طرفهای ساعت یازده صبح بود. من سوار اتوبوس شریعتی بودم توی همت. همت خلوت، اتوبوس خلوت. توی حال همیشگی خودم که چیزی بین بیخیالی و دید زدن مردم است نشسته بودم. ایستگاه که نگه داشت خانم میانسال نسبتا تپل سوار شد. یک کم شلخته و نامرتب لباس پوشده بود؛ هر کدام یک رنگ، چروک. به نظر نمیرسید مشکلی با این بخش خودش داشته باشد و خوشحال بود. دست کم راحت به نظر میرسید. یک جور باعجلهای سوار شد که اصلا بهش و به آن ساعت روز نمیآمد. بعد از این که یکی دو دقیقه نشست و انگار نفسش کمی سرجا آمد، از کیفش یک بستهی ششتایی جوراب نازک مچی درآورد. دودی رنگ. یک جفتش را همان جا پوشید باقی را گذاشت توی کیفش. کفشهاش کف اتوبوس بود و پاهاش را گرفته بود بالا و جورابها را ورانداز میکرد. انگار داشت فکر میکرد به پولی که داده میارزد یا نه. سرش را آورد بالا و دید من دارم نسبتا دزدکی نگاهش میکنم. باز دستش را کرد توی کیفش و ناخنگیر درآورد. یکی دو تا از ناخنهاش انگار گوشه کرده بود یا چی. درستشان کرد. با سوهان ناخنگیر سوهان کشیدشان و ناخنگیر را گذاشت توی کیفش. یکی دو دقیقه بعد دستش را کرد توی جیب پالتوی نسبتا گشادش. یک مشت کاغذ درآورد و نگاهشان کرد و گذاشت توی کیف پولش. یک زیپی جلوی کیفش داشت که انگار برای همین چیزها بود. بعد چند تا قبض آب و برق و فلان از توی کیفش درآورد و موبایلش را هم از توی جیبهای آقای ووپی پالتوش. شروع کرد حساب کردن قبضها و جمع زدن پولشان. بعد باز دست کرد توی کیفش و خودکاری را انگار از ته غار پیدا کرد. کل پول قبضها را نوشت پشت یکیشان. کیف پولش را نگاه کرد. انگار آن قدر نداشت. یک جای دیگر کیفش را نگاه کرد. کارت عابر بانکی بود و خوشحالش کرد. همه چیز را گذاشت توی کیفش. دوباره همان طور نامرتب. بعد انگار همه کارش تمام شده باشد، روسریش را روی سرش درست کرد و گرهش را محکم کرد و شروع کرد لبخند زدن.
۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه
چنان زیبایم من/ که الله اکبر/ وصفی است ناگزیر/ که از من میکنی*
جوان که بودم یا شاید جوانتر و گاهی احوالی داشتم، حدیث یا نقل یا چیزی شنیده بودم که میگفت موقع باریدن باران آدمها به خدا نزدیکتر اند. خدا حرفهاشان را بهتر میشنود. حالا نمیدانم اثر همان شنیدهها و احوال است یا چیز دیگری که هنوز هم وقتی باران میبارد، هی میروم پشت پنجره و تماشا میکنمش. دستم را میگیرم بیرون تا خیسش کند و خنکاش را حس کنم. کلهم را این قدر میچرخانم تا زیر چراغ خیابان ببینمش. باریدنش شادی و خوشی میآورد. انگار میان همهی چیزهای ناخوشایندی که توی جان آدم هست، نور کوچکی پیدا میشود. نمیدانم چرا یا چه طور. ولی امیدوارم میکند.
باران میبارد و صدای قطرههاش لای برگها میآید. بویش خانه را پر کرده. دلم نمیآيد بروم بخوابم. میترسم نکند تمام شود. نکند صبح که پا میشوم خبری ازش نباشد.
* بخشی از یکی از شعرهای شاملو است. این جا کل شعر را بخوانید. +
باران میبارد و صدای قطرههاش لای برگها میآید. بویش خانه را پر کرده. دلم نمیآيد بروم بخوابم. میترسم نکند تمام شود. نکند صبح که پا میشوم خبری ازش نباشد.
* بخشی از یکی از شعرهای شاملو است. این جا کل شعر را بخوانید. +
۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه
ما را چه گونه دیدی؟
حیف که نوشتن از محسن نامجو مدتها است خیلی خز شده و گرنه مینوشتم که دوباره ترنج گوش کردم بعد از مدتها و آن یک دقیقهی آخرش کیف محض کردم و باز فکر کردم من هم اگر جای اساتید موسیقی ایران بودم از جوانی که صداش را آن قدر رها و بیخیال ول میکند، میترسیدم و بدم میآمد.
۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه
این جا خوب جاییه
اگر این سقف آبی درخشان یکدست نقاشیمانند بالای سر امروز من و شما آسمان تهران است، پس آن پردهی خاکستری دودزدهی باقی روزهای سال چیست؟
پ.ن: بیم آن میرود که تیتر و گزارش فوق از آسمان تهران دروغ سیزده باشد.
پ.ن: بیم آن میرود که تیتر و گزارش فوق از آسمان تهران دروغ سیزده باشد.
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
بهاری دیگر آمده است
به این فکر میکنم که ما آدمها الکی منتظر بهانهای برای شروع ایم. برای دل خوش بودن و امیدوار بودن. هر چند که این شروعها خیلی واضح قراردادی باشند، باز ما محتاج این هستیم که نفسمان را حبس کنیم و هزار تا فکر خوب کنیم و تصمیم بگیریم و امیدوار شویم و بعد نفسمان را ول کنیم و شروع کنیم.
سال نو به هر کسی که این جا را میبیند مبارک. روزهای خوشی پیش روی همهتان باشد. پیش روی همهمان.
سال نو به هر کسی که این جا را میبیند مبارک. روزهای خوشی پیش روی همهتان باشد. پیش روی همهمان.
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
دو قدم مانده به فلان
حدود بیست و چهار ساعت دیگر به تمام شدن این سال و شروع سال تازه مانده. خانهی ما در نامرتبترین حالت خودش در چند ماه اخیر به سر میبرد. هر چیزی که فکرش را بکنی کف هال ریخته. حتی شمردنشان طول میکشد. من احساسم این است که در این بیست و چهار ساعت باقیمانده معجزه میکنم. خانه را مثل دسته گل میکنم. خودم را میدهم دست خانم بند و ابرو و چیتان و خوشگل تحویل میگیرم. یخچال را مثل قطعهای از بهشت، پر و هیجانانگیز و خوشمزه میکنم.
عوض شروع کردن هر کاری نشستم این جا و گودرم را مثل دسته گل تمیز و خالی کردم. چشمم به این است که شاید چند نفر دیگر شب عیدی برگردند خانهشان. دلم خوش از آمدن آدمهای دور و نزدیک است. دلم خوش از رفتن سال کهنه است. سالی که همهمان را خسته و کلافه کرده. سالی که انگار گولمان زد. با امید شروع شد و با درد ادامه پیدا کرد و همهمان را منتظر رفتنش کرد.
عوض شروع کردن هر کاری نشستم این جا و گودرم را مثل دسته گل تمیز و خالی کردم. چشمم به این است که شاید چند نفر دیگر شب عیدی برگردند خانهشان. دلم خوش از آمدن آدمهای دور و نزدیک است. دلم خوش از رفتن سال کهنه است. سالی که همهمان را خسته و کلافه کرده. سالی که انگار گولمان زد. با امید شروع شد و با درد ادامه پیدا کرد و همهمان را منتظر رفتنش کرد.
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
این منم؟
نمیدانم اولین بار چه طور شد فهمیدم صداهایی که روی کارتون و فیلم هست صدای اصلی نیست و کسی دارد به جایشان حرف میزند. یعنی میدیدم پسر شجاع یا حنا لبهاشان الکی دو تا تکان میخورد و صدا یک عالم حرف میزند. بعد فهمیدم که کسانی دارند جایشان حرف میِزنند. همین. از همین جا شیفتهی این ماجرا شدم. فکر میکردم هر چه دلت خواست به جای آنها میگویی. هر طوری که دلت خواست قصه را تغییر میدهی. بزرگتر که شدم فهمیدم اسمش دوبله است و ماجراهایی دارد. فکر کردم بزرگ که شدم دوبلور میشوم. نمیدانم چرا تصمیم نبود، آرزو بود. نوجوان بودم که تلویزیون برنامهای پخش میکرد به اسم صداهای ماندگار. همهی برنامه در مورد دوبله و به قول خودش عصر طلایی دوبلهی ایران و همهی آن صداهای ماندگار بود. این برنامه یک جور جادو بود. همهی آن صداهایی که شنیده بودم توی فلان فیلم و روی صورت فلان هنرپیشه، شده بودند آدمهایی با صورت و دست که داشتند با صدای خودشان در مورد کارشان حرف میزدند و گاهی یک جمله از یکی از رولها -اصطلاح رایج برنامه- را میگفتند. واقعا نمیتوانستم از جلوی تلویزیون سیاه سفید چهارده اینچمان تکان بخورم. حرفهاشان را گوش میکردم و به چهرهشان وقتی پشت آن میکروفون کذایی نشسته بودند و کاغذی دستشان بود و رولشان را میگفتند دقت میکردم تا بفهمم چه طور آن کار را میکنند. خلاصه که یک روز وقتی تنها بودم، رادیو ضبط یک کاسته را آوردم، دیوان حافظ را هم گذاشتم جلوم. یک دو سه آزمایش میشود تاریخی را گفتم و همه چیز آماده بود. استرس من در حد پنالتی فینال جام جهانی بود. دکمهی ضبط را زدم و غزل را خواندم. از نصفههای غزل عجله داشتم زودتر تمام شود و بشنوم چی شد بالاخره. حاصل کار هیچ ربطی به توقع من نداشت. این قدر که مطمئن بودم به خاطر استرس زیاد و فاصلهی دهانم با ضبط و باقی چیزها این قدر افتضاح است. فکر کردم باید راحتتر و بیخیالتر باشم و متن بخوانم نه غزل. به ایدهای هم در مورد ماجرای فاصلهی دهان با آن دایرهی گیرندهی صدا رسیدم. گشتی زدم توی خانه. استرسم را با خوردن چند تایی آلو بخارا که از توی فریزر برداشته بودم فرونشاندم و یک جور لرزان امیدواری کار را از نو شروع کردم. متنی از یکی از کتابهای توی خانه خواندم. همین که تمام شد برگرداندم گوش بدهم. نتیجه خوب نبود. صدایی که از آن تو درمیآمد اصلا شبیه آن صدایی که همیشه توی سر من حرف میزد و به نظرم صدای من بود، نبود. تصورم کاملا چیز دیگری بود. اولین واکنشم به شنیدن صدای خودم این بود که «اه! پس من چه جوری دوبلور بشم؟»
۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه
تهران به سنهی هزار و سیصد و هشتاد و هشت
احتمالا روزی میرسد که صبح که از خواب بیدار میشویم و کامپیوتر را روشن میکنیم، از این که بعد از کلیک روی فایرفاکس صفحهی گوگل ظاهر میشود و میتوانیم بینیمش تعجب میکنیم و خدا رو شکر میکنیم. بعد جوری اشک در چشمانمان حلقه میزند که انگار یکی از نوستالژیهای کودکی مثلا سرندپیتی یا عمو جغد شاخدار را دیدهایم.
راستش گمان کنم این جوری که دارد پیش میرود (توضیح این جوری یکیش این که من فقط یک بار توانستهام در هشت روز گذشته ایمیلم را آن هم با کمک آنتی پراکسی باز کنم. باقی وقتها یا آنتی پراکسی خودش پراکسی شده بوده یا این قدر کند بوده که طفلک کار نمیکرده یا اعصابی برای من باقی نمانده بوده که تلاش کنم.) آن روز حتی شاید خیلی زود برسد.
گمانم آن آقایی که پایش را گذاشته روی شیلنگ اینترنت یا آن یکی که لوپ جیمیل را با دست نگه داشته، به نظرشان رسیده وقتی میشود این کار را از دو روز قبل از بیست و دوی بهمن و تا یک هفته بعدش ادامه داد، چرا نشود برای همیشه؟ چرا پایم را روی شیلنگ بیشتر فشار ندهم؟
پ.ن: واضح و مبرهن است که ترکیب آنتی پراکسی را مدیون سردار احمدی مقدم هستم.
راستش گمان کنم این جوری که دارد پیش میرود (توضیح این جوری یکیش این که من فقط یک بار توانستهام در هشت روز گذشته ایمیلم را آن هم با کمک آنتی پراکسی باز کنم. باقی وقتها یا آنتی پراکسی خودش پراکسی شده بوده یا این قدر کند بوده که طفلک کار نمیکرده یا اعصابی برای من باقی نمانده بوده که تلاش کنم.) آن روز حتی شاید خیلی زود برسد.
گمانم آن آقایی که پایش را گذاشته روی شیلنگ اینترنت یا آن یکی که لوپ جیمیل را با دست نگه داشته، به نظرشان رسیده وقتی میشود این کار را از دو روز قبل از بیست و دوی بهمن و تا یک هفته بعدش ادامه داد، چرا نشود برای همیشه؟ چرا پایم را روی شیلنگ بیشتر فشار ندهم؟
پ.ن: واضح و مبرهن است که ترکیب آنتی پراکسی را مدیون سردار احمدی مقدم هستم.
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
ولی دل به پاییز نسپردهایم
مثل دخترهی فیلم زندگیم بدون من، مثل خیلی آدمهای فیلمهای این طوری دیگر که دارند میمیرند و یادشان میآید آرزوهاشان، کارهای نکردهشان را بنویسند، حالا که انگار اصل زندگی بیشتر از همیشه در خطر نبودن است، حالا که انگار در بند بودن در دسترسترین چیز ممکن است، هوس کردم بنویسمشان تا دست کم یادم بماند. گاهی خیالی بپرورم ازشان. چیزی اضافه کنم بهشان. جزئیاتی بنویسم براشان. دلم را خوش کنند لااقل.
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
باران بی ترانه
هوا چندان سرد نبود. باران خیلی دلانگیزی میبارید. خیابانها خلوت بود و میتوانستی هر چه قدر دلت میخواهد راه بروی و زمزمه کنی یا حتی بلند بخوانی. کفشهام قشنگ بود به نظرم و راه رفتن با آنها خیلی خوشایند بود. روسریم رفته بود عقب و باران موهام را جور خوبی کمی خیس کرده بود. میتوانست عصر پنجشنبهی خوبی باشد. میتوانست از آن عصرهایی بشود که هی یادش بیفتم و شاد شوم. فقط اگر من آن قدر گرسنه نبودم و جای نزدیکی برای خوردن غذای خوب پیدا میکردم. یا حتی اگر کسی بود که با هم به این پیدا نکردن جا و غذا بخندیم. اگر چیزهای جزئی یاری میکردند این طور نمیشد که تنها توی خیابان راه بروم و گریه کنم.
۱۳۸۸ بهمن ۶, سهشنبه
این نوشتار خُرد است
حدود دوازده سال است که من مسافر خط تهران مشهد ام. تقریبا هر سه ماه یک بار. البته هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز. تقریبا میکند به عبارت صد بار که من این راه را رفتهام و برگشتهام. بیشترش هم با قطار بوده. حالا من میخواهم سیر بلیت قطار گرفتنم را و اصلا تکامل این موجودی را که اسمش ناوگان ریلی است و تقریبا دارد برای من تاریخی هم میشود، برایتان تعریف کنم.
دوازده سال پیش که من شاگرد ترم یک بودم، سه جور قطار بین تهران و مشهد رفت و آمد میکرد. بهترینشان درجه یک چهار تخته بود به قیمت حدودسه هزار و پانصد تومان. بعدی درجه یک شش تخته بود با قیمت حدود دو هزار و پانصد تومان و آخرینش هم درجه دوی معمولی بود با قیمت هزار و دویست تومان. البته خود درجه دو هم دو مدل تختخوابشو و لوکس صندلی داشت. گمان نکنید درجه دوی تختخوابشوکمترین شباهتی به این کاناپههای تختخوابشوی تجملی این روزها داشت. خیر. صندلی چرمی سبز نه چندان ملایمی بود که میکشیدی و تا نصفهی کوپه میآمد و آن طرف مقابل هم به همچنین و این جوری میشد که شما دو نفر روی همان فضا میخوابیدید. پای شما در دهان او بود و بر عکس. درآوردن یا درنیاوردن جوراب روبهرویی هیچ کمکی بهتان نمیکرد. در لوکس صندلی هم باید تمام راه را بیدار میماندی و روبهرویی را که با دهان باز چرت میزد یا آدمهای بیرون کوپه را که سیگار و آه میکشیدند تماشا میکردی. در هیچ کدام از این قطارها غذا جزو سرویس شما نبود و باید چای یا غذا سفارش میدادی. چای را در کوپه بهتان تحویل میدادند و غذا در رستوران قطار که معمولا واگن میانی است. در قطار درجه دو هیچ چیزی به شما نمیدادند و به همین دلیل جزو ملزومات سفر با این قطار ملافهی همراهتان بود. به اضافهی این که این قطار هیچ جور سیستم تهویهای هم نداشت. بوی سیگار آقای توی راهرو را حتما باید تحمل میکردی و همین طور گرما و سرما را. قطار درجه یک چهار تخته برای هر نفر ساکی شامل پتو و بالش داشت و ملافه را هم آخر شب در بستهبندی تمیزی بهت میدادند. تهویه و گرما و سرما هم وضع نسبتا قابل تحملی بود. بدیهی است بهترین حالت این بود که بتوانید بلیت درجه یک چهار تخته پیدا کنید و فاصلهی اغلب پانزده ساعتهی راه را بخوابید و دراز بکشید. آن موقع خط آهن بین مشهد و تهران دو ریله نبود و قطارها باید برای رد شدن آن که از روبهرو میآمد صبر می کردند. همین میشد که اغلب پانزده ساعت در راه بودند.
گرفتن بلیت اصلا ماجرایی بود به طورر کلی غیرقابل مقایسه با خود قطار از جهت تنوع مسائل و پیچیدگی و رقتانگیزیشان. در فصلهای معمول شما میرفتی آزانس مسافرتی ـ نه هر آژانسی که نزدیکت بود. آژانسی که بلیت قطار میفروخت. ـ و به خانم آژانسی میگفتی بلیت برای فلان روز مشهد یا تهران میخواهم و بعد خانم میزد توی سیستم جلوش و دید دید صدای کامپیوترش میآمد و پس از چند دقیقه ایشان میگفت جا میدهد یا نمیدهد. این کار را اغلب باید دو هفته زودتر از تاریخ رفتنت میکردی و گرنه بلیتی در کار نبود. در این جور مواقع خانم میگفت «جا نمیده عزیزم. بین راهی میخوای؟ شاهرود جا میده ها.» در همهی این مراحل خانم آژانسی حوصله و اعصاب شما را نداشت و داشت بهت لطف میکرد که کارت را راه میانداخت. مثلا اگر میخواستی که یک روز جلوتر یا عقبتر از تاریخ اولیه را چک کند، خیلی شرمنده بودی و گردنت را کج میگرفتی و با یک ببخشید محکم جملهت را شروع میکردی. شاهکار این سیستم فروش بلیت دم عید بود. در اصطلاح راهآهنیها فروش نوروزی. خب ملت همه میخواهند سال را در حرم امام رضا با صدای زندهی نقاره تحویل کنند و دانشجوها هم که میخواهند بروند خانه و اصلا حتی اگر نخواهند بروند هم انتخابی ندارند، خوابگاهشان تعطیل است و باید بروند. این طوری بود که نصف این مملکت به فکر مشهد رفتن میافتادند. آن موقع هنوز لیزینگ هم نبود یا دست کم این قدر زیاد نبود که بشود با ماهی چه قدر پراید یا پژو خرید و زد به دل جاده. اولین گزینهی سفر خانوادگی هم که قطار است. حتی نقل معروفی هم هست در این مورد که شاید شنیده باشید. «اگر قرار باشد بین هواپیما و راهآهن یکی را انتخاب کنید، راهآهن را انتخاب کنید.» به همین دلیل فروش نوروزی موضوع بسیار جدی و مهمی بود.
معمولا دههی آخر بهمن و بعد از بیست و دوم بهمن یک روز مال فروش نوروزی بود. ماجرا هم این طور بود که چند آژانس برگزیده امتیاز فروش نوروزی داشتند. اینها از یکی دو روز قبل پارچهای میزدند در آژانسشان که در این دفتر فلان. بعد اخبار هم اعلام میکرد که فروش نوروزی بلیتهای قطار در مسیرهای فلان روز فلان آعاز میشود. از این جا بود که ماراتن شروع میشد. صبح ساعت شش یا حتی زودتر باید میرفتی در آزانس. اسمت را روی کاغذی که آنجا زده بودند روی دیوار یا دست به دست میچرخید و لیست حاضران بود، مینوشتی. شمارهای داشت و این شماره معلوم میکرد وقتی حضرات آژانسی آمدند، به ترتیب آن بلیت میفروشند. صحنهی اول صبح اطراف آژانس واقعا دیدنی بود. ساعت شش صبح بهمن ماه یعنی هوای تاریک و سرد. میرسیدی در آزانس و میدیدی مردم چند نفری ایستادهاند و یکی کاغذی توی دستش است و دیگران کاغذ را ورانداز میکنند. سه چهار تا ماشین آن اطراف بود که کسی درشان خوابیده بود و پتوش را کشیده بود روش و فلاسک چایش هم کنارش روی صندلی شاگرد. بقیه هم اغلب بحث میکردند که کی و چه طور آمدهاند و در راه دیدهاند که آزانس فلان جا خلوتتر بوده یا شلوغتر. آنهایی که تروفرزتر بودند یا ماشین داشتند اسمشان را در دو سه لیست نوشته بودند و بین آژانسها رفتوآمد میکردند که هر جا زودتر نوبتشان شد بلیت بگیرند. همه هم دنبال بلیت برای بیست و هشتم یا بیست و نهم اسفند میگشتند که از تمام تعطیلاتشان خوب استفاده کنند و سال را در جایی که میخواهند تحویل کنند. بعد آژانسیها که آن روز دست کمی از خدا نداشتند میآمدند و سیستمشان را به مرکز وصل میکردند و به ترتیب از روی لیست میخواندند. سه نفر میرفتند توی دفتر و در بسته میشد و ملت مصرانه و کنجکاو و حسرت به دل از پشت شیشهها داخل آژانس را تماشا میکردند. تماشا که نه، مشاهده. یعنی تکتک اتفاقات آن تو را برای بیرونیها گزارش میکردند. «سیستمش قطع شد. کاغذ بلیتش تمومه. داره چایمی خوره. این نفر قبلی داره لفتش میده و گرنه الان باید تموم میشد میومدن بیرون. رفته دسشویی.» کاغذی هم میزدند به شیشهی آزانس که جدولی داشت و آخرین اطلاعت تمام شدن بلیتها درش بود و مرتب هم تغییر میکرد. هر نیم ساعت یا چهل دقیقه یک بار آقا میآمد روی خانهای را ضربدر میزد. مثلا بیست و هشتم چهارتختهی ساعت شانزده و چهل تمام. اگر بالاخره بعد از چند ساعت همان بلیتی که میخواستی را میتوانستی بگیری، واقعا موفقیت بزرگی نصیبت شده بود در حد پیروزی در جنگهای صدر اسلام.
من سه چهار بار در این مراسم شرکت کردهام و استرس و بیچارگیش را تحمل کردهام. یعنی در این حد استرس که هی تا صبح از خواب پریدم و فکر کردم خواب ماندم و بلیت تمام و هیچ. اعصاب خرابی مردم در وضعی بود که دست کم دو سه تا دعوا راه میافتاد سر این که من زودتر آمدم چرا این آقا اسمش توی لیست جلوتر از من است یا چرا خانم اپراتور هی میرود دستشویی و چرا فلان آژانس الان پنجاه و چهار نفر بلیت فروخته و شما هنوز نفرسی و هشتم اید. من حتی شاهد یک مورد شکستن در شیشهای آژانسی در خیابان وزرا هم بودهام به خاطر شلوغی و دعوا و اضطراب و این چیزها. بدیهی است که در این موقعیت گرفتن بلیت دلخواه چه بشکنی داشت.
حالا مینشینم توی خانه و با خیال راحت از بین ده جور قطاری که میرود مشهد، که اغلبشان عصرانه و چای و شام و دسر میدهند توی کوپه و فیلم نشان میدهند، یکی را انتخاب میکنم، معمولا آن یکی که فیلم نشان نمیدهد و میشود با خیال راحت خوابید، پولش را با کارت بانک سامانم که همهی عددهاش را حفظم میدهم و برای خودم میشنگم. باور کنید من خیلی هم ندید بدید نیستم. میدانم ملت در ممالک خارج خیلی از ما شیکتر و خارجیتر هستند و همه چیزشان را در اینترنت تماشا میکنند و انتخاب میکنند و پولش را میدهند و تمام. ولی واقعا این ماجرا برای من الان خیلی تجمل و راحتی به حساب میآید و تقریبا هر بار کیف میکنم.
دوازده سال پیش که من شاگرد ترم یک بودم، سه جور قطار بین تهران و مشهد رفت و آمد میکرد. بهترینشان درجه یک چهار تخته بود به قیمت حدودسه هزار و پانصد تومان. بعدی درجه یک شش تخته بود با قیمت حدود دو هزار و پانصد تومان و آخرینش هم درجه دوی معمولی بود با قیمت هزار و دویست تومان. البته خود درجه دو هم دو مدل تختخوابشو و لوکس صندلی داشت. گمان نکنید درجه دوی تختخوابشوکمترین شباهتی به این کاناپههای تختخوابشوی تجملی این روزها داشت. خیر. صندلی چرمی سبز نه چندان ملایمی بود که میکشیدی و تا نصفهی کوپه میآمد و آن طرف مقابل هم به همچنین و این جوری میشد که شما دو نفر روی همان فضا میخوابیدید. پای شما در دهان او بود و بر عکس. درآوردن یا درنیاوردن جوراب روبهرویی هیچ کمکی بهتان نمیکرد. در لوکس صندلی هم باید تمام راه را بیدار میماندی و روبهرویی را که با دهان باز چرت میزد یا آدمهای بیرون کوپه را که سیگار و آه میکشیدند تماشا میکردی. در هیچ کدام از این قطارها غذا جزو سرویس شما نبود و باید چای یا غذا سفارش میدادی. چای را در کوپه بهتان تحویل میدادند و غذا در رستوران قطار که معمولا واگن میانی است. در قطار درجه دو هیچ چیزی به شما نمیدادند و به همین دلیل جزو ملزومات سفر با این قطار ملافهی همراهتان بود. به اضافهی این که این قطار هیچ جور سیستم تهویهای هم نداشت. بوی سیگار آقای توی راهرو را حتما باید تحمل میکردی و همین طور گرما و سرما را. قطار درجه یک چهار تخته برای هر نفر ساکی شامل پتو و بالش داشت و ملافه را هم آخر شب در بستهبندی تمیزی بهت میدادند. تهویه و گرما و سرما هم وضع نسبتا قابل تحملی بود. بدیهی است بهترین حالت این بود که بتوانید بلیت درجه یک چهار تخته پیدا کنید و فاصلهی اغلب پانزده ساعتهی راه را بخوابید و دراز بکشید. آن موقع خط آهن بین مشهد و تهران دو ریله نبود و قطارها باید برای رد شدن آن که از روبهرو میآمد صبر می کردند. همین میشد که اغلب پانزده ساعت در راه بودند.
گرفتن بلیت اصلا ماجرایی بود به طورر کلی غیرقابل مقایسه با خود قطار از جهت تنوع مسائل و پیچیدگی و رقتانگیزیشان. در فصلهای معمول شما میرفتی آزانس مسافرتی ـ نه هر آژانسی که نزدیکت بود. آژانسی که بلیت قطار میفروخت. ـ و به خانم آژانسی میگفتی بلیت برای فلان روز مشهد یا تهران میخواهم و بعد خانم میزد توی سیستم جلوش و دید دید صدای کامپیوترش میآمد و پس از چند دقیقه ایشان میگفت جا میدهد یا نمیدهد. این کار را اغلب باید دو هفته زودتر از تاریخ رفتنت میکردی و گرنه بلیتی در کار نبود. در این جور مواقع خانم میگفت «جا نمیده عزیزم. بین راهی میخوای؟ شاهرود جا میده ها.» در همهی این مراحل خانم آژانسی حوصله و اعصاب شما را نداشت و داشت بهت لطف میکرد که کارت را راه میانداخت. مثلا اگر میخواستی که یک روز جلوتر یا عقبتر از تاریخ اولیه را چک کند، خیلی شرمنده بودی و گردنت را کج میگرفتی و با یک ببخشید محکم جملهت را شروع میکردی. شاهکار این سیستم فروش بلیت دم عید بود. در اصطلاح راهآهنیها فروش نوروزی. خب ملت همه میخواهند سال را در حرم امام رضا با صدای زندهی نقاره تحویل کنند و دانشجوها هم که میخواهند بروند خانه و اصلا حتی اگر نخواهند بروند هم انتخابی ندارند، خوابگاهشان تعطیل است و باید بروند. این طوری بود که نصف این مملکت به فکر مشهد رفتن میافتادند. آن موقع هنوز لیزینگ هم نبود یا دست کم این قدر زیاد نبود که بشود با ماهی چه قدر پراید یا پژو خرید و زد به دل جاده. اولین گزینهی سفر خانوادگی هم که قطار است. حتی نقل معروفی هم هست در این مورد که شاید شنیده باشید. «اگر قرار باشد بین هواپیما و راهآهن یکی را انتخاب کنید، راهآهن را انتخاب کنید.» به همین دلیل فروش نوروزی موضوع بسیار جدی و مهمی بود.
معمولا دههی آخر بهمن و بعد از بیست و دوم بهمن یک روز مال فروش نوروزی بود. ماجرا هم این طور بود که چند آژانس برگزیده امتیاز فروش نوروزی داشتند. اینها از یکی دو روز قبل پارچهای میزدند در آژانسشان که در این دفتر فلان. بعد اخبار هم اعلام میکرد که فروش نوروزی بلیتهای قطار در مسیرهای فلان روز فلان آعاز میشود. از این جا بود که ماراتن شروع میشد. صبح ساعت شش یا حتی زودتر باید میرفتی در آزانس. اسمت را روی کاغذی که آنجا زده بودند روی دیوار یا دست به دست میچرخید و لیست حاضران بود، مینوشتی. شمارهای داشت و این شماره معلوم میکرد وقتی حضرات آژانسی آمدند، به ترتیب آن بلیت میفروشند. صحنهی اول صبح اطراف آژانس واقعا دیدنی بود. ساعت شش صبح بهمن ماه یعنی هوای تاریک و سرد. میرسیدی در آزانس و میدیدی مردم چند نفری ایستادهاند و یکی کاغذی توی دستش است و دیگران کاغذ را ورانداز میکنند. سه چهار تا ماشین آن اطراف بود که کسی درشان خوابیده بود و پتوش را کشیده بود روش و فلاسک چایش هم کنارش روی صندلی شاگرد. بقیه هم اغلب بحث میکردند که کی و چه طور آمدهاند و در راه دیدهاند که آزانس فلان جا خلوتتر بوده یا شلوغتر. آنهایی که تروفرزتر بودند یا ماشین داشتند اسمشان را در دو سه لیست نوشته بودند و بین آژانسها رفتوآمد میکردند که هر جا زودتر نوبتشان شد بلیت بگیرند. همه هم دنبال بلیت برای بیست و هشتم یا بیست و نهم اسفند میگشتند که از تمام تعطیلاتشان خوب استفاده کنند و سال را در جایی که میخواهند تحویل کنند. بعد آژانسیها که آن روز دست کمی از خدا نداشتند میآمدند و سیستمشان را به مرکز وصل میکردند و به ترتیب از روی لیست میخواندند. سه نفر میرفتند توی دفتر و در بسته میشد و ملت مصرانه و کنجکاو و حسرت به دل از پشت شیشهها داخل آژانس را تماشا میکردند. تماشا که نه، مشاهده. یعنی تکتک اتفاقات آن تو را برای بیرونیها گزارش میکردند. «سیستمش قطع شد. کاغذ بلیتش تمومه. داره چایمی خوره. این نفر قبلی داره لفتش میده و گرنه الان باید تموم میشد میومدن بیرون. رفته دسشویی.» کاغذی هم میزدند به شیشهی آزانس که جدولی داشت و آخرین اطلاعت تمام شدن بلیتها درش بود و مرتب هم تغییر میکرد. هر نیم ساعت یا چهل دقیقه یک بار آقا میآمد روی خانهای را ضربدر میزد. مثلا بیست و هشتم چهارتختهی ساعت شانزده و چهل تمام. اگر بالاخره بعد از چند ساعت همان بلیتی که میخواستی را میتوانستی بگیری، واقعا موفقیت بزرگی نصیبت شده بود در حد پیروزی در جنگهای صدر اسلام.
من سه چهار بار در این مراسم شرکت کردهام و استرس و بیچارگیش را تحمل کردهام. یعنی در این حد استرس که هی تا صبح از خواب پریدم و فکر کردم خواب ماندم و بلیت تمام و هیچ. اعصاب خرابی مردم در وضعی بود که دست کم دو سه تا دعوا راه میافتاد سر این که من زودتر آمدم چرا این آقا اسمش توی لیست جلوتر از من است یا چرا خانم اپراتور هی میرود دستشویی و چرا فلان آژانس الان پنجاه و چهار نفر بلیت فروخته و شما هنوز نفرسی و هشتم اید. من حتی شاهد یک مورد شکستن در شیشهای آژانسی در خیابان وزرا هم بودهام به خاطر شلوغی و دعوا و اضطراب و این چیزها. بدیهی است که در این موقعیت گرفتن بلیت دلخواه چه بشکنی داشت.
حالا مینشینم توی خانه و با خیال راحت از بین ده جور قطاری که میرود مشهد، که اغلبشان عصرانه و چای و شام و دسر میدهند توی کوپه و فیلم نشان میدهند، یکی را انتخاب میکنم، معمولا آن یکی که فیلم نشان نمیدهد و میشود با خیال راحت خوابید، پولش را با کارت بانک سامانم که همهی عددهاش را حفظم میدهم و برای خودم میشنگم. باور کنید من خیلی هم ندید بدید نیستم. میدانم ملت در ممالک خارج خیلی از ما شیکتر و خارجیتر هستند و همه چیزشان را در اینترنت تماشا میکنند و انتخاب میکنند و پولش را میدهند و تمام. ولی واقعا این ماجرا برای من الان خیلی تجمل و راحتی به حساب میآید و تقریبا هر بار کیف میکنم.
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
ما به اندازهی ما میروییم
دو سه سال پیش دوست عزیزی را بازداشت کرده بودند. بعد که تعریف میکرد گفت وقتی که در اوین میخواستند ببردنشان توی سلول تقریبا همه چیزشان را ازشان گرفتهاند از جمله بند کفش. ظاهرا بند کفش را به این دلیل که زندانی با آن خودش را دار نزند یا کاری شبیه این. بعد خودش گفت آن موقع از این کار خندهاش گرفته بوده. با خودش فکر کرده همهی این اعتراض و تحصن و چی و چی به خاطر تغییر شرایط و بهتر زندگی کردن است. دیوانه ام خودم را بکشم؟ بکشم که چی؟
حالا هم همین است. خب مگر نه این که همهی این اشک و خون و درد و درد و درد برای زندگی بهتر است؟ برای اصل زندگی است؟ حواسمان به زندگی باشد پس. پاس بداریمش. زندگی کنیم با همهی وجودمان.
حالا هم همین است. خب مگر نه این که همهی این اشک و خون و درد و درد و درد برای زندگی بهتر است؟ برای اصل زندگی است؟ حواسمان به زندگی باشد پس. پاس بداریمش. زندگی کنیم با همهی وجودمان.
۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه
وقت ما رو به اتمام است؟
جزو اولین سوالهایی که هر بچهای باهاش مواجه است کنار این که مامانت را بیشتر دوست داری یا بابا، این است که بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی.
خب این سوال برای من هنوز هم جواب ندارد.
خب این سوال برای من هنوز هم جواب ندارد.
۱۳۸۸ دی ۵, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
راجعون
نمیدانم که همه از کجاییم و به سوی کجا میرویم همه. در مورد جزئیات این گزاره چیزی نمیدانم. ولی همهمان میدانیم و میبینیم که میرویم. روزی، شبی، وقتی یا حتی بیوقتی. میرویم به سوی ناشناختهای. بعد باز به درستی همین جمله فکر میکنم. آیا همهمان می دانیم که میرویم؟ من، تو، او، ما، شما، ایشان، ایشان، ایشان؟
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
مهمانهای یخچال
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
بشین رو کاناپه
ژانری در فیلمها هست که بهش میگویند فیلم جادهای و من نمیدانم مشخصاتش چیست. گمانم این طور است که کسی در طول فیلم در جادهای سفر میکند و بعد که مسافر به مقصد میرسد، مقصد اولیه یا جای دیگری که آن وسطها پیدا کرده، تغییری کرده است. در واقع تغییری در او حاصل شده و مثلا انگار به بلوغی، درکی، دریافت تازهای چیزی رسیده است. برای من این کتاب این طور بود. زنی مسافر بود و در طول سفر انگار خودش و احوالش و آدمهای زندگیش و گذشته و حتی آیندهاش را مرور میکرد. بعد میرسید به مقصد که همان شهر محل زندگیش بود. طوری که انگار تازه رسیده به آن شهر یا دوباره دارد میبیندش یا اصلا میتواند زندگی تازهای را در آن جا شروع کند.کتاب روال مشخصی ندارد که چه طور پیش برود. نویسنده در ذهنش با ما حرف میزند. در قطار است و ما توی سرش هستیم، در اتاق هتلش دراز کشیده و ما توی سرش هستیم. گاهی میآییم بیرون و یکی دو اتفاق کوچک میافتد و باز برمیگردیم توی کلهی خانم و از آنجا دنیا را تماشا میکنیم. از یک جایی انگار به بودن در ذهن نویسنده عادت میکنی و دیگر خیلی هم دلت نمیخواهد به دنیای بیرون بیایی. بودن در ذهن نویسنده خوشایند میشود.
من کتاب را بیش از شش ماه پیش از روی پیشخوان نشر چشمه برداشتم. همان موقع یکی دو بار تلاشی کردم که بخوانمش. در حد شروع ماند. زیادی احساساتی بود برای من. دو سه هفته پیش که مسافر بودم برداشتمش. توی قطار دستم گرفتم و همین طور که قطار تلق و تولوق میکرد شروع کردم خواندن. انگار ریتم کتاب با تلق و تولوق قطار خیلی جور بود. کتاب دستم بود و همین طور که از پشت شیشههای کلفت و رنگی قطار گاهی بیرون را تماشا میکردم با نویسنده که او هم مسافر قطار بود همراه شدم و خواندمش. نمیدانم مترجم متن را از فرانسه ترجمه کرده یا انگلیسی. به گمانم خوب ترجمه نکرده است. جاهایی به طور واضح میتوانست چیز بهتری بگذارد یا ساخت جمله را عوض کند و خواننده را راحتتر پیش ببرد. ولی در کل بد یا آزاردهنده هم نیست. به چشم من طرح جلد کتاب دوستداشتنی و همراه کتاب بود. ابهام و مهآلودگی فضای روی جلد شبیه روایت کتاب بود. انگار نشسته باشی در قطاری که حرکت میکند، یا در کافهای پشت پنجرهای که آن طرفش بارانی است و بیرون را تماشا کنی. انگار همه چیز سایهای مبهم است.
کاناپهی قرمز
میشل لبر
ترجمهی عباس پژمان
نشرچمشه- چاپ اول- زمستان هشتاد و هفت
۱۳۸۸ آذر ۱۷, سهشنبه
لابد در ستایش نوشتن
در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغ باران میکردند، در ایامی که به نظر میآمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلا وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شدهایم، در چنین ایامی انسان مینویسد تا بلکه بتواند بر این خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم مینویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه چهرههای مختلف به خود میگیرد و هر کدام از این چهرهها همیشه واقعیت سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی میکند.
ما مینوشتیم تا واقعیتی را که به نظر میآمد در حال فرو رفتن و غرقشدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظههامان زنده نگه داریم.
ادبیات و حافظه
روح پراگ
ایوان کلیما
بنویسیم. همهمان بنویسیم.
ما مینوشتیم تا واقعیتی را که به نظر میآمد در حال فرو رفتن و غرقشدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظههامان زنده نگه داریم.
ادبیات و حافظه
روح پراگ
ایوان کلیما
بنویسیم. همهمان بنویسیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)


