۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

خش‌خش زیر پا

رمضان آمده است. دوباره دم غروب انگار وقت خاصی می‌شود. وقتی که می‌توانی سرت را بالا بگیری و یک لحظه آسمان و سرخیش را نگاه کنی. می‌توانی سحر بروی روی ایوان خانه و کمی از هوای دل‌انگیز آن موقع را بدهی توی سینه‌ات.
کم‌کم پاییز سر و کله‌اش پیدا می‌شود. بوش در هوا رها شده و صداش لای برگ درخت‌ها پیچیده است. بساط کفش‌هاش مدرسه‌ای و کوله‌پشتی‌های رنگ‌رنگ و دفتر و مداد به‌راه است.
انگار همه چیز با هم قصد دارد دل آدم‌ها را ملایم‌تر و نرم‌تر کند.

۱ نظر:

نسرین گفت...

هوس شادی روزهای مدرسه رودارم
روزهای یه هیجان تازه بعد از سه ماه کسالت
چه قدر خوب که ماه مهر میاد