۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

لایعقل و ترد و سست

گمانم ترم سه یا چهار بودیم. خب البته ما هفتاد و ششی‌ها منظورم است که سه چهار نفر بودیم. باقی آن اکیپ هفتاد و پنجی بودند. هر کداممان یکی دو درس داشتیم که بر آن‌ها ظن افتادن می‌بردیم. شب‌ها گاهی با هم جمع می‌شدیم که درس بخوانیم، گاهی از درس خواندن در واحدهای خودمان ناامید شده بودیم، گاهی تا دیروقت دانشگاه مانده بودیم و با کسی در راه‌روی دانشکده یا روی سکوی رو به محوطه کل‌کل کرده بودیم (آن روزها بلد نبودیم کنج‌کاوی یا علاقه‌مان را نشان بدهیم، به خصوص به جنس مخالف. به جاش کل‌کل می‌کردیم.)، خلاصه که هر کدام احوالی داشتیم. شش هفت نفری جمع می‌شدیم توی واحد بزرگ‌تر که مال آن‌ها بود. روسری قرمزی بود که به کله‌ی چراغ مطالعه‌شان می‌بستیم. سرش را می‌دادیم رو به سقف و باقی چراغ‌ها را خاموش می کردیم. کاستی از ابی می‌گذاشتیم. می‌بردیمش سر یک ترانه‌ی خاص و همه با هم می‌چرخیدیم. دست‌هامان توی هوا تکان می‌خورد و خودمان روی زمین به هم می‌خوردیم. می‌خندیدیم و بعضی جاهای ترانه را با هم بلند دم می‌گرفتیم. دوباره امروز که بعد از چند سال اتفاقی آن ترانه را شنیدم، دیدم هیچ تکانم نمی‌دهد. نکند آن روزهای ده سال پیش مست بودیم، بی‌باده.


۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

بگو چیز؛ سه دو یک


Also, he was smoking a cigar, and when a man is smoking a cigar, wearing a hat, he has an advantage; it is harder to find out how he feels.

Seize the Day
Saul Bellow

این روزها مشغول کتاب «دم را دریاب» آقای «سال بلو» ام، البته خیلی یواش. امروز دنبال چیزهایی درباره‌ی کتاب می‌گشتم که این عکس را دیدم. شیفته‌ی آن پیرمرد گوشه‌ی راست تصویر شدم که سرش را آورده جلو و به دوربین لب‌خند می‌زند. به چشم من که این لب‌خند سوژه‌ی عکس را عوض کرده است. دیگر آقای بلو مرکز توجه نیست انگار.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

ز جان گذر؟

ساعت یک از تهران پریدیم. قرار بود حدود ساعت سه برسیم مشهد. فکر کردیم ناهار را با پدر و مادر من می‌خوریم. کنار هم بودیم و صندلی من کنار پنجره بود. من از اول هی بیرون را تماشا می‌کردم. اول تهران را که بین کوه‌ها روی زمین پهن شده و بعد اتوبان‌ها را که هی باریک‌تر می‌شدند و بعدتر تکه‌تکه‌های‌ زمین سبز را و کوه‌ها را که از آن بالا فتحشان چه آسان به نظر می‌رسید. بعد دیگر فقط ابرها را می‌دیدم و خورشید که از لای ابرها شدید می‌تابید. خانم مهمان‌داری که سلام و علیک کرده بود، گفت که تا ارتفاع یازده هزار پایی می‌پریم. من داشتم حساب می کردم یازده هزار پا چند متر می‌شود و هی مقایسه‌ش می‌کردم با ارتفاع فلان کوه و فاصله‌ی کجا تا کجا و این که فاصله‌های روی زمین چه قدر کم‌تر و بی‌ارج‌تر از فاصله‌های عمودی به نظر می‌رسند و از این جور فکرهای تخیلی. توی هواپیما جز صدای موتورهاش، صدای یکی دو تا بچه بود که بی‌خیال دیگران بلند حرف می‌زدند.
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه می‌کردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا می‌کردم و خیال می‌بافتم. بعد ابرها ضخیم‌تر و غلیظ‌تر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی این‌ها که رد می‌شد، می‌لرزید. اول یک بار چند ثانیه‌ای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه می‌کردم و زیر پامان را. پایین کوه‌های برف‌گرفته‌ای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچه‌ی بی‌خیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوه‌ها و برف‌های رویشان را تماشا می‌کردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را می‌دیدم که دست‌هامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برف‌ها افتاده‌ایم. تکه‌های هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط می‌کرد. آدم‌هایی که لای جنازه‌های سوخته و تکه پاره‌ی ما می‌گشتند. مادر و پدرم که سفره‌شان را توی هال پهن کرده بودند و پیاله‌های ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق می‌کرد و می‌زد توی پیاله و ساعتش را نگاه می‌کرد که چرا ما نرسیده‌ایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش می‌کرد و می‌گفت «بال‌گردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم می‌ترسی. می‌ترسیدم. نمی‌دانم چرا ولی می‌ترسیدم.


۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

می‌گذرد کاروان

مشهد که بودیم، رفتیم بهشت رضا. هر سال می‌رویم. برایمان مثل دید و بازدید عید است. پسرش بیست ساله بوده که رفته جبهه، من هنوز دست چپ و راستم را نمی‌شناخته‌ام. سه ماه بعد در جنگ کشته شده، شهید شده. خودش و همسرش، پدر و مادر جوانِ‌رفته، هر هفته می‌روند سر مزار پسرشان فاتحه می‌خوانند.

دو سال قبل در بهشت رضا مزار شهدا را دست‌کاری کرده‌اند. مدل سنگ قبرها را عوض کرده‌اند. قبلا خیلی از پدر و مادرها روی قبر شهیدشان عکسی از او گذاشته بودند. عکس‌ها را کنده‌اند و برده‌اند، سر قبرها عکسی در کار نیست. پدرها، مادرها، هم‌سرها رفته‌اند با بنیاد شهید دعوا کرده‌اند. آن‌جا تحصن کرده‌اند. دوست دارند وقتی سر خاک عزیزشان می‌نشینند و فاتحه می‌خوانند، وقتی دردِدل می‌کنند، عکسش آن‌جا باشد و ببینندش. اما آخر هم بنیاد شهید اجازه نداده – بله. اجازه نداده – عکس بگذارند.

امسال پدرش، پدر جوانِ رفته، نگرانی تازه‌ای داشت. شنیده گورستان‌های معمولی را بعد از حدود سی سال می‌توانند خراب کنند. برای مرده‌های جدید قبر درست کنند یا هر کار دیگری. نگران بود که با مزار شهدا چه می‌کنند. پرسید «این‌ها را هم بعد از سی سال مثل قبرستان‌های معمولی خراب می‌کنند؟». نگاهش نگران بود و ناباور. تنها اثر قابل دیدنِ پسر بیست ساله‌ش را نگاه می‌کرد و می‌پرسید.


۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

تأملات پس از انباشتگی

نگارنده باور و ای بسا یقین دارد غذایی که هر کس برای خودش می‌پزد جزو بهترین غذاهایی است که در طول عمر آش‌پزیش پخته است. غذایی که بی‌نگرانی و فکر به دیگران هر چه قدر دلش می خواهد سیرداغ دارد. بی‌خیال دیگران گوجه‌ش را به جای رنده کردن خورد کرده و بشقاب غذا شکل سبدی از گل سرخ شده. بی‌توجه به ذائقه‌ی دیگران مخلوطی است از چیزهای تازه و بی‌ربط با نسبت‌های نامعلوم؛ به نسبت هر چه قدر که دلش می‌خواهد یا هر چه قدر که در یخچال هست. این چنین است که ناهار امروز نگارنده که اسمش املت است و چند حلقه بادمجان و فلفل دلمه و قارچ و پنیر دارد و بوی سیرش خانه را پر کرده، یکی از خوش‌مزه‌ترین و کیف‌انگیزترین غذاهایی است که در چند وقت اخیر خورده است.

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

در دل من چیزی است

سبزه‌مان شده یک مزرعه‌ی سبز انبوه که ساقه‌ی علف‌هاش همه کمی به یک طرف خمیده‌اند و فقط یک باد ملایم کم دارد تا موج سبزی توش راه بیندازد و بشود خیال کرد که جلوی بیکرانِ سبزی ایستاده‌ای.

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

تحویل شد

اولین سالی است که لحظه‌ی سال تحویل را خانه‌ی خودمان پای هفت سین ننشته بودیم. از رستوران هتل صدای آقای خواننده می‌آمد که ابی و شهرام شب‌پره و منصور و بلک کتز و هر چه که فکرش را بکنی یا نکنی را پشت سر هم و بی‌هیچ قاعده‌ای می‌خواند. اول خلیج فارس بعدش حالا وای وای و همین طور بگیر برو تا هر جا. ملت هم سوت و کف و اووه اووه‌. جوری که یکی دو بار رفتم ببینم چه خبر است. کسی وسط مشغول است یا نه. فقط دو سه تا بچه آن وسط بادکنک به دست بالا و پایین می‌پریدند. ما دو تا هم توی لابی گوشه‌ی خلوتی را پیدا کرده بودیم. زمان دقیق سال تحویل را نمی‌دانستیم. فکر می‌کردم مثلا سه و نیم باشد. پا شدم از کسی بپرسم. اولین نفر آقای جوان خوش‌تیپ رسپشن هتل بود. ازش پرسیدم. جواب داد «دور و بر سه و نیم اه لابد. والا من این قدر سرم شلوغه این جا خانوم که اصلا نمی‌دونم امروز اه یا فردا.» بعدی هم گفت که درست نمی‌داند. دور و بر سه و نیم است. رفتم کافی شاپ هتل که سر راه رستوران بود و پر از صدا. از پسر کافه‌دار پرسیدم. تلویزیون را نشان داد. برگشتم دیدم دو تا آقای کت و شلواری با صورت‌های بی‌حالت کنار هم رو به دوربین نشسته‌اند. من باید چی بفهمم از این. دوباره همین جوری مبهوت تلویزیون و پسر را نگاه کردم. یک دفعه عدد پایین صفحه را دیدم. نوشته بود بیست و هقت و همین طور داشت می‌دوید عقب. دویدم تا توی لابی و گفتم که بیست ثانیه مانده فقط. تا من بتوانم توضیح دهم که بیست ثانیه به زمان سال تحویل مانده صدای توپ و جیغ ملت از توی رستوران بلند شد. این هم مدلی است دیگر.

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

نو

من هم دوست دارم کسی یا چیزی باشد که حالم را تغییر دهد و به سمت حال بهتری ببرد. آرزو می‌کنم چنین شود و حتی همین آرزو کمی خوش‌حال‌ترم می‌کند. آن دعای معروف سال نو را با همین امید می‌خوانم.

سال نو به همه‌تان مبارک. کاش سال نو برای همه‌مان روزگار مهربان‌تر و حال بهتر بیاورد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

آخرهای اسفند


امروز آمده خانه‌مان.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

تلخ

بیست و سه ساله است. زیبا است. نقاشی می‌کشید. هنوز هم گاهی شاید طرحی بکشد. دوست دارد عکس بگیرد. گرافیک خوانده است. خواسته فوق‌لیسانس معماری امتحان بدهد. شوهرش دفترچه‌ی ثبت‌نام و کتاب‌هاش را پاره کرده. گفته اول بچه‌دار شوند و بچه را از آب و گل دربیاورد بعد اگر شد درس بخواند. شوهرش دوست ندارد او راه بیفتد توی خیابان و بیابان تا عکس بگیرد. چون در این صورت مردم به او توجه می‌کنند. پیش‌نهاد می‌کند که در خانه نقاشی کند. شوهرش دوست ندارد او کار کند. چون به پولش احتیاجی ندارند. چون او خوشگل است و همه‌ی مردها نگاهش می‌کنند. شوهرش گفته از باطن پلید همه‌ی مردها باخبر است و می‌داند که به زن‌ها چه طور نگاه می‌کنند. شوهرش یکی دو بار او را کتک زده و بعد ازش عذرخواهی کرده. شوهرش دیروز به او زنگ زده و وقتی فهمیده خانه نیست سریع خودش را به او رسانده، فحشش داده و از آن مغازه‌ی کپی و پرینت هلش داده بیرون. تا توی ماشین سرش داد زده. همه در خیابان نگاهشان کرده‌اند. شوهرش هر شب مست می‌افتد به جانش و او فقط چشم‌هاش را می‌بندد تا تمام شود. امروز یک ساعت پشت تلفن زار زد و این‌ها را گفت. گفت از شوهرش بیزار است. مستاصل است و نمی‌داند چه کند. در فاصله‌ی صحبت ما سه بار شوهرش زنگ زد و پرسید کجاست.
حالا من این جا نشسته‌ام. نگران ام. خیلی زیاد. بی‌خبر ام. نمی‌دانم که دارند دعوا می‌کنند. کتک خورده یا چه. حتی جرات ندارم زنگ بزنم. شاید که با تلفن من
همه چیز بدتر شود.

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

خانه‌تکانی به مثابه‌ی یک آزمون خودشناسی

خانه‌تکانی فرآیندی عملی است. باید از گوشه‌ای واردش شوید و شروع کنید. هر چه قدر شب قبل روی کاغذهای تری ام بنویسید طبقه‌ی بالای کمد دیواری اتاق خواب و پرده‌های هال و تمیز کردن لوسترها و بچسبانیدشان به در کابینت کنار ظرف‌شویی، کارتان راه نمی‌افتد. مطابق آن پیش نمی‌رود. باید شروعش کنید. وقتی آمدید توی اتاق خواب که پرده‌ها را بکنید و بیندازید توی ماشین، هی از دور و بر چیز جدید پیدا می‌کنید. روکش روی دراور را هم می‌خواهید با پرده بندازید توی ماشین که به پنج کیلو نزدیک‌تر شود. جمع و جور کردن خرت و پرت‌های روی دراور خودش پروژه‌ای جداگانه است. می‌خواهید طبقه‌ی بالای کمد دیواری را تمیز کنید. باید نردبام کوچک را از زیر تخت بردارید. یک دفعه چشمتان به غوغای زیر تخت می‌افتد و هدف سریعا تغییر می‌کند. این طوری است که در آن کاغذ نوشته‌اید سه‌شنبه صبح اتاق خواب، عصر بازار تجریش. ولی سه‌شنبه ظهر است، شیشه‌های اتاق خواب را تمیز کرده‌اید و پرده‌هاش را شسته‌اید، باقی چیزها کف اتاق پخش شده و نه تنها هنوز ناهار نخورده‌اید بلکه چیزی هم نیست که بخورید. بدیهی است با این وضعی که دارید فکر تجریش تجملی بیش نیست و باید از سر به درش کرد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

آدمی، آه و دمی*

انگار طول می‌کشد، خیلی طول می‌کشد تا بفهمیم هیچ لحظه‌ای یا حسی را نمی‌شود ثبت کرد. جاودانه کرد. طول می‌کشد تا بی‌خیال جاودانه کردن حس‌هامان شویم. لحظه‌ای که گدشته، گذشته. با نوشتنش، با عکس گرفتنش، با به یادآوردنش نمی‌توانیم زنده‌اش کنیم یا جاودانه‌اش کنیم با برش گردانیم. آن دمی که گذشته، گذشته و فقط ردی در ذهن و خیالمان گداشته و تمام. شاید چشم‌هامان را ببندیم و چند فریم عکس توی کلمه‌مان بچرخد. تصویرهایی از رنگ آسمانی که بالای سرمان بوده، نوری که روی زمین روی پامان افتاده بوده، هاله‌ای که رنگ لباس کسی به صورتش بخشیده بوده یا برق شادی‌ای که لحظه‌ای آمده توی چشمی. حسی از نرمی پوستی یا گرمی دستی و تمام. گمانم هزار ساله هم که بشویم نتوانیم بر وسوسه‌ی جاودانه کردن غلبه کنیم.

*مادرم همیشه در توصیف ناپایداری آدم در این دنیا می‌گوید.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

آدم است دیگر

من شهوت ابزار دارم. هر چیزی که می‌شود باهاش یک کاری را جور راحت‌ترِ دیگری کرد. معمولا ایده‌های ساده‌ی پشت ابزارها من را به قتل می‌رساند. من در مقابل ابزار کنترل‌ناپذیر ام. حتما باید برش دارم و نگاهش کنم و امتحانش کنم و بفهمم چه طور کار می‌کند. مثلا دو سه شب پیش در یک مهمانی شیکان من هم‌زن خیلی خیلی کوچکی دیدم که می‌شد سرش را کرد توی ظرف کوچک سس و سرکه و روغن را هم زد. خدا شاهد است که من فقط برای این که هم‌زن را بردارم دو بار در ظرفم سالاد ریختم. بعد با شادی زایدالوصفی هم‌زن را توی ظرف سس کردم و همش زدم و تماشا کردمش. و این ظلم بس بزرگی است که هیچ جایی در این شهر برای سیر کردن این شهوت نیست. در شهروند یک بخش فکسنی هست که چهار تا آچار و قیچی باغبانی و این چیزها دارد. همان هم همیشه چند دقیقه‌ای مرا سرگرم می‌کند. جای دیگری بلد نیستم. گاهی توی خیابانی به یکیشان برمی‌خورم. اغلبشان کوچک و شلوغ و نامرتب اند. وقتی می‌روی توی مغازه یک جوری توی دلت خالی می‌شود.
کارتون رویایی بچگی من پت و مت بود. شگفت‌زده از این که دستشان را دراز می کنند و هر چیزی که دلشان بخواهد درمی‌آورند و عصبانی از این که چرا قدر آن گنجینه‌ی جادویی ابزارشان را نمی‌دانند و خل و چل بازی درمی‌آورند، تماشا می‌کردمش.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

در مراجعه است


این اسفند لعنتی با این هوای لعنتیش و آن لرزش و امید و اضطراب و شوق لعنتی‌ای که به دل آدم می‌اندازد.

پ.ن: عکس از درخت بادام حیاطمان، دیروز.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

چی میل دارین؟

همین الان از بیرون آمده‌ایم و تندتند استامبولی سر هم کردم که بخوریم. هر چیزی هم که در یخچال پیدا شد ریخته‌ام توش. یادم آمد مشهدی‌ها به لوبیاپلو (لوبیاسبز و گوشت و رب با برنج و احیانا مخلفات دیگر) می‌گویند استامبولی. اگر هم لوبیاسبز نداشته باشند و بی آن درستش کنند، عذرخواهی می‌کنند که لوبیا نبود و استامبولیشان بدون لوبیا است. به غذایی که با لوبیاچیتی درست می‌کنند، می‌گویند لوبیاپلو. و به نظرشان می‌آید چیزی که دیگران بهش می‌گویند استامبولی، دمی گوجه‌فرنگی است که البته غذای وقت‌های ناچاری است.
این را با مشهدی‌های مختلفی چک کرده‌ام و همه سر این ماجرا هم‌نظر بوده‌اند.

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

روزی که ماند در یاد


توی بازار کرمانشاه راه می‌رفتیم؛ یکی از روزهای اوایل مهر. آسمانشان واقعا آبی بود و هوا آفتابی و ملایم. آن جایی که ما بودیم، مغازه‌ها اغلب کوچک و بی‌زرق و برق بودند. بقالی و عطاری و بیش‌تر میوه‌فروشی. میوه‌فروشی‌های هوس‌انگیز. من کوله‌پشتی به پشت و همسر دست در جیب کنار هم راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و تماشا می کردیم. روزهای قبلش احوال چندان خوشی نداشتیم. گمانم کم‌کم داشتیم بهتر می‌شدیم. رنگ‌ها را تماشا می‌کردیم. صداها و لهجه‌ها را گوش می‌کردیم و سرخوش بودیم. چشمم افتاد به یک طبق گلابی. گلابی‌های رسیده‌ی زرد با برِ رویِ سرخ. انگار خجالت‌زده از این که همه دارند تماشا می‌کنندشان. چشمم ماند روی گلابی‌ها. به مهربان همسر گفتم بیا گلابی بخریم. به آقای جوان فروشنده گفتیم که یک کم گلابی می‌خواهیم. گمانم یک کیلو کشید و داد دستمان. اصلا طاقت نداشتم که بگذارمشان توی کوله‌پشتی تا برسیم هتل. از آقا پرسیدیم می‌شود برامان بشوردشان. شست و ریخت توی کیسه‌ی پلاستیکی. راه افتادیم و درجا نفری یکی برداشتیم و گاز زدیم. مزه‌ی بهشت می‌داد. آب گلابی‌ها می‌ریخت روی چانه‌مان. مراقب بودیم پایین‌تر نرود. از هر کدام یک دم و چند تایی هسته ماند. دوباره جلوی نخود و لوبیافروشی‌ها هوس گلابی کردیم. باز نفری یکی دستمان گرفتیم. بی‌خیال خوردیم و راه رفتیم و زنده شدیم.
پ.ن: عکس را از هم‌کارِ آن آقا گرفتم. فکر کنم باباش بود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گذشته‌ها گذشته؟

دیشب تازه نفس‌ها، فیلم مستندی از کیانوش عیاری را دیدم. مستندی بود از تابستان ۵۸ در تهران. چیز جالبی بود. یک جور حسرت و خوشی با هم داشت. حسرت این که این روزها را ندیده‌ای و خوشی این که از آن روزها گدشته‌ایم. فیلم با تصویرهای دختران جوانی که توی خیابان به مردم پیاده و راننده‌های تاکسی و مسافرانشان کتاب می‌دادند شروع شد. جور رشک‌برانگیزی است که در خیابان چند دختر جوان با موهای اغلب بلند و با گیره‌ای پشت سرشان بسته، کیفی سر دوششان انداخته باشند و در خیابان راه بروند و به دیگران کتاب بدهند. بعد دوربین ورودی سینمایی را نشان می‌داد که کاغذ ماژیک نوشتی زده بودند دم گیشه. روی کاغد نوشته بود «بنا به درخواست کمیته‌ی انتظامات از بردن اسلحه به داخل سالن سینما خوداری کنید.» بعدتر پارک ملت را نشان می‌داد. ملت دور جوانی جمع شده بودند که ادای چند نفر از جمله فریدون فرخزاد را درمی‌آورد و شب بود بیابان بود می‌خواند. گمانم پنجاه مرد و پسر جوان روی چمن‌ها تنگ هم نشسته بودند و براش دست می‌زدند. خیلی واضح دلشان تفریح می‌خواست و چیز جدیدی نداشتند و دو سال قبلِ خودشان را مسخره می‌کردند.


۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

با خودت چه می‌گویی خاتم من؟

برای من که هیچ سازی بلد نیستم بزنم، سوت بهترین و شخصی‌ترین ساز است. جایی نمی‌گیرد. می‌توانم مثل دیشب دست‌هام را در جیبم فرو کنم و در پارک برفی خلوتی هر چیزی را که دلم می‌خواهد سوت بزنم. وقتی راننده‌ها کلافه از ترافیک باران پشت فرمان نشسته‌اند، من بی‌خیال از کنارشان بگذرم و تمام آهنگ‌های خوش‌حال من‌درآوردیم را سوت بزنم. وقت‌هایی که نایلون سیب‌زمینی و پیاز و هویج به دست زمین خاکی بزرگ جلوی تره‌بار را رد می‌کنم، آن آهنگ فرانسوی را که ازش جز ریتم چیز دیگری نمی‌فهمم سوت بزنم و سرخوش برسم به این طرف خیابان.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

The story has been told before


Jeremy: When I was little me mum used to take me to the park on weekends. She said if I ever got lost, I had to stay in one place so that she'd find me.

Elizabeth: Does that work?

Jeremy: Not really. She got lost once looking for me.


My Blueberry Nights