Wednesday، July 8، 2009

.

کی این بغض لعنتی تمام می‌شود؟ کی می‌شود رها و با روح خندید. از ته دل خندید. جوری که پشت خنده عذاب وجدانی نباشد. پشت خنده هزار نگرانی و غم نباشد. کی می‌شود بستنی خرید و بی‌خیال خوردش. بدون فکر و دل‌واپسی برای همه‌ی آن‌هایی که در اوین یا هر جای دیگری اند و من حتی اسمشان را هم نمی‌دانم و معلوم نیست شب را چه طور به صبح می‌رسانند. کی می‌شود از روی پل یادگار رد شوم و تصویر آن همه باتوم و کابل به دست را که همه جا را پر کرده‌ بودند، فراموش کرده باشم. کی می‌شود دوباره مادر و دختر پنج ساله‌ای ببینم و تصویر آن زن جوانی که جلوی چشم دخترکش باتوم می‌خورد به پشتش، نیاید جلوی چشمم. کی می‌شود چشمم به خط ویژه‌ی بی‌آرتی‌های خیابان آزادی بیفتد و آن لباس ویژه‌پوش‌ها که از بالای نرده‌ها می‌پریدند و باتومشان توی هوا بود، جلوی چشمم نباشد.
کی دوباره زندگی طبیعی شروع می‌شود. کی می‌شود برای پایان این چیزها نقطه‌ای گذاشت و رفت سر خط. نکند همین جور بماند.


Monday، July 6، 2009

دم آقای اصغر فرهادی گرم

وقتی از دیدن درباره‌ی الی آقای فرهادی عزیز برمی‌گشتیم، کنار باقی حرف‌ها من از همسر پرسیدم به نظرش وقتی آقای جمال شورجه یا قدرت‌الله صلح میرزایی یا خرت و پرت‌هایی شبیه آن‌ها و یا خرت و پرت‌های بهتری مثل خانم تهمینه میلانی، الی آقای فرهادی را می‌بینند چه حسی نسبت به کارهای خودشان دارند. آیا هم‌چنان گمان می‌کنند اسم کارشان فیلم‌سازی است یا چی؟

Tuesday، June 30، 2009

پیدا کنیدش دوباره

پریشب از مسجد قبا که چه عرض کنم، از خیابان شریعتی که برگشتم رفتم داروخانه تا برای خانه‌مان قرص پشه‌کش بخرم. خانم جوان داروخانه خیلی زود جعبه‌ی پشه‌کش را گذاشت جلوم. دوست نداشتم به این زودی جوابم را بدهد. بعد من انگار که داروخانه سوپر مارکت یا چه می‌دانم رستوران است وایساده بودم و منتظر بودم چیزی چشمم را بگیرد. یک چیز تازه‌ای که بودنش در خانه کمی خوش‌حالمان کند. رنگ‌های ملایم و تند سایه‌ها و رژها و بوهای ویتامین‌ها و سانستول‌ها و اسپری‌ها را سیاحت می‌کردم. یک دفعه یادم آمد که ابروهام همیشه قاطی پاطی می‌شوند و درهم می‌روند و قیافه‌م را مثل بدجنس‌ها و شلخته‌ها می‌کنند. بعد مشکلم را به خانم داروخانه گفتم و ایشان هم یک ژل مژه و ابرو بهم داد. راستش من خریدمش و انداختم توی کیسه کنار پشه‌کش و مسکن. فکر کردم خب حالا این شد یک کاری. یک نشانه برای برگشت به زندگی. به خودم گفتم همین طوری کم‌کم زندگی بهتر می‌شود. آمدم خانه و کیفم را انداختم کنار و فقط پشه‌کش را نصفه شبی از توی کیسه‌ی داروخانه درآوردم. امروز داشتم خانه را جمع و جور می‌کردم که کیسه را دیدم. یادم رفته بود چی توش هست. لوله‌ی شفاف ژل را درآوردم و همین جور نگاهش کردم، مثل یک شئ ناشناخته یا یک آدم غریبه، تا یادم آمد کی و چرا خریدمش. حالا مانده‌ام که این ژل مژه را کجای دلم بگذارم.

Sunday، June 14، 2009

از احوال ما اگر خواسته باشید

شنبه چهار تیر 84 بود. تمام دو سه هفته‌ی قبل را صرف این کرده بودم که ملت را قانع کنم بروند رأی بدهند. به هر که دلشان می‌خواهد. تمام هفته‌ی قبلش را با هر کسی در خیابان و سرکار و فامیل حرف زده بودم که بگویم هاشمی با همه‌ی بدی‌هاش شاید کم‌خطرتر باشد برای این روزهامان. هفته‌ی قبلش هر چه سیاست‌مدار و استاد دانشگاه و هنرمند و کوفت و زهرمار بود در این مملکت از هاشمی حمایت کرده بود. توی میدان‌های شهر با آدم‌های غریبه حرف زده بودم. کاری که هیچ وقت نکرده بودم. بغض‌هاشان را دیده بودم. کینه‌های شدیدشان را شنیده بودم. روز جمعه‌ش با دلی واقعا پردرد رفته بودم پای صندوق و اسم اکبر هاشمی را روی برگه‌ نوشته بودم. بعد صبح شنبه شده بود و تلویزیون اعلام کرد که محمود احمدی‌نژاد با نمی‌دانم چند میلیون رأی شده است رئیس‌جمهور ایران. نتوانستم بروم سر کار. در خانه نشستم. نمی‌دانستم چه کنم ولی می‌فهمیدم که انگار نمی‌خواهم با این واقعیت کنار بیایم. دلم مسکنی چیزی می‌خواست که کمکش کند از فکر دور شود. کمکش کند نبیند چیزی را که شده. رفتم سراغ چرخ خیاطی. آوردمش توی هال پای پنجره. چرخ خیاطی شیری رنگ را گذاشتم روی قالی لاکی که آفتاب تابستانی حسابی روشنش کرده بود. پارچه‌ی آبی روتختی را آوردم و نشستم به اندازه گرفتن با متر و علامت زدن با خودکار و بریدن با قیچی. یکی دو بار تشک تخت را اندازه گرفتم و لبه‌های تخت را تا روی زمین. بعد بالش‌ها را اندازه زدم. پارچه را هی سر و ته کردم که تا جای ممکن هیچ کدامشان درز اضافه نداشته باشند. آخرش بریدم و نشستم به دوختن. روتختی تمام شد وانداختمش روی تخت. روبالشی‌ها را کشیدم روی بالش‌ها. مرتب گذاشتمشان بالای تخت کنار هم. ملافه‌هامان را تا کردم و گذاشتم پایین پای هرکداممان. تا سرقیچی‌ها و خرده‌نخ‌ها را از روی قالی جمع کنم و چرخ خیاطی را برگردانم سرجاش، عصر شده بود و باید برای شام شب فکری می‌کردم. این طوری شد که آن روز تمام شد. من به چیزی جز همان چیزهای معمول زندگی فکر نکردم. توانستم برای فرداش و روزهای بعدترش تاب بیاورم و بگذرانم آن روز را.
امروز هم بعد از همه‌ی این چیزها که انگار تمام نمی‌شود، باز من مسکن می‌خواهم. چیزی که بعد از دو سه روز گیجی مرا کمی سر پا نگه دارد. می خواهم بروم توی آش‌پزخانه و تمام ظرف‌های این سه روز را بشورم. اجاق گاز را تمیز کنم. سنگ‌های کف را برق بیندازم. بعدش شاید بروم کوچه برلن و بین پارچه‌ها و دامن و شلوارک‌های تابستانی و شال‌ها و روسری‌های رنگ و وارنگ و صدای زن‌هایی که دارند برای مادرهاشان هدیه می‌خرند، خودم را غرق کنم. شاید زنگ بزنم به آن دوست پایه‌ی خرید و با هم برویم شوش و من بشقاب و کاسه‌ی بلور رنگی بخرم.
بالاخره باید زندگی کرد. باید از روزهای بد گذشت.

Saturday، June 13، 2009

گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ؟

ساعت دو و پنجاه و چهار دقیقه‌ی بامداد شنبه بیست و سوم خرداد 1388 هجری شمسی است. حدود پنج ساعت از پایان رسمی زمان رأی‌گیری گذشته است. رأی‌ها را خیلی سریع دارند می‌شمرند و همه‌ی خبرگزاری‌های موجود در اعلام نتایج از هم سبقت می‌گیرند. از ستاد انتخابات خبر رسمی درست و موثقی بیرون نمی‌آید. فارس و ایرنا هر کدام چهل دقیقه‌ای می‌شود که خبر پیروزی محمود احمدی‌نژاد را اعلام کرده‌اند.
ظاهرا شهر جای ما نبود. شهر جای ما نشد. شهر جای ما نیست. بگردیم برای خودمان جای تازه‌ای پیدا کنیم. شهری که بتوانیم درش دل‌خوش زندگی کنیم.
انگار در افسانه‌ها تاریکی روسیاه می‌شود. در عالم واقع تاریکی حتی می‌تواند دوباره حاکم شود.

Friday، June 12، 2009

شهر جای ما شد

عید مردماس
دیب گله داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره

من هیجان‌زده است. خیلی زیاد.

Thursday، June 11، 2009

در سبز غرق می‌شویم



Thursday، June 4، 2009


از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است


اندر امیدواری

فارغ از این که موسوی رئیس‌جمهور شود یا نه، مردم بهش اقبال کنند یا رو برگردانند ازش، من از امشب این مرد را دوست می‌دارم. همین که این قدر انسان است و شرف دارد و خودش و من و تو را محترم می‌داند، همین که در این گفت‌و‌گوی عجیب صداقتش را به هیچ بهانه‌ای رها نکرد و متین بود تا آخر و آن آرامش چهره‌ش نرفت از چشم‌هاش و صورتش، همین‌ها برای من خوب بود و بس. خاتمی را هم برای انسانیتش و بزرگیش دوست داشتم و دارم.
دلم می‌خواد رئیس دولتمان عوض شود. بزرگ‌تر شود. ما را هم بزرگ‌تر ببیند.

Saturday، May 30، 2009

. . .

معاشرت‌دانم پر شده. این روزها زیاد معاشرت می‌کنم؛ مجازی و حقیقی. ولی انبان دوستیم خالی خالی است. آن‌هایی که به نظرم دوست می‌آیند یا هنوز تصورم از دوست آن‌ها هستند، جغرافیایی یا جز آن دور شده‌اند. در چهار طرف دنیا، در اقلیم‌های آب و هوایی و ساعت‌های مختلف پراکنده‌اند. و بدتر این که بعضی در همین شهر اند ولی باز انگار دور ایم. این‌هایی هم که نزدیک اند و معاشرت می‌کنیم، خیلی خوب و مهربان و گرم اند. معاشرت می‌کنیم و خوش می‌گذرد و می‌خندیم. همین. برای بعدش چیزی نمی‌ماند انگار. حرفی، یادی، دل‌تنگی‌ای. هیچ. مشکل این است که انگار من شاهد صحنه‌هایی ام. سازنده‌شان نیستم. درشان دخیل نیستم. انگار فیلمی می‌بینم که آدم‌هایی با هم حرف می‌زنند و می‌خندند و بعدش فیلم تمام می‌شود. چیزیش مال من نیست. دلم با فیلم نیست.

Sunday، May 24، 2009

در دل معرکه


"هشت نفری چشم دوخته بودند به تانک‌ها. خیلی تانک بود. چند تاییشان عقب‌تر بودند؛ یک نیم‌دایره درست کرده بودند. یک مرتبه همه با هم راه افتادند. بچه‌ها آرپی‌جی‌ها را آماده کردند. قرار شد فقط تانک‌های یک سمت را بزنند که حساب کار دست بقیه بیاید. اولین آرپی‌جی را که زدند، تانک اول آتش گرفت. از خوش‌حالی پایین و بالا می‌پریدند. هم‌دیگر را بغل کردند و بوسیدند. اولین بار بود توی عمرشان که آرپی‌جی می‌زدند. اما هنوز تانک‌ها داشتند همان طور جلو می‌آمدند. نفر دوم و سوم هم زدند، بعد باز نفر اول. گوششان وزوز می‌کرد. چندتا آرپی‌جی دیگر هم که زدند دیگر صدای هم را بد می‌شنیدند. آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بوند. اولین تمرین جنگی بچه‌ها خود جنگ بود؛ جنگ واقعی."

اشغال؛ تصویر سیزدهم
روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر
محمدرضا ابوالحسنی- انتشارات روایت فتح- چاپ اول 1382

*
کتاب، همان طور که از اسمش پیداست، روایت مقاومت چهل و پنج روزه‌ی خرمشهر است. از زمانی که حمله‌ی اصلی شروع شده تا اشغال کامل. نویسنده تلاش کرده روایت تا حد ممکن مستند و نزدیک باشد. ماده‌ی اولیه، نوشته‌های چند نفر از رزمنده‌های همان روزها است که اغلب ساکن خرمشهر بوده‌اند. برای من خواندن کتاب مثل دیدن فیلم مستندی بود از آن روزها، با این تفاوت که گاه کلمات چون مثل دوربین عجله ندارند کمی به آدم‌ها نزدیک‌تر می‌شوند یا روی یک نفر چند لحظه مکث می‌کنند. راستش کتاب را حدود پنج سال پیش خواندم و بسیار دوستش داشتم. دیشب هم که برداشتم برای معرفی نگاهی کنمش دوباره خواندمش و باز هم بسیار خوب بود به نظرم؛ از جهت سادگی و روانی جمله‌ها و بی‌طرفی شدید نویسنده و تلاشش برای این که فقط راوی باشد؛ از جهت کات مناسب فصل‌ها و خیلی چیزهای کوچک دیگر. مثلا آن نقشه‌ی ساده و مفیدی که آخر کتاب بود تا خواننده بفهمد وقتی می‌خواند خرمشهر و گمرک و پل و جاده‌ی اهواز، هر کدام یعنی چی.
این کتاب از سری «روایت نزدیک» انتشارات روایت فتح است که من چند عنوان دیگر آن را هم دیده‌ام. در مقدمه‌ی کتاب آمده که این سری قصد دارد کاری کند تا «به آن چیزی که روایت می کند نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند هر کس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست کم لحظه‌ای در دل معرکه بوده است.»

Saturday، May 23، 2009

مثال ایوم قدیم


امروز رفتم ورزشگاه آزادی. کمی از جوانیم گذشته البته ولی امید دست از سر آدم برنمی‌دارد. امیدوارم که روزگارمان حتی شده کمی بهتر شود.

Monday، May 18، 2009

شما کی هستین؟


کتاب نمایش‌نامه‌ای است که یک پرده بیش‌تر ندارد. همه چیز در مطب دکتر فروید شبی در سال 1938 اتفاق می‌افتد؛ در فاصله‌ی زمانی هجوم ارتش هیتلر به وین و رفتن فروید از وین. در آن شب بعد از این که نازی‌ها دختر فروید را با خود می‌برند، غریبه‌ای به خانه‌ی فروید می‌آید. صحبت‌های غریبه و فروید -که تا آخرین صحنه از نمایش معلوم نمی‌شود دیوانه است یا خدا- بخش اصلی نمایش‌نامه است.
من از کل نمایش‌نامه خوشم آمد. با خودش هم‌راهت می‌کرد. جاهایی از گفت‌وگوها به نظرم عالی بود. ترجمه هم روان و خوش‌خوان بود.
این کتاب مال مجموعه‌ی «دور تا دور دنیا - نمایش‌نامه» است.

مهمان ناخوانده - اریک مانوئل اشمیت - ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو - نشر نی - چاپ اول 1387- قیمت 2000 تومان

پ.ن: من اولی که کتاب را خریدم و حتی بعد از سه چهار بار نگاه کردن به جلد، متوجه طرح جلد کتاب نشدم. دو سه روز بعد گذاشته بودمش روی میز و از بالا نگاهش می‌کردم که یک دفعه دیدم انگار کسی دارد نگاهم می‌کند.


Monday، May 11، 2009

ملت تو ما شدیم کورش والا

دفتر یادگاری‌نویسی ساختمان نارنجستان قوام ـ شیراز

پ.ن: در تیتر کورشِ والا را به صورت کورش. والّا! هم می‌توانید بخوانید.


Sunday، May 10، 2009

روز ـ داخلی

شیراز بازاری دارد به اسم اردو بازار که مغازه‌هاش پارچه‌های رنگی و پولک‌دار برای لباس قشقایی و دمپایی پلاستیکی و شلوار شبه‌کردی برای مردان می‌فروشند. یک آقایی هم کنار بازار دکه‌ای داشت که سی‌دی و پوستر می‌فروخت. در تلویزیون چهارده اینچ دکه‌ش خانم‌های قشقایی با لباس‌های بلند و چین‌چینشان دست‌مال‌هاشان را با موسیقی بالا و پایین می‌بردند و می‌رقصیدند. بالای سر دکه‌ش روی دیوار پوسترهایی بود از دو تا خانم هندی که خالی وسط ابروهاشان بود، ساسی مانکن و تتلو کنار هم و دکتر احمدی‌نژاد.

Sunday، May 3، 2009

سیر باید خورد


به جای عصب خرج کردن و فکر کردن به این که آقای سلحشور چه صحنه‌ی وصال چندش‌آوری ساخته بود برای پدر و پسر؛ به این که تلویزیون چه تبلیغ فراوان و مبسوطی می‌کند برای رئیس جمهورمان؛ به این که کروبی و شریعتمداری چه بد پاچه‌ی هم را می‌گیرند؛ به این که هر روز چه همه وبلاگ‌ها و سایت‌های زیادتر و بی‌ربط‌تری دست‌رسی بهشان امکان‌پذیر نمی‌باشد؛ و هزار چیز ناخوشایند بدتر دیگر که به لطف خدا و بندگانش کم هم نیست، بروید سیر تازه بخرید. سبزی‌پلو و کوکوسبزی و مرغ و استامبولی و هر چیز دیگری با سیر فراوان درست کنید و بخورید.

Sunday، April 19، 2009

لایعقل و ترد و سست

گمانم ترم سه یا چهار بودیم. خب البته ما هفتاد و ششی‌ها منظورم است که سه چهار نفر بودیم. باقی آن اکیپ هفتاد و پنجی بودند. هر کداممان یکی دو درس داشتیم که بر آن‌ها ظن افتادن می‌بردیم. شب‌ها گاهی با هم جمع می‌شدیم که درس بخوانیم، گاهی از درس خواندن در واحدهای خودمان ناامید شده بودیم، گاهی تا دیروقت دانشگاه مانده بودیم و با کسی در راه‌روی دانشکده یا روی سکوی رو به محوطه کل‌کل کرده بودیم (آن روزها بلد نبودیم کنج‌کاوی یا علاقه‌مان را نشان بدهیم، به خصوص به جنس مخالف. به جاش کل‌کل می‌کردیم.)، خلاصه که هر کدام احوالی داشتیم. شش هفت نفری جمع می‌شدیم توی واحد بزرگ‌تر که مال آن‌ها بود. روسری قرمزی بود که به کله‌ی چراغ مطالعه‌شان می‌بستیم. سرش را می‌دادیم رو به سقف و باقی چراغ‌ها را خاموش می کردیم. کاستی از ابی می‌گذاشتیم. می‌بردیمش سر یک ترانه‌ی خاص و همه با هم می‌چرخیدیم. دست‌هامان توی هوا تکان می‌خورد و خودمان روی زمین به هم می‌خوردیم. می‌خندیدیم و بعضی جاهای ترانه را با هم بلند دم می‌گرفتیم. دوباره امروز که بعد از چند سال اتفاقی آن ترانه را شنیدم، دیدم هیچ تکانم نمی‌دهد. نکند آن روزهای ده سال پیش مست بودیم، بی‌باده.


Saturday، April 11، 2009

بگو چیز؛ سه دو یک


Also, he was smoking a cigar, and when a man is smoking a cigar, wearing a hat, he has an advantage; it is harder to find out how he feels.

Seize the Day
Saul Bellow

این روزها مشغول کتاب «دم را دریاب» آقای «سال بلو» ام، البته خیلی یواش. امروز دنبال چیزهایی درباره‌ی کتاب می‌گشتم که این عکس را دیدم. شیفته‌ی آن پیرمرد گوشه‌ی راست تصویر شدم که سرش را آورده جلو و به دوربین لب‌خند می‌زند. به چشم من که این لب‌خند سوژه‌ی عکس را عوض کرده است. دیگر آقای بلو مرکز توجه نیست انگار.

Tuesday، April 7، 2009

ز جان گذر؟

ساعت یک از تهران پریدیم. قرار بود حدود ساعت سه برسیم مشهد. فکر کردیم ناهار را با پدر و مادر من می‌خوریم. کنار هم بودیم و صندلی من کنار پنجره بود. من از اول هی بیرون را تماشا می‌کردم. اول تهران را که بین کوه‌ها روی زمین پهن شده و بعد اتوبان‌ها را که هی باریک‌تر می‌شدند و بعدتر تکه‌تکه‌های‌ زمین سبز را و کوه‌ها را که از آن بالا فتحشان چه آسان به نظر می‌رسید. بعد دیگر فقط ابرها را می‌دیدم و خورشید که از لای ابرها شدید می‌تابید. خانم مهمان‌داری که سلام و علیک کرده بود، گفت که تا ارتفاع یازده هزار پایی می‌پریم. من داشتم حساب می کردم یازده هزار پا چند متر می‌شود و هی مقایسه‌ش می‌کردم با ارتفاع فلان کوه و فاصله‌ی کجا تا کجا و این که فاصله‌های روی زمین چه قدر کم‌تر و بی‌ارج‌تر از فاصله‌های عمودی به نظر می‌رسند و از این جور فکرهای تخیلی. توی هواپیما جز صدای موتورهاش، صدای یکی دو تا بچه بود که بی‌خیال دیگران بلند حرف می‌زدند.
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه می‌کردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا می‌کردم و خیال می‌بافتم. بعد ابرها ضخیم‌تر و غلیظ‌تر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی این‌ها که رد می‌شد، می‌لرزید. اول یک بار چند ثانیه‌ای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه می‌کردم و زیر پامان را. پایین کوه‌های برف‌گرفته‌ای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچه‌ی بی‌خیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوه‌ها و برف‌های رویشان را تماشا می‌کردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را می‌دیدم که دست‌هامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برف‌ها افتاده‌ایم. تکه‌های هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط می‌کرد. آدم‌هایی که لای جنازه‌های سوخته و تکه پاره‌ی ما می‌گشتند. مادر و پدرم که سفره‌شان را توی هال پهن کرده بودند و پیاله‌های ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق می‌کرد و می‌زد توی پیاله و ساعتش را نگاه می‌کرد که چرا ما نرسیده‌ایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش می‌کرد و می‌گفت «بال‌گردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم می‌ترسی. می‌ترسیدم. نمی‌دانم چرا ولی می‌ترسیدم.


Monday، April 6، 2009

می‌گذرد کاروان

مشهد که بودیم، رفتیم بهشت رضا. هر سال می‌رویم. برایمان مثل دید و بازدید عید است. پسرش بیست ساله بوده که رفته جبهه، من هنوز دست چپ و راستم را نمی‌شناخته‌ام. سه ماه بعد در جنگ کشته شده، شهید شده. خودش و همسرش، پدر و مادر جوانِ‌رفته، هر هفته می‌روند سر مزار پسرشان فاتحه می‌خوانند.

دو سال قبل در بهشت رضا مزار شهدا را دست‌کاری کرده‌اند. مدل سنگ قبرها را عوض کرده‌اند. قبلا خیلی از پدر و مادرها روی قبر شهیدشان عکسی از او گذاشته بودند. عکس‌ها را کنده‌اند و برده‌اند، سر قبرها عکسی در کار نیست. پدرها، مادرها، هم‌سرها رفته‌اند با بنیاد شهید دعوا کرده‌اند. آن‌جا تحصن کرده‌اند. دوست دارند وقتی سر خاک عزیزشان می‌نشینند و فاتحه می‌خوانند، وقتی دردِدل می‌کنند، عکسش آن‌جا باشد و ببینندش. اما آخر هم بنیاد شهید اجازه نداده – بله. اجازه نداده – عکس بگذارند.

امسال پدرش، پدر جوانِ رفته، نگرانی تازه‌ای داشت. شنیده گورستان‌های معمولی را بعد از حدود سی سال می‌توانند خراب کنند. برای مرده‌های جدید قبر درست کنند یا هر کار دیگری. نگران بود که با مزار شهدا چه می‌کنند. پرسید «این‌ها را هم بعد از سی سال مثل قبرستان‌های معمولی خراب می‌کنند؟». نگاهش نگران بود و ناباور. تنها اثر قابل دیدنِ پسر بیست ساله‌ش را نگاه می‌کرد و می‌پرسید.