه طور است. نقشه‌ی گوگل دقیق و کامل بود و تمام راه را درست نشان می‌داد. چرا فکر می‌کردم گوگل بلد نیست؟ چون خودم بلد نبودم؟
مثل یک سفر طولانی، دوربین و شال و ژاکت و خوردنی برداشتم. با این که فاصله‌ای ندارد و نزدیک است، انگار به جای دوری برای زیارت می‌رویم. هیجان داشتیم هر دو. توی راه هم هی ماجراهایی پیش می‌آمد. یک جا پیچ و سربالایی تندی بود که مطمئن نبودم باید همان را برویم. پیاده شدم از یکی از دو تا معازه‌ی باز بپرسم. یک طرف کوه بلند و ابر، یک طرف دره‌ی پر درخت و ابر، جاده خالی خالی، ساکت ساکت. شاید یک دقیقه طول کشید، مطلقا صدایی نمی‌آمد. به نظرم رسید تا الان هم اشتباه بوده توی ماشین موسیقی گوش می‌کردم. پیچ و سربالایی را رفتیم بالا. یک کم بعدش رسیدیم افجه. دو سه ساعتی ماندیم. ابر بود، ابرتر شد، باران گرفت، تگرگ زد، رعد و برق شد، باران کم شد، ابرها رفتند و آسمان باز شد و آفتابی و باز ابر شد. همه‌ش در همین دو سه ساعت. افجه مزد سفرمان را داد.

پ.ن: عکس منظره‌ی روبه‌روی  قبرستان افجه است

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

آسمون آبیه

توی ماشین کوچک دوستم نشسته بودیم. میدان تجریش را دور می‌زدیم. اول صبح بود تقریبا و دیشب و دیروزش حسابی باران باریده بود. هوا خیلی تمیز و آسمان در آن وضعیتی بود که هواشناس‌ها بهش می‌گویند کمی تا نیمه ابری. کوه‌ها از لای مه و ابر و نور دیده می‌شدند. من نگاهم به کوه‌ها و ابرها بود. تماشا می‌کردم، چشمم پر شده بود و دلم باز هم می‌خواست. تو همین حال بودم که دوستم گفت «کوه‌ها رو. این چیزی اه که بیش‌تر شهرای اروپایی ندارن.» موضعش موضع آدمی بود که توی یک چیزی بالاخره حسنی پیدا کرده بود. چون چند تا شهر جز تهران را هم دیده، می‌تواند این طور مقایسه‌ای نظرش را بگوید. اما من هم دست کم می‌توانم بگویم که چه جوری این شهر را دوست دارم. رابطه‌ی من و تهران رابطه‌ی عشق و نفرت است. مثل این دختر و پسرهایی که مدت‌ها با هم دوست اند و هی به هم می‌زنند و هی باز به هم برمی‌گردند. مثل زن و شوهرهایی که دعوا می‌کنند و آشتی می‌کنند. این اتفاق‌ها توی رابطه‌ی من و تهران ذهنی است. چون نمی‌توانم باهاش به هم بزنم و بروم یک جای دیگر. اما وقت‌های زیادی با هم در صلح و صفاییم. آخر اسفند و فروردین که اصلا ماه عسل رابطه‌مان است.

پ.ن: کوچه را از گروه زدبازی گوش کنید. حتی اگر اشکتان را درمی‌آورد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

قیمت مقطوع


از دور میدان ولی‌عصر رد می‌شدم. ردیف رنگ به رنگ شال‌های یکی از این مغازه‌ها که بیش‌تر شبیه دست‌فروشی است تا مغازه، توجهم را جلب کردم. رفتم نزدیک و نگاه کردم. شب بود و رنگ‌ها را زیر نور ترکیبی چراغ‌های مهتابی و خورشیدی درست تشخیص نمی‌دادم. دنبال سماقی می‌گشتم. یکی را برداشتم. از آقای جوان فروشنده پرسیدم «این سماقی اه؟» نگاه کرد و گفت «چی؟» دوباره گفتم «دنبال سماقی ام. این سماقیه دیگه. نه؟» جواب داد «سماق همونه که می‌ندازن رو کباب؟» گفتم «نمی‌ندازن. می‌پاشن.» بعد به نظرم رسید الان چرا معلم شدم. سعی کردم با خنده رد کنم. همین طور که هنوز داشتم از رنگ مطمئن می‌شدم، قیمت پرسیدم. گفت «هفت تومن. نو بارگین. نو دیسکانت.»

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

دنبال چیزهای کوچیکم

یک چیزهای کوچکی هست که ممکن است بودن و نبودنشان خیلی دیده نشود، یا اصلا وسط صد تا نیاز اولیه‌ی هرم مازلو اهمیتشان از صفر هم کم‌تر باشد، ولی خب، دوره‌ای آدم یاشدان می‌افتد. مثلا من این روزها دلم رادیوی خوب می‌خواهد. یک رادیویی که فقط موسیقی پخش کند و همه جور چیزی داشته باشد. صبح که می‌نشینم توی ماشین روشنش کنم و گوش کنم، آخر شب که توی آش‌پزخانه الکی چرخ می‌زنم روشن باشد و صدایی ازش بیاید. همه جور صدایی، همه‌ی همین‌هایی که در وقت‌ها و حال‌های مختلف گوش می‌کنیم. درست است که فلش و هزار تکنولوژی دیگر هست که آدم موسیقی‌های مورد علاقه‌ش را در آن‌ها داشته باشد و در ماشین یا روز جمعه موقع غذا درست کردن گوش کند، ولی با رادیو قابل مقایسه نیست. هست؟
حسرت چیزی این قدر ساده و کوچک را هم می‌خورم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

جمعه عصر به طرف خانه




امروز هوا از صبح آفتابی بود و آن تکه‌ی آسمان که از پنجره‌ی آش‌پزخانه دیده می‌شد آبی آبی. ظهر بعد از ناهار موقع شستن ظرف‌ها، فکر کردم دارم چنین روزی را بی قدر می‌کنم با توی خانه ماندن. رفتم بیرون، همین تپه‌های نزدیک خانه. ترکیب آبی آسمان و نور خورشید و صدای بچه‌ها و ولویی مردم که هیچ عجله‌ای نداشتند، حالم را خوش کرد. شنبه و کار و بی‌حوصلگی‌های هر روز و هوای پردود تهران خیلی دور به نظر می‌رسید.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

به امید آن روز


این عکس مال دو سال قبل است. امسال هنوز مولفه‌های مختلف عکس با هم دست نداده‌اند، روز آفتابی که من خانه باشم و سر حوصله و خیال راحت پرتقال قاچ کنم، چه برسد به این که پرتقال توسرخ هم باشد.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه


پدر و مادرم را دو سه ماهی یک بار می‌بینم. به همین دلیل تغییراتشان خیلی واضح و ترسناک و دردآور است. از یک سنی به بعد پیر شدن شدت بیش‌تری می‌گیرد. درست مثل بچه‌ها که از یک وقتی بزرگ شدنشان شدید و سریع می‌شود. مثلا تابستان دو سال قبل بابام سرحال و معمولی بود. تصویر همیشگی بابام در ذهنم. چند ماه بعد که زمستان شده بود و دیدمش عصا دستش بود و آهسته راه می‌رفت و چند ماه بعد یعنی تابستان پارسال حافظه‌ش خیلی واضح کم شده بود و از این موضوع می‌ترسید و ترجیح می‌داد تنهایی هیچ کاری نکند.
این طور سریع پیر شدنشان خیلی دردناک است. دیدن حالشان و مواجهه‌شان با ناتوانی و تسلیم شدنشان خیلی بد است. و از همه‌ی این‌ها بدتر واقعیتی است که هی خودش را نشان می‌دهد. این که می‌روند. روزی هست که نخواهند بود. این طوری می‌شود که من هر بار که زنگ می‌زنم و یکیشان گوشی را برمی‌دارد دلم آرام می‌شود که هستند. محبتی این قدر شدید آدم را می‌کشد.

نمی‌دانم آدم‌ها بعد از تجربه‌ی فرزندی و درک محبت پدر و مادر چه طور بچه‌دار می‌شوند. چه طور تاب تحمل محبتی که می‌گویند خیلی شدیدتر از هر چیز دیگری است را دارند. به نظرم یک عمل انتحاری است.
دنیا کارش معلوم نیست. این همه کار که فکر می‌کردیم غیرممکن است از ما سر بزند و بعد خیلی آرام  سر زد و رد شد.



ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه


Celine: You can never replace anyone because everyone is made up of such beautiful specific details.

Before Sunset

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه


دماوند، سه سال قبل

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

حبیبه جعفریان جایی نوشته بود «تازه به این شهود رسیدم که آدم شاید به دنیا بیاید و از دنیا برود و بعضی کلمات را هرگز زندگی نکند».
سی و چهار ساله ام؛ مشتاق کلمه‌ها و رنگ‌ها و زندگی.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

برتراندراسل سلطان دانش‌مندان با نود و یک سال سن

.
زمان بچگی من یک جور کارت بود برای بازی دو نفره. این کارت‌ها چند مدل بودند، ماشین و هواپیما و فوتبالیست و دانش‌مند و این‌ها. روی کارت ماشین‌ها اسم و مشخصات ماشین مثل تعداد سیلندر، صفر تا صد، توان به اسب بخار و از این جور چیزها را نوشته بود. پشت کارت چیزی نداشت. جنس و چاپ هم خیلی بد و الکی بود. بازی را هم لابد همه بلدید. طبعا کارت‌ها را بر می‌زدیم و تقسیم می‌کردیم. بعد هر کسی آن مشخصه‌ای را که فکر می‌کرد سر است انتخاب می‌کرد و می‌گفت و اگرسر بود کارت طرف مقابل را می‌گرفت. توی این جور کارت‌ها زاغارت‌ترین نوع کارت، کارت دانش‌مندان بود. سن و زمینه‌ی دانش‌مندی و قرن و ملیت و یکی دو تا چیز دیگر را داشت. هیچ جوری نمی‌شد بین سر بودن مشخصات تصمیم گرفت. فقط سن خیلی واضح بود. ترکیب دانش‌مندان انتخابی این کارت‌ها شاه‌کار بود. هگل و دکارت و برتراندراسل و ویکتور هوگو و ادیسون کنار هم بودند. برای من جز ادیسون باقی اسم‌ها ناشناس بوند و قضاوتم در مورد آن دانش‌مند بر اساس سنش بود. مثلا الان درست یادم است که دکارت توی آن کارت‌ها سنش 63 بود که خب واقعا سن ضایعی بود. چون تقریبا همه‌ی دانش‌مندان دیگر از او بیش‌تر عمر کرده بودند. کارت دکارت توی دست یعنی بدشانسی مطلق و حتما باخته بودی.
امشب خانه‌ی دوستم با دخترش کارت بازی کردیم. کارت دایناسور داشت که مقواش بهتر بود و چاپ رنگی براق داشت. روی کارت عکس دایناسور بود و پشتش در مورد دایناسور توضیحاتی داده بود.با هم سر قد و وزن دایناسورهامان کری خواندیم و دایناسور محبوب انتخاب کردیم. دایناسور محبوب من شبیه سرندپیتی بود. بازی خیلی کیف داشت.