۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه
آقا به مویی بندی، سرور من!
۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه
اسفندِ دونه دونه
۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سهشنبه
تقاضانومچه
فردوس دمی زبخت آسودهی ماست
۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه
گفتا تو از کجایی
۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه
گذار
من هنوز هم این بیت را که میخوانم طور دیگری میشوم.
چو بسوزی هر چه که مرد این جاست/ علم از فریاد زنی برپاست
این بیتی از یک مثنوی از علی یعقوبی است.
۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه
نیازِ سفر
۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه
رنگ
کلاس سوم دبستان بودم. جنگ بود؛ همه جا بود. حتی در مشهد (که نه جنوب یا غرب بود که وسط جنگ باشد، نه تهران بود که خب به دلیل پایتخت بودن درگیر مستقیم هزار تا چیز جنگ باشد) هم، جنگ و آثارش بود. همهی رنگهایی که از آن زمان در ذهنم مانده، تیره و یکنواخت است. رنگیترین چیزی که یادم میآید، گلهای قشنگ شاهپسند باغچهی خانهمان است.
همکلاسیای داشتم که هم اسم من بود و فامیلش نظری. توی دفتر نمرهی کلاسی اسم ما دو نفر پشت سر هم بود. شاید به همین دلیل با هم دوست شده بودیم. دو تا میم نون. پدرش پزشک بود و گاهی سفر خارج از کشور میرفت. یک روز نظری آمد مدرسه و یک جفت چکمهی(بوت، پوتین؟) چرمی صورتی که ساقش تا بالای مچ پاش میرسید، پوشیده بود. کنارش زیپ ظریف خیلی قشنگی داشت که زمین تا آسمان با زیپهای پلاستیکی درشت چکمههای قهوهای کفش ملی فرق داشت. سر صف که پشت سر من ایستاد، دیدمشان. خیلی قشنگ بودند. پاچهی شلوارش را تقریبا توی چکمه زده بود و خز لبهی چکمه معلوم بود. نگاهشان کردم و گفتم چه قدر قشنگ است. با لبخند و خوشحالی گفت که پدرش از خارج براش آورده است. بعد از قرآن و سرود صبحگاهی به صف داشتیم میرفتیم سر کلاسمان. ناظممان طبق معمول بالای پلهها ایستاده بود و همه را ورانداز میکرد. بهش گفت «نظری! اینا چیه پوشیدی؟ صد بار گفتیم که تو مدرسه رنگی نپوشین. از فردا دیگه نمیپوشی ها. خب؟» من و نظری هر دو به چکمهها نگاه کردیم و نظری گفت چشم خانم.
زنگ تفریح دوم توی حیاط که من و نظری با هم راه میرفتیم و خوراکی میخوردیم همان ناظم آمد سراغ نظری و ازش پرسید که چکمههاش را از کجا خریده و قیمتشان را می داند یا نه. نظری هم باز جواب داد که باباش از خارج براش آورده و ناظم نگاهی کرد که من نه ساله هم حسرتش را دیدم.
دیگر نظری آن چکمهها را نپوشید. او را که نمیدانم، ولی داغ دیدن آن رنگ صورتی بچهگانهی شاد بین آن همه رنگ تیره به دل من ماند.
دیروز وقتی در ویترین مغازهی کفاشی چشمم به ردیف چکمههای صورتی و قرمز و بنفش و سبز افتاد، ناگهان خودم و نظری را دیدم که ناراحت و ناکام به چکمههای صورتی نو نگاه میکنیم.
۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه
لحظه
اسکاچ را میگذارم کنار و شیر آب را میبندم؛ پیچ گاز را میپیچانم و خاموشش میکنم؛ تایمر ماشین لباسشویی را دستی میبرم تا آخر؛ آشپزخانه ساکت میشود. با آهنگ غمگین ویولنزن دورهگرد توی کوچه چرخ میزنم. یک بار، دو بار. بعد میرقصم.
انگار این رقص یک نفرهی غمگین از تمام آن اشکهای بعد از بغض دیشب تا به حال، برای حال دلم بهتر است.
۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه
تنهاخوری مزه نداره!
۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه
پدر؟
۱۳۸۶ مرداد ۲۳, سهشنبه
میروند، میآیند
دیدن دوستی که بعد از چند سال آمده شاید از این هم بدتر باشد. معمولا ایمیلی میرسد که سلام دوستان. ما آمدهایم و دوست داریم ببینیمتان. فلان روز و فلان جا. احتمالا کافهای رستورانی. ایمیل را شاید برای حدود پنجاه نفر فرستاده است. خب لااقل سی نفرشان در آن بازهی زمانی دو سه ساعت میآیند و میخواهند این دوستان رسیده را ببینند. معمولا هم نمیتوانم به وسوسهی نرفتن غلبه کنم. فکر میکنم شاید چیز خوبی شد. میروم کافیشاپی مثلا روبهروی پارک ملت. از بیرون کافه چندتایی قیافهی آشنا میبینم. بعضیها لبخند میزنند و مشتاق نگاه میکنند. بعضیها ورانداز میکنند که روسریت از سه سال پیش عقبتر رفته. لاغر شدی. لبخند صورتت کم رنگ شده یا هنوز میخندی. خب سلام سلام سلام. خوبید همه؟ بعد به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم. چه طوری دختر جان؟ چه طوری مرد حسابی؟ رسیدن به خیر. همین. مینشینیم و چیزی سفارش میدهم. بعد باز هم حرفهایی که اصلا حوصلهشان را ندارم. دوستان از خارج رسیده هم به ترتیب با ملت صحبت میکنند. جوری که انگار دارند یک بانک اطلاعاتی را تکمیل میکنند. کجا کار میکنی. راضی هستی. فوق نخواندی. دکترا نمیخواهی بدی. چرا اپلای نمیکنی. جواب اپلای چی شد. تافل چی. از کی خبر داری. دوست نداری بچهدار شوی. خب لیست سوالها تمام میشود و دو نفری کمی به هم نگاه میکنیم. من میخواهم ببینم آن دوست قبلی کجاست و چه قدرش مانده است. اصلا میخواهم ببینم نگاهش و چشمهاش هنوز همان است. هنوز وقتی چیزی تعریف میکند، چشمهاش برق میزند. به حرفم که گوش میدهد هنوز هم کمی بیخیال است و گاهی شوخیهای ظریف میکند. دست که میدهیم دستش را همان طوری توی دستم نگه میدارد. هنوز هم بعد از چند دقیقه صحبت جک جدیدی تعریف میکند. ولی خب فرصتی برای چیز اضافهای نیست. وقتی هم برای دیدن دو نفره نیست. باز من میمانم و یک دنیا شک و تردید. این که رابطهی قبلی در چه حالی است. آدم قبلیای که میشناختم در چه حالی است. هنوز هم میشود با هم حرف بزنیم. حرف بدون موضوع بدون نتیجه بدون هدف. حرفی برای حرف زدن و رفع دلتنگی.


