‏نمایش پست‌ها با برچسب آش‌پزخانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آش‌پزخانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

سیر باید خورد


به جای عصب خرج کردن و فکر کردن به این که آقای سلحشور چه صحنه‌ی وصال چندش‌آوری ساخته بود برای پدر و پسر؛ به این که تلویزیون چه تبلیغ فراوان و مبسوطی می‌کند برای رئیس جمهورمان؛ به این که کروبی و شریعتمداری چه بد پاچه‌ی هم را می‌گیرند؛ به این که هر روز چه همه وبلاگ‌ها و سایت‌های زیادتر و بی‌ربط‌تری دست‌رسی بهشان امکان‌پذیر نمی‌باشد؛ و هزار چیز ناخوشایند بدتر دیگر که به لطف خدا و بندگانش کم هم نیست، بروید سیر تازه بخرید. سبزی‌پلو و کوکوسبزی و مرغ و استامبولی و هر چیز دیگری با سیر فراوان درست کنید و بخورید.

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

تأملات پس از انباشتگی

نگارنده باور و ای بسا یقین دارد غذایی که هر کس برای خودش می‌پزد جزو بهترین غذاهایی است که در طول عمر آش‌پزیش پخته است. غذایی که بی‌نگرانی و فکر به دیگران هر چه قدر دلش می خواهد سیرداغ دارد. بی‌خیال دیگران گوجه‌ش را به جای رنده کردن خورد کرده و بشقاب غذا شکل سبدی از گل سرخ شده. بی‌توجه به ذائقه‌ی دیگران مخلوطی است از چیزهای تازه و بی‌ربط با نسبت‌های نامعلوم؛ به نسبت هر چه قدر که دلش می‌خواهد یا هر چه قدر که در یخچال هست. این چنین است که ناهار امروز نگارنده که اسمش املت است و چند حلقه بادمجان و فلفل دلمه و قارچ و پنیر دارد و بوی سیرش خانه را پر کرده، یکی از خوش‌مزه‌ترین و کیف‌انگیزترین غذاهایی است که در چند وقت اخیر خورده است.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

چی میل دارین؟

همین الان از بیرون آمده‌ایم و تندتند استامبولی سر هم کردم که بخوریم. هر چیزی هم که در یخچال پیدا شد ریخته‌ام توش. یادم آمد مشهدی‌ها به لوبیاپلو (لوبیاسبز و گوشت و رب با برنج و احیانا مخلفات دیگر) می‌گویند استامبولی. اگر هم لوبیاسبز نداشته باشند و بی آن درستش کنند، عذرخواهی می‌کنند که لوبیا نبود و استامبولیشان بدون لوبیا است. به غذایی که با لوبیاچیتی درست می‌کنند، می‌گویند لوبیاپلو. و به نظرشان می‌آید چیزی که دیگران بهش می‌گویند استامبولی، دمی گوجه‌فرنگی است که البته غذای وقت‌های ناچاری است.
این را با مشهدی‌های مختلفی چک کرده‌ام و همه سر این ماجرا هم‌نظر بوده‌اند.

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

ترش و شیرین

توی یخچال دیگر از به خبری نیست. آخرینش دیروز شد خورش به‌آلو و آمد سر سفره. تا پاییز بعد، خداحافظ به‌آلو.

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

هم‌خانگی‌


یکی از چیزهای خوبی که از هم‌خانگی -دوستی یا معاشرت نه! دقیقا زندگی کردن در یک خانه و زیر یک سقف- با مهربان هم‌سر یاد گرفته‌ام، کار کردن با تخته‌ی آش‌پزخانه است. هفت سال پیش که تازه با هم به این خانه آمده بودیم، هر وقت می‌خواستم پیاز داغ کنم یا کاهویی برای سالاد خرد کنم، تخته را درمی‌آورد و گیر می‌داد که بگذارمشان روی تخته. من هم گیر می‌دادم که من روی دست راحت‌ترم و اصلا چه کاری است که تخته را هم کثیف کنیم و ظرف اضافه کنیم. هی او کارد و پیاز را از من گرفت و گذاشت روی تخته و خیلی تر و تمیز و منظم خرد کرد. بعد گفت ببین چه قدر بهتر شد. تازه روی انگشت شستت هم جای کارد نمی‌ماند. خلاصه من اول کمی سخت این کار را می کردم و بعد دیگر عادت کردم. حالا مدت‌هاست که برای هر کاری تخته را درمی‌آورم و با اعتماد به نفس زیاد قارچ خرد می‌کنم و سیب‌زمینی خلال می‌کنم و حس خوب حرفه‌ای بودن می‌کنم.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

با شکر یا بی شکر؟

به نظرتان ایده‌ی خورش فسنجان اولین بار چه طوری به فکر کسی رسیده؟
داشتم گردوی خورش را تفت می‌دادم که به نظرم رسید این خورش خیلی با اغلب خورش‌های معمول ایرانی فرق دارد. بیش‌تر خورش‌ها ترکیبی از گوشت و سبزی‌های مختلف و حبوبات هستند. کنار آن مواد اصلی، چاشنی و سس و چیزهایی شبیه آن هم هست. تقریبا می‌شود گفت فسنجان فقط گوشت و چاشنی و سس است. انگار آش‌پز اولیه دست و دل بازتر بوده.