۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه
۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سهشنبه
برتراندراسل سلطان دانشمندان با نود و یک سال سن
۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه
این جوریه دیگه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه
امشب
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
میخوام تو رودرواسی بذارمش
۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه
زنده رود
زاینده رود خشک خشک است. زمین کف رودخانه قاچ خورده از تشنگی. این چند وقت که اصفهان بودم دیدم مردم خیلی دلشان از خشکی رودخانه خون است. تا حرف زایندهرود میشود آه از نهادشان بلند میشود. هر کسی هم در بارهی خشکی نظری دارد. آب را میبرند یزد و رفسنجان. هیچیش به اصفهان نمیرسد. سفرهای استانی هر کسی رفته به رئیس جمهور گفته آب ندارم برای کشاورزی و زمینم مانده روی دستم، از سرچشمه یک بخشی از رودخانه را دادهاند بهش. میخواهند مترو را از زیر رودخانه رد کنند و میترسند که زمین نشست کند. همین دم سی و سه پل یک جا نشست کرده زمین. خلاصه که همین جور تئوری دهان به دهان میگردد. هیچ کسی هم نمیآید توضیح بدهد چه خبر است و ماجرا چیست. من دوست دارم ببینم مردم چی فکر میکنند در مورد خشکی رودخانه. امشب سوار تاکسی شدیم. راننده آقای مسن حدود شصت سالهای بود. ازش پرسیدم «شما که اصفهانی هستین هیچ یادتون میاد رودخونه خشک شده باشه. یه سال یا چند ماه؟» خیلی سریع و بدون شک و تردید جواب داد «نخیر. هیچ وقت. آب رودخونه کم و سست میشد ولی هیچ وقت من ندیدم خشک شده باشه. حتی بعضی وقتا آب این قدر زیاد بود میومد بالا تا سطح پلها. مثلن من شنیدم ولی خودم یادم نمیاد که هفتاد هفتاد و پنج سال قبل آب رودخونه خیلی زیاد بوده. این قدر که از دهنهی پلها هم بالاتر اومده بوده و رسیده بوده روی سطح پلها. بابام و عمهم رفته بودن تخت فولاد سر قبر چند تا فامیل. بعد برگشتنی از پل رد میشدن. آب این قدر زیاد بوده و شدت داشته که عمهم رو میبره. بابام هر چی تلاش و تقلا میکنه اینو نجاتش بده نمیتونه. آب میبرتش. چند روز بعد نعششو اطراف اصفهان اطراف رودخونه پیدا کرده بودن. یعنی میخوام بگم بعضی سالا آب این قدر زیاد میشده. کمی داشته ولی خشکی نه.» من دهانم باز مانده بود. تو کف روایت بودم. عمه را آب برد و عمه مرد. این چه جور خاطره و حکایتی بود. من یک سوال پرسیدم رودخانه خشک میشده یا نه. تو چرا جواب دادی و این قدر جدی گرفتی خب؟ بعد هیچ خاطرهی خوب و شادی نداشتی از آب رودخانه؟ باید این قصهی تلخ را تعریف میکردی و تصویر دختر روان روی سطح آب را میگذاشتی برای من؟
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
اصلن نرو و نیا که گربه شاخت میزند به هر حال
۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
که به جان کشتمش و به جان دادمش آب، سرکارمان گذاشت
۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سهشنبه
خط اتوبوس درخواستی نبود؟
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
ویراستارِ درون
خلاصه گمانم این مرض جدیدی است که امیدوارم زودتر از شرش خلاص شوم.
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
یادی کنیم از مترجمهای کتابهای جیبی
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
حاصل عمر کدام دم است؟
خوشبختی اگر باشد لابد همینها ست و باقی زندگی برای چشیدن همین چند لحظه. باقیش دیگر چیزی نیست.
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
آقامون همینگوی
همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
بالاتر از ابرها
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
و این منم
من نه. نشده بود. مدرسه که میرفتم همیشه همه چیز خوب بود و نمرهها ردیف بود و من هم یا با شاگرد اولها بودم یا که کلا خوب بودم. بعد آمدم دانشگاه و اوضاع کمی فرق کرد. درسهایی را افتادم و نمرههایی بد شد. ولی خب همیشه یا سر کلاس نرفته بودم یا در طول ترم هیچ نخوانده بودم و شب امتحان را هم خوابیده بودم. احساسم یا توجیهم این بود که تلاشی نکردم و اگر میکردم لابد خوب میشد. مثل آن معدود درسهایی که سر کلاس رفتم و جزوه داشتم و عاقبت به خیر شدند. یکی دو تا کلاس دیگری که در زندگیم رفتم مثل کلاس زبان، باز هم خوب بودم. حالا ولی میروم کلاس شنا. بله، آموزش شنا در سی و دو سالگی برای اولین بار. با علاقه میروم سر کلاس و تلاش میکنم و دلم میخواهد یاد بگیرم. ولی چون پاره سنگی فرو میروم توی آب و دست و پا میزنم و میترسم در عمق دو و نیم متری استخر غرق شوم. از تخته جدا نمیشوم مثل شاگردهایی که به حلالمسائلشان میچسبند. جزو شاگرد تنبلهای کلاسم. به لطف یکی دو نفر دیگر که گمانم دچار یک جور بیماری ترس از آبی چیزی هستند، عنوان شاگرد آخری را کسب نکردهام. اولین بار است که معلم مثل خنگها به من نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. اولین بار است که کسی در کلاسی کاری به من ندارد. راستش احساس خوبی نیست.
پ.ن: الان در مورد خنگ بودن یا نبودن قضاوت نمیکنم. دارم احساسم را از این تجربه توصیف میکنم.
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
سلام به همه
خب من هم چیزی شبیه این را در خیاطی دوست دارم. این که میدانی اگر فلان جور ببری و بیسار جور بدوزی، چیزی شبیه همان که میخواهی از کار درمیآید. میدانی اگر نصف روز سرت را بکنی توی پارچه و سوزن و قیچی، شبیه همان که در ذهنت هست توی عالم واقع درست میشود.
حالا این طور نباشد که شما فکر کنید من خیاطی بلدم. نه خیر. نه خیر. پارچه را وقتی توی بازار تجریش الکی میچرخیدم و وقت میگذراندم دیدم. آقای بزاز گفت عرضش صد و پنجاه است و یک مترش برای من پیراهن میشود. یک قد خریدم و آوردم خانه. یک کم دست ست کردم که چه کارش کنم. بعد یکی از مانتوهام را که بیشتر شبیه پیراهن بود آوردم گذاشتم روی پارچه. نصفه روزی نشستم سر چرخ خیاطی و پای قیچی و سوزن. بریدم و کوک زدم و دوختم و شکافتم و دوختم. آخرش شبیه چیزی شد که میخواستم. امشب پوشیدمش. احساس خوبی دارم. این که کاری را همان جور که میخواستم کردم و درست شد.
فردا سی و دو ساله میشوم.
۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه
گزارش ورزشی
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
آدم خوشبینی ام که نیمهی پر لیوان را میبینم؟
قبل از رفتن به مدرسه، کسی برای من نوار قصه یا کتاب نقاشی یا کتاب داستان یا هیچ چیز دیگری نخرید یا بهم هدیه نداد. من به عنوان بچه فقط با گلهای شاهپسند و شمعدانی باغچه و یا با درخت به و سیب یا خرت و پرتهای فراوان توی زیرزمین خانه سرگرم میشدم. خیل عظیم دخترهای همسایهی هماندازهی خودم هم بودند که در کوچه یا خانههامان با هم بازی میکردیم. (در کودکی من و در اطراف من قاعدهی دخترها با دخترها و پسرها با پسرها شدید و جدی رعایت میشد.) خالهبازی یا یکقل دوقل یا لیلی یا از همین بازیهایی که به امکانات خاصی جز خودمان احتیاج نداشت. بعد رفتم مدرسه و همچنان کسی کاری به کارم نداشت و هر از گاهی میپرسیدند مشقهات را نوشتی و آخر سال کارنامهی افتخارآمیز من با یک عالم بیست براشان کافی بود. اولین کتابهام کتاب درسی بود که مدرسه داد و تا سالها بعد هم همین طور بود. کسی مرا تشویق به خواندن یا هر کار فرهنگی دیگری نمیکرد و البته منع هم نمیکرد. بچهی نه ساله یا ده سالهای بودم که اسم کتابهای جدی کتابخانهی برادرها را از روی عطفشان نگاه میکردم و گاهی یکی را برمیداشتم و سعی میکردم بخوانم. بدیهی است که خواندن دانش و ارزش یا اصول فلسفه و روش رئالیسم در ده سالگی -ای بسا حتی در بزرگسالی- به جایی نمیرسد. بعد در گوشه و کنار خانه کتاب ر-اعتمادی پیدا کردم که به خاطر قطع جیبی و کاغذ کاهی و داستانهای عشقی جذابتر و دوستداشتنیتر و قابل درکتر بود. موسیقی کلا تعطیل بود و معنیش فقط آهنگها و تصنیفهایی بود که از تلویزیون با گل و درخت و دشت پخش میشد یا مرتضی و شهره و شهرام شبپره که در عروسیها میشنیدیم و باهاش قر میدادیم.
گمانم این ویژگی به من کمک کرد و برایم فضایی فراهم کرد که خودم کشف کنم و شگفتزده شوم. از آن موقع تا به حال جریان این کشفها و شگفتزدگیها قطع نشده. شدت پیدا کرده یا کمتر شده، ولی هست. یک جور کودکی بیپایانی به من میدهد. کودکی که همیشه چیزی برای شاد کردن و سرگرم کردن خودش پیدا میکند، این قدر که هنوز چیزی ندیده است. این کودکی دنبالهدار به من کمک میکند بتوانم راحتتر و حتی شادتر زندگی کنم. این کودکی دنبالهدار شاید مرا سر پا نگه داشته است.