‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

حبیبه جعفریان جایی نوشته بود «تازه به این شهود رسیدم که آدم شاید به دنیا بیاید و از دنیا برود و بعضی کلمات را هرگز زندگی نکند».
سی و چهار ساله ام؛ مشتاق کلمه‌ها و رنگ‌ها و زندگی.


۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

برتراندراسل سلطان دانش‌مندان با نود و یک سال سن

.
زمان بچگی من یک جور کارت بود برای بازی دو نفره. این کارت‌ها چند مدل بودند، ماشین و هواپیما و فوتبالیست و دانش‌مند و این‌ها. روی کارت ماشین‌ها اسم و مشخصات ماشین مثل تعداد سیلندر، صفر تا صد، توان به اسب بخار و از این جور چیزها را نوشته بود. پشت کارت چیزی نداشت. جنس و چاپ هم خیلی بد و الکی بود. بازی را هم لابد همه بلدید. طبعا کارت‌ها را بر می‌زدیم و تقسیم می‌کردیم. بعد هر کسی آن مشخصه‌ای را که فکر می‌کرد سر است انتخاب می‌کرد و می‌گفت و اگرسر بود کارت طرف مقابل را می‌گرفت. توی این جور کارت‌ها زاغارت‌ترین نوع کارت، کارت دانش‌مندان بود. سن و زمینه‌ی دانش‌مندی و قرن و ملیت و یکی دو تا چیز دیگر را داشت. هیچ جوری نمی‌شد بین سر بودن مشخصات تصمیم گرفت. فقط سن خیلی واضح بود. ترکیب دانش‌مندان انتخابی این کارت‌ها شاه‌کار بود. هگل و دکارت و برتراندراسل و ویکتور هوگو و ادیسون کنار هم بودند. برای من جز ادیسون باقی اسم‌ها ناشناس بوند و قضاوتم در مورد آن دانش‌مند بر اساس سنش بود. مثلا الان درست یادم است که دکارت توی آن کارت‌ها سنش 63 بود که خب واقعا سن ضایعی بود. چون تقریبا همه‌ی دانش‌مندان دیگر از او بیش‌تر عمر کرده بودند. کارت دکارت توی دست یعنی بدشانسی مطلق و حتما باخته بودی.
امشب خانه‌ی دوستم با دخترش کارت بازی کردیم. کارت دایناسور داشت که مقواش بهتر بود و چاپ رنگی براق داشت. روی کارت عکس دایناسور بود و پشتش در مورد دایناسور توضیحاتی داده بود.با هم سر قد و وزن دایناسورهامان کری خواندیم و دایناسور محبوب انتخاب کردیم. دایناسور محبوب من شبیه سرندپیتی بود. بازی خیلی کیف داشت.

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

این جوریه دیگه

دو روز تعطیلی در حال تمام شدن است. احساس بعد از سیزده به در را دارم. انگار قرار بوده دو هفته تعطیل باشیم. براش نقشه‌های زیادی داشتم. خانه را فلان می‌کنم. فلان فیلم را می‌بینم. کمد دیواری را این جوری مرتب می‌کنم. تمام شد بدون این که هیچ کاری کرده باشم. هی ولو، هی چرت، هی کارهای معمولی. لابد اثر این است که برای اولین بار توی عمرم سر کار تمام وقت می‌روم؛ هر روز از صبح تا شب و حتی پنج‌شنبه‌ها. همیشه از کار تمام وقت دوری کرده بودم با این دلیل که یک کم جا برای نفس کشیدن باقی باشد. ولی هیچ وقت معنی واقعی این جای نفس کشیدن و دو دقیقه برای خودم بودن را درک نکرده بودم. شاید چون همیشه داشتمش. همیشه وقت‌های زیادی برای خودم بودم و همیشه جا برای نفس کشیدن و حتی نفس عمیق کشیدن داشتم. حالا اما برای خودم بودن خلاصه می‌شود توی نیم ساعت رانندگی صبح و پنجاه دقیقه رانندگی در ترافیک غروب که اگر بشود، دقیقه‌هاییش را من برای خودم هستم. این طوری است که اگر صبح هوا تمیز باشد و آب‌پاش‌های چرخان خودکار مشغول آب دادن چمن‌های رمپ باکری به نیایش و قطره‌های آب توی نور باشند و سبزه‌ها زیر آفتاب، دو دقیقه‌ی برای خودم بودن صبح قبل از رفتن توی شلوغی روز خیلی لذت‌بخش است. یا اگر عصر موقع برگشتن هنوز خورشید باشد و من بتوانم درختی که توی نیایش سر سردار جنگل هست را در نور آفتاب و دم غروب ببینم، انگار جایزه‌ی تمام کردن روزم را گرفته‌ام و خوش برمی‌گردم خانه. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

امشب

شب ساعت نه داشتیم از کوچه‌ی پایینی رد می‌شدیم. من داشتم با موبایلم حرف می‌زم و یواش می‌رفتم. وسط کوچه‌ی تاریک یک هو دیدمشان. چهار تا بچه‌ی فسقلی لاغر شش هفت ساله به خط وسط کوچه وایساده بودند و می‌رقصیدند. انگار مثلا اعضای یک گروه. خیلی هماهنگ و قشنگ. ترمز کردم و با تلفن صحبت کردم. حواسم پیش بچه‌ها بود و هی بله و خب و از این چیزها گفتم پای تلفن و بعدشم گفتم خب فردا با هم هماهنگ می‌کنیم و خدافظ. بعد بچه‌ها را تماشا کردم که دست‌های هم را گرفته بودند و داشتند دایره‌ای دور یک چیز فرضی می‌چرخیدند. همین که فهمیدند دارم نگاهشان می‌کنم دوباره شروع کردند رقصیدن و اجرای برنامه. بعد من دیگه یواش راه افتادم. آن‌ها رفتند کنار. بزرگ‌تره گفت ببخشیدا. خیلی سرخوش می‌خندیدند.

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

می‌خوام تو رودرواسی بذارمش

ساعت نزدیک پنج صبح است. بیرون باران می‌بارد. توی خانه گرم و آرام است. فقط صدای یخچال هست. هم‌سر خوابیده. من یک ترجمه‌ی نصفه کاره داشتم که آخر شب تمام کردم. گودرم را صفر کردم. بعد رفتم آش‌پزخانه. ظرف‌های کثیف دیروز و امروز را شستم. سینک را برق انداختم. همه‌ی طاقچه‌ها و میز و این جا آن جا را دستمال کشیدم. خرده‌ریزهای دور و بر آش‌پزخانه را جمع کردم. بازیافتی‌ها را ریختم تو کیسه‌ی بازیافت. کف آشپزخانه را تی کشیدم. الان آش‌پزخانه برق می‌زند. توالت دست شویی را شستم. یک کم دور و ور هال را جمع و جور کردم. به صورتم از آن لوسیون بی‌خاصیت که فقط به من احساس به خودم توجه کردن می‌دهد مالیدم. اگر بلد بودم ناخن‌هام را لاک می‌زدم. منتظرم که فردا شروع شود و روز بهتری باشد.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

زنده رود

زاینده رود خشک خشک است. زمین کف رودخانه قاچ خورده از تشنگی. این چند وقت که اصفهان بودم دیدم مردم خیلی دلشان از خشکی رودخانه خون است. تا حرف زاینده‌رود می‌شود آه از نهادشان بلند می‌شود. هر کسی هم در باره‌ی خشکی نظری دارد. آب را می‌برند یزد و رفسنجان. هیچیش به اصفهان نمی‌رسد. سفرهای استانی هر کسی رفته به رئیس جمهور گفته آب ندارم برای کشاورزی و زمینم مانده روی دستم، از سرچشمه یک بخشی از رودخانه را داده‌اند بهش. می‌خواهند مترو را از زیر رودخانه رد کنند و می‌ترسند که زمین نشست کند. همین دم سی و سه پل یک جا نشست کرده زمین. خلاصه که همین جور تئوری دهان به دهان می‌گردد. هیچ کسی هم نمی‌آید توضیح بدهد چه خبر است و ماجرا چیست. من دوست دارم ببینم مردم چی فکر می‌کنند در مورد خشکی رودخانه. امشب سوار تاکسی شدیم. راننده آقای مسن حدود شصت ساله‌ای بود. ازش پرسیدم «شما که اصفهانی هستین هیچ یادتون میاد رودخونه خشک شده باشه. یه سال یا چند ماه؟» خیلی سریع و بدون شک و تردید جواب داد «نخیر. هیچ وقت. آب رودخونه کم و سست می‌شد ولی هیچ وقت من ندیدم خشک شده باشه. حتی بعضی وقتا آب این قدر زیاد بود میومد بالا تا سطح پل‌ها. مثلن من شنیدم ولی خودم یادم نمیاد که هفتاد هفتاد و پنج سال قبل آب رودخونه خیلی زیاد بوده. این قدر که از دهنه‌ی پل‌ها هم بالاتر اومده بوده و رسیده بوده روی سطح پل‌ها. بابام و عمه‌م رفته بودن تخت فولاد سر قبر چند تا فامیل. بعد برگشتنی از پل رد می‌شدن. آب این قدر زیاد بوده و شدت داشته که عمه‌م رو می‌بره. بابام هر چی تلاش و تقلا می‌کنه اینو نجاتش بده نمی‌تونه. آب می‌برتش. چند روز بعد نعششو اطراف اصفهان اطراف رودخونه پیدا کرده بودن. یعنی می‌خوام بگم بعضی سالا آب این قدر زیاد می‌شده. کمی داشته ولی خشکی نه.» من دهانم باز مانده بود. تو کف روایت بودم. عمه را آب برد و عمه مرد. این چه جور خاطره و حکایتی بود. من یک سوال پرسیدم رودخانه خشک می‌شده یا نه. تو چرا جواب دادی و این قدر جدی گرفتی خب؟ بعد هیچ خاطره‌ی خوب و شادی نداشتی از آب رودخانه؟ باید این قصه‌ی تلخ را تعریف می‌کردی و تصویر دختر روان روی سطح آب را می‌گذاشتی برای من؟


۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

اصلن نرو و نیا که گربه شاخت می‌زند به هر حال

در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی تلویزیون، زن‌ها توی خانه با دامن بلند یا شلوار و روسری زندگی می‌کنند. مهمان می‌آید لباسشان همان است و در آش‌پزخانه با همان آش‌پزی می‌کنند و شب هم با همان توی تخت خواب می‌خوابند. همه‌ی ما می‌دانیم که آدم‌ها در عالم واقع توی خانه‌شان این طوری نیستند. یعنی کسی با لباس آستین بلند دستش توی سینک و قابلمه نمی‌رود. کسی با شالی که دور سرش محکم و با دقت پیچیده از حمام در نمی‌آید یا کسی با دو لایه لباس زمستانی نمی‌خوابد.
در خمینی شهر اصفهان چند نفر در یک باغی که برای جشن اجاره می‌دهند، جشن تولد یا مهمانی یا چیزی شبیه این‌ها داشته‌اند. چند نفر اراذل و اوباش یا دزد یا متجاوز با هر اسمی، چند مرد، می‌ریزند توی باغ و همه‌ی مردهای حاضر در مهمانی را در اتاقی زندانی می‌کنند و به زنان تجاوز می‌کنند. یکی دو روز گذشته رئیس اداره‌ی آگاهی اصفهان در بخشی از توضیح ماجرا گفته البته زنان هم پوشش مناسبی نداشته‌اند و باعث تحریک مردان اراذل و اوباش شده‌اند. «پلیس اعتقاد دارد بسیاری از بزه‌دیدگان خود موجب بروز پدید مجرمانه می‌شوند. به طوری که اگر در این حادثه خانم‌ها حداقل حجاب را در این باغ رعایت کرده بودند، شاید موجب آزار و اذیت قرار نمی‌گرفتند.» البته باز هم تضمینی نیست. شاید بهشان تجاوز می‌کردند شاید هم نمی‌کردند.
لابد آقای پلیس هیچ گاه در خانه‌شان نبوده‌اند. هیچ وقت دخترشان را غیر از صبح که سوار سرویس مدرسه می‌شود و می‌رود ندیده‌اند که لباس‌های دیگری جز مانتو شلوار مدرسه هم دارد.
از این به بعد وقتی شب می‌خوابیم باید حجاب کامل را در تخت هم رعایت کنیم، مبادا دزدی که از دیوار خانه‌مان بالا می‌آید تا خانه را خالی کند، وقتی که ما ترسیده از خواب بیدار شده‌ایم با وضع زننده‌ی ما تحریک شود و خطری برایمان داشته باشد.

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

که به جان کشتمش و به جان دادمش آب، سرکارمان گذاشت

دوازده تا لاله کاشتم توی دوازده تا گل‌دان کوچک و بزرگ. پیازها را دم عید دوستی از خارجستون برام آورده بود. خیلی تر و تمیز در یک جعبه‌ی مقوایی رنگی و خوشگل روی هم ولو شده بودند. روی جعبه با رسم شکل توضیح داده بود که این قدر خاک را گود می‌کنی و پیازها را می‌گذاری توی خاک و آب می‌دهی و بعد از دو هفته لاله‌هایی رعنا و زیبا خواهی داشت. برای گل‌دان‌ها خاک خریدم و با خاک باغچه‌ی حیاط قاطی کردم و کاشتم. همان موقع کاشتن ترسش افتاد به جانم که نکند این‌ها خیلی خارجی و لوس باشند و با این شرایط هپلی و ناواردی من گل ندهند. بعد به خودم گفتم این‌ها گیاهند و مثل آدم‌ها لوس نیستند و سازگارند و فلان. بعد هی مرتب مراسم آب دادن به گل‌دان‌ها را دو نفری اجرا کردیم. خیال هم بافتم که گل‌دان کوچکه را برای فلانی هدیه می‌برم و وقت عیددیدنی فلانی آن گل‌دان دسته‌داره را می‌برم و سه تاش را ردیف می‌کنم توی هال خانه‌مان و خودمان تماشا می‌کنیم. خلاصه که برای هر دوازده تا نقشه کشیدم. گمانه‌زنی می‌کردم که آیا دوازده تا هم‌رنگ می‌شوند یا هر کدام یک رنگ و آیا اصلا رنگ گل‌های روی جعبه هستند. حالا الان بیش‌تر از سه هفته گذشته. از مجموع دوازده تا فقط دو تا ساقه درآورده و دو تای دیگر فقط نوکشان از خاک بیرون آمده. از گل خبری نیست هنوز. بعد از ده روز آب دادن و تماشا و انتظار، از بعضی‌هاشان دل بریده‌ام و دیگر امیدی ندارم که سبز شوند.
راستش نکته در این جاست که بعد از ده روز رسیدگی، منتظر بودم خبری بشود، جوانه‌ای چیزی. و چون خبری نشده بود دچار احساس‌های متناقضی شدم. دلم می‌سوخت و حرص می‌خوردم و احساس بیهودگی و تلف شدن زحمت و فلان می‌کردم. از یک وقتی هم دیگر اصلا اعصاب نداشتم که نگاهشان کنم و ببینم که درنیامده‌اند. انگار چیزی مرده باشد و من هر روز جنازه‌ش را ببینم.
حالا فکر کن می‌خواستم چند هکتار گندم بکارم یا باغ گیلاس و زردآلو داشته باشم. لابد هر یک درختی که میوه نمی‌داد می‌نشستم پاش گریه می‌کردم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

این توجه به ظاهر همیشه کار دست ما داده. باعث شده ضرر کنیم. یک چیزهایی را از دست بدهیم. نمونه‌ی هر روزه و بارزش همین پرتقال‌های کوچک و اغلب بدشکل. حتی رنگ آب‌پرتقال حاصل از این‌ها با آدم حرف می‌زند چه برسد به مزه‌شان. حالا هی همه دنبال تامسون درشت و پوست صاف و براق بدویم و غافل باشیم از این‌ها.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

خط اتوبوس درخواستی نبود؟

من همه جا با اتوبوس می‌روم. با اتوبوس می‌روم مهمانی. با اتوبوس می‌روم دیدن دوستانم. با اتوبوس می‌روم کلاس زبان. با اتوبوس می‌روم راه‌آهن. با اتوبوس می‌روم تجریش‌گردی. با اتوبوس می‌روم خرید شب عید. با اتوبوس می‌رفتم سر کار.
یک وقتی یک قصه می‌نویسم. پنج فصلش توی بی‌آرتی‌های آزادی به تهران پارس می‌گذرد. سه فصلش توی بی‌آرتی‌های ولی‌عصر تا تجریش. سه فصلش توی اتوبوس چیتگر تا شریعتی. اتوبوس‌های شهرک غرب هفت تیر و آزادی ونک و باقی اتوبوس‌های دیگرهم یک سهمی دارند. در حد یکی دو فصل. البته هنوز در مورد تعداد فصل‌های کتابم تصمیم مشخصی نگرفتم. بالاخره باید ببینم چی پیش می‌آید. زمان هم عامل تاثیرگذاری است. ولی خب شاید روی همین سیزده ببندمش که شگون داشته باشد به عنوان کتاب اول یا شاید هم دوازده که تبرکی بگیرد.


۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

ویراستارِ درون

در وضعیتی هستم که هر داستانی یا روایتی می‌خوانم که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده، تقریبا تمام مدت به این فکر می‌کنم که اصلش چی بوده و فلان کلمه چی بوده که به این ترجمه شده یا ساختار جمله چه شکلی بوده یا آیا جمله‌ها کوتاه بوده‌اند یا بلند. بعد به لطف اینترنت تقریبا نسخه‌ی انگلیسی هر چیزی را می‌شود پیدا کرد. یکی دو پاراگراف اول را می‌خوانم و مقایسه می‌کنم. خیلی مواقع به نظرم می‌رسد که مترجم خوب درنیاورده ــ خودشیفته و بااعتماد به نفس که من ام.ــ و خب معمولا بعد از این نتیجه، خواندن متن ترجمه شده را رها می‌کنم مگر وقتی که قصه جذابیتش زیاد باشد. انگلیسیم هم این قدری خوب نیست که بتوانم راحت اصل قصه را به انگلیسی بخوانم و وقت‌هایی که تلاش می‌کنم خواندن کند می‌شود و لطفش کم. این طوری می‌شود که کتاب‌ها نصفه می‌مانند. البته این وسط‌ها چیزهای خوب و جالب زیادی می‌بینم و خودِ لذت مطابقت متن و ترجمه هم کم نیست.
خلاصه گمانم این مرض جدیدی است که امیدوارم زودتر از شرش خلاص شوم.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

یادی کنیم از مترجم‌های کتاب‌های جیبی

نوجوان بودم و کتاب می‌خواندم. گاهی توی قصه‌ها در توصیف آدم فقیره‌ی قصه، کنار لباس‌های کهنه و مندرس می‌نوشت عطر ارزان‌قیمت. یا وقتی داشت از آدم تازه به دوران‌رسیده‌ای حرف می‌زد مثلا مباشر یک ارباب پول‌دار، باز می‌گفت عطر ارزان‌قیمت. دروغ چرا. آن وقت‌ها برام فقط یک کلمه بود. مثل رنگ بلوطی موهای دختر قصه که همه عاشقش می‌شدند. یا قرمز اخرایی برگ درخت‌ها. تصوری نداشتم که عطر ارزان‌قیمت چیست و گران قیمت چیست و چه فرقی دارند با هم. عطر عطر بود برام. لابد نوجوان‌هایی هم بودند که این چیزها را می‌فهمیدند. من جزوشان نبودم. به نظر من آدم ها یا عطر زده بودند یا نزده بودند. گذشت. بزرگ شدم. آدم دیدم. رنگ دیدم. بو کشیدم. طول کشید تا بفهمم بویی که دختر عموی تنگ‌دست لپ‌گلی خنده‌رویم وقتی بغلش می‌کنم و با هم می‌خندیم می‌دهد، بوی عطر ارزان‌قیمت است.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

حاصل عمر کدام دم است؟

خوش‌بختی اگر وجود داشته باشد چیز دائمی و بزرگی نیست. مثل آن که نویسنده‌ها می‌گویند بر زندگی فلانی سایه افکنده بود یا سراسر زندگیش را در آن گذراند، نیست. خوش‌بختی یا شادی عمیق اگر باشند چیزهای کوچک و برق‌آسایی اند. باز به قول نویسنده‌ها لحظه‌ای رخ می‌نمایند و می‌روند. مثل آن وقتی که صبح از سالن ورزش آمدم بیرون و همه‌ی عضله‌های داشته و نداشته‌م گرمِ گرم بود و باران صورتم را خیس می‌کرد. جلوم تا همه جا مه بود و پشت سرم کوه‌ها توی مه دیده نمی‌شدند و هاله‌ی بنفشی جای کوه همه‌ی چشمم را پر کرده بود. یا آن وقتی که از در خانه آمدم تو و بوی چرب و شیرین به همه‌ی خانه را گرفته بود. بشقاب برنج و خورش به‌آلو جلومان، تا جا داشتیم خوردیم و ته بشقاب‌ها را تمیز کردیم. یا آن وقتی که بالای سبلان آسمان آبی و ابرهاش را که انگار از سر عجله می‌دویدند، تماشا می‌کردم و مثل پری سبک شده بودم و بین زمین و آسمان بودم.
خوش‌بختی اگر باشد لابد همین‌ها ست و باقی زندگی برای چشیدن همین چند لحظه. باقیش دیگر چیزی نیست.

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

آقامون همینگوی


در اغلب عکس‌های معروفی که از همینگوی هست، ریش سفید انبوه و موی بلند نامرتب دارد. در همه‌شان خیلی پیر به نظر می‌رسد، پیرتر از خود واقعیش. جوری که انگار هیچ وقت جوان و بی ‌ریش و سبیل و با موی کوتاه نبوده است. از عکس‌ها معلوم نیست با چه آدم جوان و زنده‌ای طرفیم. اصلا معلوم نیست که در کلمه کلمه‌ی نوشته‌هاش چه قدر تصویر و زندگی و تجربه هست.
همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

بالاتر از ابرها

از آن بالا همه چیز کوچک است. خیلی کوچک. شبیه ماکت و لگو و اسباب‌بازی است. جور ترس‌ناک و خنده‌داری می‌شود با همه چیز هر جوری بازی کرد. نمی‌دانم چرا توی همه‌ی قصه‌ها و افسانه‌ها خدا را توی آسمان‌ها جا داده‌‌اند. تصور خدای آن بالا که همه‌ی ما را لگو می‌بیند و دستش را می‌زند زیر چانه‌اش و هر لحظه ایده‌ی جدید می‌زند، ترس‌ناک است. خیلی ترس‌ناک. کاش همیشه می‌گفتند جایی همین پایین توی هوایی که بین من و تو است، جریان دارد.

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

و این منم

تا به حال شده توی کلاسی جزو شاگرد تنبل‌ها باشید؟
من نه. نشده بود. مدرسه که می‌رفتم همیشه همه چیز خوب بود و نمره‌ها ردیف بود و من هم یا با شاگرد اول‌ها بودم یا که کلا خوب بودم. بعد آمدم دانشگاه و اوضاع کمی فرق کرد. درس‌هایی را افتادم و نمره‌هایی بد شد. ولی خب همیشه یا سر کلاس نرفته بودم یا در طول ترم هیچ نخوانده بودم و شب امتحان را هم خوابیده بودم. احساسم یا توجیهم این بود که تلاشی نکردم و اگر می‌کردم لابد خوب می‌شد. مثل آن معدود درس‌هایی که سر کلاس رفتم و جزوه داشتم و عاقبت به خیر شدند. یکی دو تا کلاس دیگری که در زندگیم رفتم مثل کلاس زبان، باز هم خوب بودم. حالا ولی می‌روم کلاس شنا. بله، آموزش شنا در سی و دو سالگی برای اولین بار. با علاقه می‌روم سر کلاس و تلاش می‌کنم و دلم می‌خواهد یاد بگیرم. ولی چون پاره سنگی فرو می‌روم توی آب و دست و پا می‌زنم و می‌ترسم در عمق دو و نیم متری استخر غرق شوم. از تخته جدا نمی‌شوم مثل شاگردهایی که به حل‌المسائلشان می‌چسبند. جزو شاگرد تنبل‌های کلاسم. به لطف یکی دو نفر دیگر که گمانم دچار یک جور بیماری ترس از آبی چیزی هستند، عنوان شاگرد آخری را کسب نکرده‌ام. اولین بار است که معلم مثل خنگ‌ها به من نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. اولین بار است که کسی در کلاسی کاری به من ندارد. راستش احساس خوبی نیست.

پ.ن: الان در مورد خنگ بودن یا نبودن قضاوت نمی‌کنم. دارم احساسم را از این تجربه توصیف می‌کنم.

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

سلام به همه

در فیلم Julie & Julia یک جایی دختره وسط درست کردن تارت یا کیک یا همچین چیزی از پسره پرسید می‌دانی چی را در آش‌پزی دوست دارم. این که می‌دانی اگر این قدر آرد و تخم مرغ و شکر را هم بزنی چیز صاف و نرم و یک دستی می‌شود همیشه.
خب من هم چیزی شبیه این را در خیاطی دوست دارم. این که می‌دانی اگر فلان جور ببری و بیسار جور بدوزی، چیزی شبیه همان که می‌خواهی از کار درمی‌آید. می‌دانی اگر نصف روز سرت را بکنی توی پارچه و سوزن و قیچی، شبیه همان که در ذهنت هست توی عالم واقع درست می‌شود.
حالا این طور نباشد که شما فکر کنید من خیاطی بلدم. نه خیر. نه خیر. پارچه را وقتی توی بازار تجریش الکی می‌چرخیدم و وقت می‌گذراندم دیدم. آقای بزاز گفت عرضش صد و پنجاه است و یک مترش برای من پیراهن می‌شود. یک قد خریدم و آوردم خانه. یک کم دست ست کردم که چه کارش کنم. بعد یکی از مانتوهام را که بیش‌تر شبیه پیراهن بود آوردم گذاشتم روی پارچه. نصفه روزی نشستم سر چرخ خیاطی و پای قیچی و سوزن. بریدم و کوک زدم و دوختم و شکافتم و دوختم. آخرش شبیه چیزی شد که می‌خواستم. امشب پوشیدمش. احساس خوبی دارم. این که کاری را همان جور که می‌خواستم کردم و درست شد.
فردا سی و دو ساله می‌شوم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

گزارش ورزشی

توی پارک خانه‌ی هنرمندان -باغ تهران- مسابقات قهرمانی لیگ دسته دو بدمینتون بود. ضلع شرقی ساختمان اصلی، جلوی تماشاخانه، همه بدمینتون بازی می‌کردند. خانم‌های میان‌سال با هم بازی می‌کردند و دوستانشان تشویقشان می‌کردند. دختر پسرهای جوان تیریپ ورزش‌کار هنری با هم و خودشان به خودشان هیجان می‌دادند. بعضی‌ها، خانم و آقا با هم یا چهار نفره، جدی و شدید. بقیه هم آن‌ها را تماشا می‌کردند، مثل من. برادران زحمت‌کش نیروی انتظامی بین ورزش‌کارها و بی‌حال‌های نشسته قدم می‌زدند. من نشسته بودم سر یکی از میزهای شطرنج سنگی و بند و بساطم را روی میز ولو کرده بودم و ملت را تماشا می‌کردم. به خصوص حواسم پیش یک سری مرد میان‌سال کمی شکم‌دار بود که حرفه‌ای بازی می‌کردند و هیجان داشت دیدنشان. زوج جوانی را هم دیدم که پسر یک کم از دختر واردتر بود. البته ژانگولر هم می‌زد حین بازی. دستش را زیر پایش می‌چرخاند و بعد ضربه می‌زد. توپ را رصد می‌کرد و نزدیکش که می‌رسید یک دور می‌چرخید و بعد توپ را می‌گرفت. خوشم نیامد. پسره ده دقیقه‌ای یک چیزهایی یاد دختره داد و دواندش و گرمش کرد. بعد رفتند با یک جفت از همان آقاهای میان‌سال بازی کنند. تا جایی که من حوصله کردم و بازی را دنبال کردم، آقاهای شکم‌دار زوج جوان را حسابی نواختند. حوصله‌م سر رفت. راه افتادم آمدم خانه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

آدم خوش‌بینی ام که نیمه‌ی پر لیوان را می‌بینم؟

در مقایسه با اغلب اطرافیانم من بچه‌ی فرهیخته‌ای نبوده‌ام اصلا. در واقع با هیچ مقیاس و میزانی و با هیچ اندازه از تساهل و تسامحی من در فضای فرهیخته رشد نکرده‌ام و بزرگ نشده‌ام. در کودکی و نوجوانی کاملا خودرو بودم. مثل گیاهی که فقط در خاک کاشته‌اندش و آبش داده‌اند و تنها توقعشان این بوده که سالم و خوب قد بکشد. کارهای زیادی برای من نکردند و توقعات زیادی هم از من نداشتند. حالا نه این که فکر کنید من ناراحت یا دل‌خور ام ازشان. اصلا. من علاوه بر این که بسیار دوستشان دارم، بسیار زیاد هم ازشان ممنون ام. یعنی اگر فقط همین کار را برای من کرده بودند که کاری به کارم نداشتند، من جدا ممنون و سپاس‌گزارشان بودم.
قبل از رفتن به مدرسه، کسی برای من نوار قصه یا کتاب نقاشی یا کتاب داستان یا هیچ چیز دیگری نخرید یا بهم هدیه نداد. من به عنوان بچه فقط با گل‌های شاه‌پسند و شمعدانی باغچه و یا با درخت به و سیب یا خرت و پرت‌های فراوان توی زیرزمین خانه سرگرم می‌شدم. خیل عظیم دخترهای هم‌سایه‌ی هم‌اندازه‌ی خودم هم بودند که در کوچه یا خانه‌هامان با هم بازی می‌کردیم. (در کودکی من و در اطراف من قاعده‌ی دخترها با دخترها و پسرها با پسرها شدید و جدی رعایت می‌شد.) خاله‌بازی یا یک‌قل دو‌قل یا لی‌لی یا از همین بازی‌هایی که به امکانات خاصی جز خودمان احتیاج نداشت. بعد رفتم مدرسه و هم‌چنان کسی کاری به کارم نداشت و هر از گاهی می‌پرسیدند مشق‌هات را نوشتی و آخر سال کارنامه‌ی افتخارآمیز من با یک عالم بیست براشان کافی بود. اولین کتاب‌هام کتاب درسی بود که مدرسه داد و تا سال‌ها بعد هم همین طور بود. کسی مرا تشویق به خواندن یا هر کار فرهنگی دیگری نمی‌کرد و البته منع هم نمی‌کرد. بچه‌ی نه ساله یا ده ساله‌ای بودم که اسم کتاب‌های جدی کتاب‌خانه‌ی برادرها را از روی عطفشان نگاه می‌کردم و گاهی یکی را برمی‌داشتم و سعی می‌کردم بخوانم. بدیهی است که خواندن دانش و ارزش یا اصول فلسفه و روش رئالیسم در ده سالگی -ای بسا حتی در بزرگ‌سالی- به جایی نمی‌رسد. بعد در گوشه و کنار خانه کتاب ر-اعتمادی پیدا کردم که به خاطر قطع جیبی و کاغذ کاهی و داستان‌های عشقی جذاب‌تر و دوست‌داشتنی‌تر و قابل درک‌تر بود. موسیقی کلا تعطیل بود و معنیش فقط آهنگ‌ها و تصنیف‌هایی بود که از تلویزیون با گل و درخت و دشت پخش می‌شد یا مرتضی و شهره و شهرام شب‌پره که در عروسی‌ها می‌شنیدیم و باهاش قر می‌دادیم.
گمانم این ویژگی به من کمک کرد و برایم فضایی فراهم کرد که خودم کشف کنم و شگفت‌زده شوم. از آن موقع تا به حال جریان این کشف‌ها و شگفت‌زدگی‌ها قطع نشده. شدت پیدا کرده یا کم‌تر شده، ولی هست. یک جور کودکی بی‌پایانی به من می‌دهد. کودکی که همیشه چیزی برای شاد کردن و سرگرم کردن خودش پیدا می‌کند، این قدر که هنوز چیزی ندیده است. این کودکی دنباله‌دار به من کمک می‌کند بتوانم راحت‌تر و حتی شادتر زندگی کنم. این کودکی دنباله‌دار شاید مرا سر پا نگه داشته است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

رذیلت‌های ناچیز

یک سری نیم‌کت توی پارک‌ها گذاشته‌اند که مثل یک گهواره یا تاب کوچک تکان می‌خورد. یک اهرم دارد که به جای این که به پایه وصل باشد به لولا وصل است. بلد نیستم درست توضیح بدهم. همین قدر از من قبول کنید که انگار نشسته‌اید روی تاب کوچکی و پایتان را آرام به زمین می‌زنید که تکانکی، تکان کوچکی بخورید یا مثلا توی گهواره دراز کشیده‌اید و کسی آرام تکانتان می‌دهد. من عاشق این نیم‌کت‌هام. می‌توانی بنشینی روی یکیشان و بی‌خیال بستنی لیس بزنی و تکان بخوری. یا حتی از آن هم بهتر، هیچ کاری نکنی و فقط تکان بخوری. حالا حساب کن تنها نباشی و مثلا سه نفری بنشینید روی یک نیم‌کت، چه هر و کری می‌توانید راه بیندازید. کلا حس تنها نشستن و با دیگران بودن روی این نیم‌کت‌ها خیلی فرق دارد. مثل همه‌ی چیزهای دیگر که تنهایی و با دیگرانش فرق دارد.
دو هفته پیش با دختر برادرم رفته بودیم پارک. البته دختر برادر من بچه‌ی دو سه ساله‌ای نیست که برده باشمش پارک که سوار تاب و سرسره شود. دختر بیست و پنج ساله‌ی برازنده‌ای است. برایش از این نیم‌کت‌ها تعریف کرده بودم. دور تا دور پارک را گشتیم که یکیشان خالی باشد و بشینیم روش. هیچ کدام خالی نبود. پارک پر بود از پیرمرد و پیرزن و مادر و بچه‌هایی که داشتند عصر آفتابی خوشی را کنار هم سپری می‌کردند. یکی را پیدا کردیم که فقط یک خانم مسن نشسته بود یک طرفش و باقیش جا داشت که ما بنشینیم. لب‌خند زدیم و سلامی کردیم و مثل دو تا دختر مودب نشستیم. بعد از یکی دو دقیقه شروع کردیم آرام تکان دادن نیم‌کت. من زیرچشمی نگاهش می‌کردم. خوشش نیامد. یک کم که گذشت دستش را محکم گذاشت روی نیم‌کت که نگهش دارد. همین جوری الکی و بی‌توجه دیگر تکانش ندادیم. دوباره یک دقیقه بعد شروع کردیم تکان دادن. شروع کرد نوچ نوچ کردن و ما بی‌توجه. باز دوباره دستش را روی نیم‌کت محکم نگه داشت که یعنی نه. لب‌خند به لب برگشتیم طرفش که یعنی چی. گفت «دوست ندارم تکون بخورم. خوشم نمیاد.» من خندیدم و گفتم «همه‌ی کیفش به همین تکونشه که.» گفت «ولی من خوشم نمیاد.» دختر برادرم همین جور که می‌خندید گفت «ولی ما خیلی خوشمون میاد.» گفت «پس بذارین من برم.» بنده خدا چادرش را جمع و جور کرد و پا شد رفت.
از دو هفته پیش تا الان عذاب وجدان ولم نمی‌کند که لابد عصر آفتابی دل‌پذیرش را خراب کردیم.