‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی، دل‌تنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی، دل‌تنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

روزِ نو

سال نو شد. منتظر روزگار نو ام.

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

آقا به مویی بندی، سرور من!


دل‌تنگی‌های آدم را نه باد با خودش جایی می‌برد، نه یاد و نه هیچ کوفت دیگری. فقط باید با آن ساخت.
یک نفس عمیق بکشید و بوی این گل‌ها را بگردانید توی سینه‌تان. شاید یک لحظه سینه را باز کند. همین.

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

اسفندِ دونه دونه

ماراتن دل‌نشین و اعصاب خردکن اسفند باز دارد خودش را رو می‌کند.
خانه‌تکانی و خانه‌ی شلوغ و پنجره‌های لخت و گیره‌ی پرده که زیر پا می‌آید و آش‌پزخانه‌ی به‌هم‌ریخته و غذا درست نکردن و آفتاب کف اتاق و فرش‌های لبه‌ی دیوار و ترافیک بی‌پایان و خرید و تصمیم‌هایی برای سال نو که وسط کار می‌آیند توی کله و خیابان‌های غلغله و مد‌های آشغال دم عید و شیلنگ و پودر و شیشه‌پاک‌کن و دستمال و بارانی که بی‌وقت روی شیشه‌های تمیز می‌بارد و استرس و تمام نشدن کارها و خستگی و خستگی و امید و شوق و اعصاب نداشتن و توبه‌ی هزار باره از خرید و دید زدن مردم در حال خرید و فحش دادن به همان مردم و تماشای آسمان و آفتاب و خیال‌پردازی.

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

تقاضانومچه

دوزخ شرری زرنج بیهوده‌ی ماست
فردوس دمی زبخت آسوده‌ی ماست
آهای قادر متعال! نه خیر! یک کم تنوعی، خلاقیتی، چیزی. حوصله‌ی این همه چیز تکراری را ندارم دیگر. هیجانم آرزوست.

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

گفتا تو از کجایی


انگار همه‌ی ما پلنگیم و عاشق ماه. هر شب سر می‌چرخانیم تا پیدایش کنیم و تماشایش کنیم. تا دلمان را بلرزاند. تا حالمان بهتر یا بدتر شود.
این ماه امشب است.

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

گذار

آدم نسبتش با باورهاش تغییر می‌کند. کم و زیاد می‌شود. درکش از آن‌ها عوض می‌شود. مناسباتش فرق می‌کند. گاهی کارهایی را که کرده، دوباره نگاه می‌کند. به نظرش عجیب، جالب یا غریبه می‌آید.
من هنوز هم این بیت را که می‌خوانم طور دیگری می‌شوم.
چو بسوزی هر چه که مرد این جاست/ علم از فریاد زنی برپاست
این بیتی از یک مثنوی از علی یعقوبی است.

۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه

نیازِ سفر

خانه هم برای آدم تکراری می‌شود. دل آدم را می‌زند. بخشی از لذت سفر در برگشتن به خانه و دوباره دیدنش و دوباره چشیدن خوبی‌هایش است.

۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه


در این شب‌های تاریک، دل‌های همه‌تان روشن.




۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

رنگ

کلاس سوم دبستان بودم. جنگ بود؛ همه جا بود. حتی در مشهد (که نه جنوب یا غرب بود که وسط جنگ باشد، نه تهران بود که خب به دلیل پای‌تخت بودن درگیر مستقیم هزار تا چیز جنگ باشد) هم، جنگ و آثارش بود. همه‌ی رنگ‌هایی که از آن زمان در ذهنم مانده، تیره و یک‌نواخت است. رنگی‌ترین چیزی که یادم می‌آید، گل‌های قشنگ شاه‌پسند باغچه‌ی خانه‌مان است.

هم‌کلاسی‌ای داشتم که هم اسم من بود و فامیلش نظری. توی دفتر نمره‌ی کلاسی اسم ما دو نفر پشت سر هم بود. شاید به همین دلیل با هم دوست شده بودیم. دو تا میم نون. پدرش پزشک بود و گاهی سفر خارج از کشور می‌رفت. یک روز نظری آمد مدرسه و یک جفت چکمه‌ی(بوت، پوتین؟) چرمی صورتی که ساقش تا بالای مچ پاش می‌رسید، پوشیده بود. کنارش زیپ ظریف خیلی قشنگی داشت که زمین تا آسمان با زیپ‌های پلاستیکی درشت چکمه‌های قهوه‌ای کفش ملی فرق داشت. سر صف که پشت سر من ایستاد، دیدمشان. خیلی قشنگ بودند. پاچه‌ی شلوارش را تقریبا توی چکمه زده بود و خز لبه‌ی چکمه معلوم بود. نگاهشان کردم و گفتم چه قدر قشنگ است. با لبخند و خوش‌حالی گفت که پدرش از خارج براش آورده است. بعد از قرآن و سرود صبح‌گاهی به صف داشتیم می‌رفتیم سر کلاسمان. ناظممان طبق معمول بالای پله‌ها ایستاده بود و همه را ورانداز می‌کرد. بهش گفت «نظری! اینا چیه پوشیدی؟ صد بار گفتیم که تو مدرسه رنگی نپوشین. از فردا دیگه نمی‌پوشی ها. خب؟» من و نظری هر دو به چکمه‌ها نگاه کردیم و نظری گفت چشم خانم.

زنگ تفریح دوم توی حیاط که من و نظری با هم راه می‌رفتیم و خوراکی می‌خوردیم همان ناظم آمد سراغ نظری و ازش پرسید که چکمه‌هاش را از کجا خریده و قیمتشان را می داند یا نه. نظری هم باز جواب داد که باباش از خارج براش آورده و ناظم نگاهی کرد که من نه ساله هم حسرتش را دیدم.

دیگر نظری آن چکمه‌ها را نپوشید. او را که نمی‌دانم، ولی داغ دیدن آن رنگ صورتی بچه‌گانه‌ی شاد بین آن همه رنگ تیره به دل من ماند.

دیروز وقتی در ویترین مغازه‌ی کفاشی چشمم به ردیف چکمه‌های صورتی و قرمز و بنفش و سبز افتاد، ناگهان خودم و نظری را دیدم که ناراحت و ناکام به چکمه‌های صورتی نو نگاه می‌کنیم.

۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه

لحظه

اسکاچ را می‌گذارم کنار و شیر آب را می‌بندم؛ پیچ گاز را می‌پیچانم و خاموشش می‌کنم؛ تایمر ماشین لباس‌شویی را دستی می‌برم تا آخر؛ آش‌پزخانه ساکت می‌شود. با آهنگ غم‌گین ویولن‌زن دوره‌گرد توی کوچه چرخ می‌زنم. یک بار، دو بار. بعد می‌رقصم.

انگار این رقص یک نفره‌ی غم‌گین از تمام آن اشک‌های بعد از بغض دیشب تا به حال، برای حال دلم بهتر است.

۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

تنهاخوری مزه نداره!

گاهی که آهنگی گوش می‌کنم دوست دارم با همه‌ی دوستانم ساکت کنار هم بشینیم و با هم گوش کنیمش یا حداقل برای همه‌شان بفرستمش و با همه‌شان شریک شوم. دوست دارم همه با هم گوشش کنیم و لذتش را با هم بچشیم. گاهی انگار طاقت تنهایی چشیدن لذتی را ندارم.

۱۳۸۶ شهریور ۵, دوشنبه

پدر؟

این سه مصاحبه را امروز اتفاقی دیدم. مصاحبه‌های خوبی نیستند. سوال‌ها خوب نیست. خوب هم تنظیمشان نکرده‌اند. اما چیزی درشان هست. از عصر که خوانده‌امشان، تمام مدت تصویرهایی مبهمی توی ذهنم می‌گردد. هزار تا تصویر و هزار جور فکر توی سرم می‌چرخد.

۱۳۸۶ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

می‌روند، می‌آیند

باز تابستان است. فصل آمدن دوستان خارج‌نشین. فصل رفتن دوستان دیگری به آن سوی کره‌ی زمین.
هر هفته به یک مهمانی می‌روم و با دوستی خداحافظی می‌کنم. مهمانی معمولا شلوغ است. کسانی را می‌بینم که مدت‌هاست ندیده‌امشان. احتمالا تا مدت‌ها بعد هم یکدیگر را نمی‌بینیم. نمی‌توانم دوست مسافرم را ببینم. تمام مدت با کسان دیگری سرگرم حال و احوال کردنم. با هم حرف می‌زنیم از این که هر کداممان کجا هستیم و چه می‌کنیم. از هم می‌پرسیم که چرا نرفته‌ای. تازگی چه کسانی را دیده‌ایم. میوه می‌خوریم. احتمالا شام سبکی می‌خوریم. در تمام این مدت دلم نمی‌خواهد این چرت و پرت‌ها را بگویم. دلم می‌خواهد با آن دوست تنها باشیم و دو کلمه حرف بزنیم. بعد فکر می‌کنم که از این هم می‌ترسم. چه بگویم به دوستی در آستانه‌ی سفر. به دوستی که چمدان زندگیش را بسته و دارد همه‌ی دنیاش را از من جدا می‌کند. به دوستی که کمی غم‌گین و کمی هیجان‌زده و کمی آشفته و کمی ترسیده و خیلی زیاد تنهاست، چه می‌شود گفت. مسخره‌ترین چیز این است که بگویی «هی دلم برات تنگ می‌شه ها.» در واقع دلم از همان موقع و قبل‌ترش تنگ شده است. خب همه‌ی مراسم مهمانی را به جا می‌آورم و می‌خواهم برگردم خانه. بدترین قسمت، خداحافظی است. گفتن یک کلمه بیش‌تر از خداحافظ یعنی اشک. خداحافظی کردن چشم در چشم هم یعنی اشک. اشک هم جلوی آن همه آدم یعنی من خیلی رمانتیکم و خیلی مسخره. می‌خواهم با هم دو دقیقه برویم در اتاقی و خداحافظی کنیم. حداقل با خیال راحت هم را بغل کنیم و یک خداحافظ از ته دل بگوییم. وقت ندارد. تلفنش مرتب زنگ می‌زند. باید به مهمان‌هاش برسد. مجبورم خیلی سریع و خوش‌حال با همه خداحافظی کنم. به دوستم بگویم که براش موفقیت و سلامتی در هر جای دنیا که هست، آرزو می‌کنم و امیدوارم همین که برسد خانه‌ی خوبی پیدا کند و استادش خوش اخلاق و مهربان باشد و توی صحبت کردن با مردم مشکلی نداشته باشد و خیلی زود چند تایی دوست از ملیت‌های مختلف پیدا کند و ازش بخواهم که برایمان تندتند عکس بفرستد. همین و خداحافظ دوستی چند ساله و همه‌ی چیزهای مشترکی که با هم داریم و همه‌ی چیزهایی که دیگر نمی‌توانیم تکرارشان کنیم.
دیدن دوستی که بعد از چند سال آمده شاید از این هم بدتر باشد. معمولا ای‌میلی می‌رسد که سلام دوستان. ما آمده‌ایم و دوست داریم ببینیمتان. فلان روز و فلان جا. احتمالا کافه‌ای رستورانی. ایمیل را شاید برای حدود پنجاه نفر فرستاده است. خب لااقل سی نفرشان در آن بازه‌ی زمانی دو سه ساعت می‌آیند و می‌خواهند این دوستان رسیده را ببینند. معمولا هم نمی‌توانم به وسوسه‌ی نرفتن غلبه کنم. فکر می‌کنم شاید چیز خوبی شد. می‌روم کافی‌شاپی مثلا روبه‌روی پارک ملت. از بیرون کافه چندتایی قیافه‌ی آشنا می‌بینم. بعضی‌ها لب‌خند می‌زنند و مشتاق نگاه می‌کنند. بعضی‌ها ورانداز می‌کنند که روسریت از سه سال پیش عقب‌تر رفته. لاغر شدی. لب‌خند صورتت کم رنگ شده یا هنوز می‌خندی. خب سلام سلام سلام. خوبید همه؟ بعد به هم نگاه می‌کنیم و لب‌خند می‌زنیم. چه طوری دختر جان؟ چه طوری مرد حسابی؟ رسیدن به خیر. همین. می‌نشینیم و چیزی سفارش می‌دهم. بعد باز هم حرف‌هایی که اصلا حوصله‌شان را ندارم. دوستان از خارج رسیده هم به ترتیب با ملت صحبت می‌کنند. جوری که انگار دارند یک بانک اطلاعاتی را تکمیل می‌کنند. کجا کار می‌کنی. راضی هستی. فوق نخواندی. دکترا نمی‌خواهی بدی. چرا اپلای نمی‌کنی. جواب اپلای چی شد. تافل چی. از کی خبر داری. دوست نداری بچه‌دار شوی. خب لیست سوال‌ها تمام می‌شود و دو نفری کمی به هم نگاه می‌کنیم. من می‌خواهم ببینم آن دوست قبلی کجاست و چه قدرش مانده است. اصلا می‌خواهم ببینم نگاهش و چشم‌هاش هنوز همان است. هنوز وقتی چیزی تعریف می‌کند، چشم‌هاش برق می‌زند. به حرفم که گوش می‌دهد هنوز هم کمی بی‌خیال است و گاهی شوخی‌های ظریف می‌کند. دست که می‌دهیم دستش را همان طوری توی دستم نگه می‌دارد. هنوز هم بعد از چند دقیقه صحبت جک جدیدی تعریف می‌کند. ولی خب فرصتی برای چیز اضافه‌ای نیست. وقتی هم برای دیدن دو نفره نیست. باز من می‌مانم و یک دنیا شک و تردید. این که رابطه‌ی قبلی در چه حالی است. آدم قبلی‌ای که می‌شناختم در چه حالی است. هنوز هم می‌شود با هم حرف بزنیم. حرف بدون موضوع بدون نتیجه بدون هدف. حرفی برای حرف زدن و رفع دلتنگی.