۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

دید زدن زندگی دیگران

من عکس خیلی دوست دارم. هر چیزی که به عکس مربوط باشد را هم دوست دارم. عکس گرفتن، عکس تماشا کردن، آلبوم، قاب عکس، و خلاصه چیزهای این طوری. بعد آدم از هر عکسی یک جور لذتی می‌برد. من با عکس‌های آدم‌ها و زندگی‌هاشان و خانه‌هاشان خیلی حال می‌کنم. وقت‌هایی که خیلی خسته و غم‌گین ام، دیدن آدم‌ها و زندگی‌هاشان خیلی امیدوارکننده است. خیلی واضح نشانم می‌دهد که زندگی در دنیا جریان دارد. در جاهای دیگری از دنیا مردم زندگی می‌کنند و شادند یا حتی مثل من غم‌گین و خسته اند، ولی هستند و من تنها نیستم و دنیا به آخر نرسیده است. عکس‌های مردم و زندگی روزمره‌شان یادم می آورد که با همه‌ی دوری‌ها چه قدر به هم شبیهیم، که دنیا هیچ جا کامل و بی‌نقص نیست ولی باز زندگی راهی برای خودش باز می‌کند. عکس گوشه کنار خانه‌ی مردم، گال‌دان‌های پشت پنجره، بشقاب سیب روی میز وسط هال، سبد ظرف‌های کنار سینک، دیدن رنگ و نور این عکس‌ها سرحالم می‌کند. وقتی بی حال و حوصله ام، یادم می‌آورد که جاهای دیگری از دنیا زندگی چه قدر خوب جریان دارد. الان هی فکر کردم که چی توی این عکس‌ها هست و سعی کردم توضیح بدهم. نشد.

امشب که دوستی لینکی از عکس‌های توی خانه‌ای برام فرستاده بود، دوباره یادشان افتادم. بر همه‌ی ما باد همواره عکس تماشا کردن.

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

تو همون نیستی که یه روز فیلان

به نظرم می‌رسد ما نه تنها تصویرمان را از آدم‌های اطرافمان به روز نمی‌کنیم، بلکه حتی تصویرمان را از خودمان هم تغییر نمی‌دهیم و با واقعیت‌های جدید جای‌گزین نمی‌کنیم. یک تصویر رویایی از خودمان داریم. مال آن وقت‌ها که در ذهنمان مشغول ساختن دنیا و آرزوهایمان بوده‌ایم یا مال وقت خوب دیگری از زندگیمان. وقتی که ازش راضی بوده‌ایم یا شاد بوده‌ایم یا هر چیز دیگری. بعد از آن دیگر همیشه همان ایم. همه چیز را با آن خود توی ذهنمان قیاس می‌کنیم. خوبی و بدی هر چیزی را با آن می‌سنجیم و برای آن می‌خواهیم. مثلا من حواسم نیست که حالا یک زن سی و چند ساله ام که موهای روی شقیقه و سمت چپ سرم سفید شده، جوری که روسریم حتی اگر کمی عقب برود سفیدها برق می‌زنند. بعد هی توی اینترنت دنبال هاستل ارزان و سفر با کوله‌پشتی می‌گردم.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

بوی شیرین به

بچه که بودم توی حیاطمان درخت به داشتیم. کج و کوله بود. بابام هی هرسش می‌کرد بلکه کمی بهتر شود. هی بدتر می‌شد. شده بود یک چیز کچل و قناس. برای همین ازش خوشم نمی‌آمد. نه فقط از درخت که از میوه‌اش هم دل خوشی نداشتم. به نظرم میوه‌ی عجیبی بود که رویش را یک عالم پشم و پرز پوشانده بود و اول باید سلمانیش می‌کردی و بعد می‌رفتی سراغ تو. آن هم شاید خوب از کار درمی‌آمد، شاید هم نه. خلاصه که بین من و به ماجرا و علاقه‌ای نبود. حالا الان چی؟ الان ماجراهای بینمان بسیار است. حتی می‌توانم باهاش زندگی کنم. مربا و خورش و تاس‌کباب و همه چی. اصلا دوست دارم روز که شروع می‌شود یک دانه به را خرد کنم بریزم توی قابلمه و بگذارم روی اجاق. یواش یواش قل بزند و عطرش خانه را پر کند.

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

از توفیق‌های اجباری

چهارم دبیرستان بودیم. باید متن‌های عربی را بهتر از خود عرب‌ها تجزیه و ترکیب می‌کردیم. الان درست یادم نیست ولی گمانم ترکیب این بود که بفهمیم هر کلمه در جمله چه نقشی دارد و اِعراب درستش چی هست و چرا و تجزیه هم این بود که بفهمیم اصل کلمه چی بوده و چه طوری این شکلی شده. کنار آن همه دل‌زدگی از خواندن متن‌های بی‌مزه‌ی عربی کتاب‌های درسی و بی‌حوصلگی موقع تجزیه و ترکیب، این کار یک فایده هم داشت. چشم آدم را در دیدن متن تیز می‌کرد. می‌خواندم و تقریبا می‌فهمیدم چی می‌خوانم و قشنگ می‌شد. آن وقت‌ها متن عربی خوبی دم دستم نبود که خواندنش کیف داشته باشد. فقط غرل‌های فارسی که قسمت‌هاییش عربی بود و قبلش همیشه حرصم را در می‌آورد، بود. می‌خواندم و به نظرم قشنگ بود و خوب با هم جفت شده بود و لذت می‌بردم. یکی از دل‌انگیزترین‌هاشان در آن سال کنکوری، این غزل حافظ بود «از خون دل نوشتم نزدیکِ دوست نامه/اِنّی رأیتُ دَهراً مِن هجرکَ القیامة»
امشب که با صدای نام‌جو شنیدمش، بعد از مدت‌ها یاد این غزل افتادم.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

بزرگِ خاندان

این چند خط در مدح و رثای گوگل ریدر، گودر، است. شما یا گودری بوده‌اید که خب در این صورت الان هم درد ایم و کسی به کسی سر سلامتی خاصی نمی‌دهد. یا گودری نبوده‌اید که لابد این‌ها برایتان طنز یا دست کم بدون معنی است.
این گوگلی‌ها هی گفتند داریم می‌خواهیم ببندیم و من هم باور نکردم و گفتم در این دریای کامپیوتر و شبکه و اینترنت -سطح سواد و درک من از اینترنت قابل توجه است- این گودر کم خرج طفلک جای کسی را تنگ نکرده و کسی بهمان کاری ندارد. احتمالی هم می‌دادم که تهدیدشان واقعی باشد و تصمیم گرفتم گودرو ترکش کنم و صبحا برم رودخونه ورزش کنم و صبح‌ها واقعا رفتم باشگاه و شب‌ها نشستم پای منقل گودر. حالا امروز صبح پا شدم و دیدم ناگهان چه قدر زود دیر شد و بستند طفلی را. یک جوری هم بسته‌اند که انگار اصلا کلا ما هیچ وقت آن جا نبوده‌ایم و فقط خیال می‌کردیم که گودر وجود دارد. انگار نه انگار ما عمری آن جا بودیم و آن همه حرف زدیم و معاشرت کردیم و دوست و رفیق داشتیم. هیچ ردی از دوست و آشنا برامان باقی نگذاشتند. راستش من در چهار سال گذشته حال مبسوطی با گودر کرده بودم و در دو سال گذشته عمری پایش صرف کرده بودم. یک سری دوست و آشنا داشتم آن جا که بعید است بیرون از آن پیداشان کنم و حتی اگر پیداشان کنم آن حال گودر را نمی‌دهد. یک سری هم بودند که دوست و آشنای خاصی نبودیم با هم و من صرفا نوت‌ها و کامنت‌هاشان را می‌خواندم و می‌خندیدم یا ناراحت می‌شدم.
آن همه عکس لباس و غذا که آن جا می‌گذاشتیم و با هم راجع بهشان حرف می‌زدیم را چه کنیم.
راستی در نتیجه‌ی محدود شدن گودر، ستون پیش‌نهاد کنار این جا هم تعطیل شد.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

می‌خوام تو رودرواسی بذارمش

ساعت نزدیک پنج صبح است. بیرون باران می‌بارد. توی خانه گرم و آرام است. فقط صدای یخچال هست. هم‌سر خوابیده. من یک ترجمه‌ی نصفه کاره داشتم که آخر شب تمام کردم. گودرم را صفر کردم. بعد رفتم آش‌پزخانه. ظرف‌های کثیف دیروز و امروز را شستم. سینک را برق انداختم. همه‌ی طاقچه‌ها و میز و این جا آن جا را دستمال کشیدم. خرده‌ریزهای دور و بر آش‌پزخانه را جمع کردم. بازیافتی‌ها را ریختم تو کیسه‌ی بازیافت. کف آشپزخانه را تی کشیدم. الان آش‌پزخانه برق می‌زند. توالت دست شویی را شستم. یک کم دور و ور هال را جمع و جور کردم. به صورتم از آن لوسیون بی‌خاصیت که فقط به من احساس به خودم توجه کردن می‌دهد مالیدم. اگر بلد بودم ناخن‌هام را لاک می‌زدم. منتظرم که فردا شروع شود و روز بهتری باشد.

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

آش‌پزخانه، امروز صبح

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

.

موقع خداحافظی مثل همیشه بغلم کرد و پیشانیم را بوسید ولی مثل همیشه سفارش‌های مختلف نکرد. فقط خیلی ساده و معمولی گفت به امید دیدار بابا. با تشدید روی میم و خیلی امیدوارانه. دلم می‌خواست هیچ چیز دیگری توی دنیا نبود و من همان جا می‌ماندم.
انگار یک بندی توی دلم پاره شده و چیزی از دلم همان جا جا مانده.

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

حاضر غایب

انگار ده سال از شروع فارسی وبلاگ نوشتن گذشته است. یادم آمد وبلاگ‌هایی بودند که من خیلی دوستشان داشتم و دیگر نیستند و دو سه وبلاگ هم بودند که هنوز هستند و دوست‌دارمشان.
دلم برای این وبلاگ‌ها تنگ شده. اول از همه شاهین دلتنگستان از جوار اقیانوس آرام که هنوز هم گاهی نوشته‌هاش را می‌خوانم و کیف می‌کنم. یکی خورشید خانم که خیلی خودمانی و نزدیک بود. یکی نارنج که طولانی و خوب می‌نوشت و حیف که دیگر نمی‌نویسد. یکی زن‌نوشت که نوشته‌هاش کوتاه و خوب بود. یکی مریم نبوی‌نژاد که من نوشته‌هاش را به خصوص در اوایل مهاجرتش خیلی دوست داشتم و این قدر کم می‌نویسد و دیر به دیر، که تقریبا می‌شود گفت نمی‌نویسد. یکی ستاره قطبی که به مناسبت محل زندگیش و تجربه‌های دست اولش و نگاه خوبش وبلاگش را دوست داشتم. یکی هم کامران آن سوی دیوار که کرکره‌ی وبلاگش پایین است.

از قدیم‌ها کتی سایه‌نوشت هست هنوز که خیلی هم خوب است. آیدای پیاده‌رو هست و باز هم خیلی خوب است. عابر پیاده هست که در نوشته‌هاش چیزی هست که من نمی‌دانم چیست و دوستش دارم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

سفیدپوش

دیروز در برگشت به خانه دیدمش. سفید سفید بود.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

ماها و تابعین ماها

اصفهان یک جایی دارد به اسم خانه‌ی مشروطه. خانه‌ی حاج آقا نورالله نجفی است و مثل اغلب خانه‌های قدیمی اصفهان کاشی و حوض و پنجره‌ی چوبی و همین چیزها. من هیچی در مورد آقا نورالله نمی‌دانستم. دیدنش باعث شد که یک کم راجع بهش و کارهایی که کرده و اتفاقات دور و برش بخوانم. از جمله کارهایش که برام جالب بود ایده‌ی تحریم جنس‌های خارجی و عملی کردنش بود. سال درستش را پیدا نکردم، شاید حدود 1320 هجری قمری. متن اطلاعیه هم به نظرم جالب توجه است.

این خدام شریعت مطهره متعهد و ملتزم شرعی شده‌ایم که:

اولا: قبالجات و احکام شرعیه باید روی کاغذ ایران بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذهای دیگر نویسند، مهر ننموده و اعتراف نمی‌نویسیم. قباله و حکمی هم که روی کاغذ دیگر نوشته بیاورند امضا نمی‌نماییم. حرام نیست کاغذ غیرایرانی و کسی را مانع نمی‌شویم. ماها به این روش متعهدیم.

ثانیا: کفن اموات اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانی یا پارچه‌های دیگر ایرانی باشد، متعهد شده‌ایم بر آن میت ماها نماز نخوانیم. دیگری را برای اقامه صلاة بر آن میت بخواهند ماها را معاف دارند.

ثالثا: ملبوس مردانه جدید، که از این به بعد دوخته و پوشیده می‌شود، قرار داریم مهما امکن هر چه بدلی آن در ایران یافت می‌شود، لباس خودمان را از آن منسوج بنماییم. تابعین ماها نیز کذالک. و متخلف توقع احترام از ماها نداشته باشد.

رابعا: میهمانی‌ها، بعد ذلک ولو اعیانی باشد چه عامه چه خاصه باید مختصر باشد، یک پلو و یک خورش و یک افشره. اگر زیاد بر این کسی تکلف دهد، ماها را محضر خود وعده نگیرد. خودمان نیر به همین روش میهمانی می‌نماییم. هر چه کم‌تر و مختصرتر از این تکلف کردند موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.

خامسا: وافوری و اهل وافور را احترام نمی‌کنیم و به منزل او نمی‌رویم. زیرا ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عرضی و شغلی آن محسوس و مسری است. خانواده‌ها و ممالک را به باد داده. بعد از این هر که را فهمیده‌ایم وافوری است به نظر توهین و خفت می‌نگریم.

آیت‌الله آقا نجفی، آیت‌الله حاج آقا نورالله، آیت‌الله محمد حسین فشارکی، آیت‌الله شیخ مرتضی ریزی، رکن‌الملک، میرزا محمد تقی مدرس، سید محمد باقر بروجردی، میرزا محمد مهدی جویباره‌ای، سید ابوالقاسم دهکردی، سید ابوالقاسم زنجانی، آقا محمد جواد قزوینی


۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

زنده رود

زاینده رود خشک خشک است. زمین کف رودخانه قاچ خورده از تشنگی. این چند وقت که اصفهان بودم دیدم مردم خیلی دلشان از خشکی رودخانه خون است. تا حرف زاینده‌رود می‌شود آه از نهادشان بلند می‌شود. هر کسی هم در باره‌ی خشکی نظری دارد. آب را می‌برند یزد و رفسنجان. هیچیش به اصفهان نمی‌رسد. سفرهای استانی هر کسی رفته به رئیس جمهور گفته آب ندارم برای کشاورزی و زمینم مانده روی دستم، از سرچشمه یک بخشی از رودخانه را داده‌اند بهش. می‌خواهند مترو را از زیر رودخانه رد کنند و می‌ترسند که زمین نشست کند. همین دم سی و سه پل یک جا نشست کرده زمین. خلاصه که همین جور تئوری دهان به دهان می‌گردد. هیچ کسی هم نمی‌آید توضیح بدهد چه خبر است و ماجرا چیست. من دوست دارم ببینم مردم چی فکر می‌کنند در مورد خشکی رودخانه. امشب سوار تاکسی شدیم. راننده آقای مسن حدود شصت ساله‌ای بود. ازش پرسیدم «شما که اصفهانی هستین هیچ یادتون میاد رودخونه خشک شده باشه. یه سال یا چند ماه؟» خیلی سریع و بدون شک و تردید جواب داد «نخیر. هیچ وقت. آب رودخونه کم و سست می‌شد ولی هیچ وقت من ندیدم خشک شده باشه. حتی بعضی وقتا آب این قدر زیاد بود میومد بالا تا سطح پل‌ها. مثلن من شنیدم ولی خودم یادم نمیاد که هفتاد هفتاد و پنج سال قبل آب رودخونه خیلی زیاد بوده. این قدر که از دهنه‌ی پل‌ها هم بالاتر اومده بوده و رسیده بوده روی سطح پل‌ها. بابام و عمه‌م رفته بودن تخت فولاد سر قبر چند تا فامیل. بعد برگشتنی از پل رد می‌شدن. آب این قدر زیاد بوده و شدت داشته که عمه‌م رو می‌بره. بابام هر چی تلاش و تقلا می‌کنه اینو نجاتش بده نمی‌تونه. آب می‌برتش. چند روز بعد نعششو اطراف اصفهان اطراف رودخونه پیدا کرده بودن. یعنی می‌خوام بگم بعضی سالا آب این قدر زیاد می‌شده. کمی داشته ولی خشکی نه.» من دهانم باز مانده بود. تو کف روایت بودم. عمه را آب برد و عمه مرد. این چه جور خاطره و حکایتی بود. من یک سوال پرسیدم رودخانه خشک می‌شده یا نه. تو چرا جواب دادی و این قدر جدی گرفتی خب؟ بعد هیچ خاطره‌ی خوب و شادی نداشتی از آب رودخانه؟ باید این قصه‌ی تلخ را تعریف می‌کردی و تصویر دختر روان روی سطح آب را می‌گذاشتی برای من؟


۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

دورِ هم

سر ظهر ساعت یک از مشهد راه افتادیم که برویم نیشابور. چله‌ی تابستان. هیچ وقت این کار را نمی‌کنیم. معمولا صبح می‌رویم. آن روزنشد. عصر هم که بشود رو به آفتاب است و بابام نمی‌تواند رانندگی کند. هر چند که به نظر من در هشتاد سالگی کلا نباید رانندگی کند. ولی دوست دارد مستفل باشد. کنار جاده‌ی مشهد نیشابور جا به جا آدم‌هایی می‌ایستند و چیزی می‌فروشند. هر کدام از باغشان که توی ده نزدیک جاده است، هر چه دارند می‌آورند و می‌ایستند لب جاده. گیلاس، هلو، سیب، لواشک، شربت ریواس. اول از همه یک وانت خربزه دیدیم. خربزه مال آن جا نیست. از تربت جام یا جیم‌آباد می‌آید. نگاه کردیم و رد شدیم. دومی را هم رد کردیم. به سومی که رسیدیم طاقت نیاوردیم. بابا گفت چند تا خربزه بخریم. خوب خربزه‌هایی است. پیاده شدیم. بابا مثل همیشه اول از همه وایساد به چاق سلامتی با فروشنده. فروشنده مرد تربت جامی جوانی بود که پسر بچه‌ی ده یازده ساله‌ش هم باهاش بود. هر دو همان لباس سفید و شلوار سفیدشان را پوشیده بودند ولی چیزی به سرش نبسته بود. من داشتم این ور و آن ور را نگاه می‌کردم و بابام با مرد جوان حرف می‌زد که یک ماشین دیگر نگه داشت. یک خانواده با بچه پیاده شدند و آمدند سراغ وانت خربزه. بچه‌هاشان زیر آن آفتاب دویدند توی بیابان کنار جاده. بابام سلام و علیک کرد و پرسید اهل کجایند. گفتند کرمان. بعد دو تا خربزه برد گذاشت صندوق عقب. باز یک ماشین دیگر نگه داشت و دو تا پسر جوان پریدند بیرون. بابا باز دو تا خربزه گذاشت صندوق. پسرها پرسیدند شیرین است یا نه. فروشنده گفت از عسل شیرین‌تر است. دو قاچ بخوری شیرینیش گلویت را می‌زند. یکی برید و قاچ کرد و یک برش دراز داد به هر کدام از پسرها. ما به این برش‌ها می‌گوییم شتری. بعد مادر گفت کاش ما هم ازش بگیریم الان بخوریم. خیلی هوس کردم. مرد جوان شتری برید و داد دستمان. بعد داد به بچه‌های آن خانواده. بعد به پسرش و خودش. دو دقیقه بعد ده تا آدم غریبه با هم کنار جاده زیر تیغ آفتاب ایستاده بودیم و خربزه‌ی شتری گاز می‌زدیم و آب خربزه از چانه‌هایمان سرازیر بود.

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

اعترافات آدمی که چشمش گاهی به مردم است

وقتی در پاریس به اندازه‌ی کافی غذا نمی‌خوردی بسیار گرسنه می‌شدی، چون نانوایی‌ها خوراکی‌های خوبی در ویترین‌ها می‌گذاشتند و مردم در پیاده‌رو رستوران‌ها و در هوای آزاد، پشت میز غذا می‌نشستند و تو ضمن عبور، غذا را می‌دیدی و بو می‌کشیدی.

این‌ها حرف‌های آقامون همینگوی در پاریس جشن بیکران است. به نظر من در مورد خیلی چیزهای دیگر هم همین طور است و آدم خودش را با اطرافش می‌سنجد. مثلا وقتی خوب و به اندازه‌ی کافی خوش نگذرانی و بعد بروی بیرون از خانه. هر جا مردم را ببینی احساس نیاز به خوش‌گذرانیت صد برابر می‌شود. هی مردم را نگاه می‌کنی و به نظرت می‌آید دارد خیلی بهشان خوش می‌گذرد و تو هم حرص خوش‌گذراندن می‌گیری. انگار مثلا آن اندازه‌ای که خوش گذراندی بس نیست. برای من این ماجرا یک وقت‌هایی تشدید می‌شود. مثلا در تعطیلات که همه می‌روند سفر، عصرهای جمعه که ملت از خانه‌هاشان زده‌اند بیرون و هوا می‌خورند، روزهای عید که دور هم جمع شده‌اند و هرهر می‌کنند. راستش این وقت‌ها من از شدت حسادت حالت دق دارم. لازم نیست توضیح بدهم از این که دیگران خوش می‌گذرانند ناراحت نیستم. فقط دوست دارم من هم خوش بگذرانم. بخندم. تنها نباشم. انگار یک انجمن یا کلوپ خوش‌گذرانان یا خوش‌حالان هست که من هم باید عضوش باشم و گرنه ضرر می‌کنم.
بله خب. عصر جمعه است و دو نفری در خانه نشستیم پای اینترنت. باز خد ارا شکر چراغ چند نفری در جی‌تاک روشن است.

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

اصلن نرو و نیا که گربه شاخت می‌زند به هر حال

در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی تلویزیون، زن‌ها توی خانه با دامن بلند یا شلوار و روسری زندگی می‌کنند. مهمان می‌آید لباسشان همان است و در آش‌پزخانه با همان آش‌پزی می‌کنند و شب هم با همان توی تخت خواب می‌خوابند. همه‌ی ما می‌دانیم که آدم‌ها در عالم واقع توی خانه‌شان این طوری نیستند. یعنی کسی با لباس آستین بلند دستش توی سینک و قابلمه نمی‌رود. کسی با شالی که دور سرش محکم و با دقت پیچیده از حمام در نمی‌آید یا کسی با دو لایه لباس زمستانی نمی‌خوابد.
در خمینی شهر اصفهان چند نفر در یک باغی که برای جشن اجاره می‌دهند، جشن تولد یا مهمانی یا چیزی شبیه این‌ها داشته‌اند. چند نفر اراذل و اوباش یا دزد یا متجاوز با هر اسمی، چند مرد، می‌ریزند توی باغ و همه‌ی مردهای حاضر در مهمانی را در اتاقی زندانی می‌کنند و به زنان تجاوز می‌کنند. یکی دو روز گذشته رئیس اداره‌ی آگاهی اصفهان در بخشی از توضیح ماجرا گفته البته زنان هم پوشش مناسبی نداشته‌اند و باعث تحریک مردان اراذل و اوباش شده‌اند. «پلیس اعتقاد دارد بسیاری از بزه‌دیدگان خود موجب بروز پدید مجرمانه می‌شوند. به طوری که اگر در این حادثه خانم‌ها حداقل حجاب را در این باغ رعایت کرده بودند، شاید موجب آزار و اذیت قرار نمی‌گرفتند.» البته باز هم تضمینی نیست. شاید بهشان تجاوز می‌کردند شاید هم نمی‌کردند.
لابد آقای پلیس هیچ گاه در خانه‌شان نبوده‌اند. هیچ وقت دخترشان را غیر از صبح که سوار سرویس مدرسه می‌شود و می‌رود ندیده‌اند که لباس‌های دیگری جز مانتو شلوار مدرسه هم دارد.
از این به بعد وقتی شب می‌خوابیم باید حجاب کامل را در تخت هم رعایت کنیم، مبادا دزدی که از دیوار خانه‌مان بالا می‌آید تا خانه را خالی کند، وقتی که ما ترسیده از خواب بیدار شده‌ایم با وضع زننده‌ی ما تحریک شود و خطری برایمان داشته باشد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

باغچه

نعنا و ریحون

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

Just the possibility



April Wheeler: For years I thought we shared a secret...that we would be wonderful in the world. I didn't exactly know how, but just the possibility kept me hoping.[…]How pathetic is that? To put all your hopes in a promise that was never made? […] I saw a different life. I can't stop seeing it. Can’t leave, can't stay.

Revolutionary Road