‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

آقامون همینگوی


در اغلب عکس‌های معروفی که از همینگوی هست، ریش سفید انبوه و موی بلند نامرتب دارد. در همه‌شان خیلی پیر به نظر می‌رسد، پیرتر از خود واقعیش. جوری که انگار هیچ وقت جوان و بی ‌ریش و سبیل و با موی کوتاه نبوده است. از عکس‌ها معلوم نیست با چه آدم جوان و زنده‌ای طرفیم. اصلا معلوم نیست که در کلمه کلمه‌ی نوشته‌هاش چه قدر تصویر و زندگی و تجربه هست.
همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

مدرسه‌های جدید

در مجلس امتحان یکی از حضار گفت «من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی‌دانم. زیرا اطفال که به این سرعت پیش می‌روند به جایی می‌رسند که نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند.» هر چه رشدیه و سایرین از این آقا پرسیدند کجا می‌رسند، فرمود «به آن طرف می‌افتند.» حضار هر چه اثبات این مدعا را دلیل خواستند، دلیلی نفرموده به حرارت و خشونت می‌گفت «اگر بنا باشد اطفال به این کوچکی مطالب به این بزرگی را به این خوبی بدانند، کتاب میراث فارسی را این طور محیط باشند، البته به سن علما که می‌رسند، البته و هزار البته از این دین بیرون می‌روند و دین دیگری اختیار می‌کنند.»

از کتاب سوانح عمر (زندگی‌نامه‌ی رشدیه)
نشر تاریخ ایران

ماجرا مربوط به سومین مدرسه‌ای است که رشدیه در تبریز راه انداخته بوده و شصت هفتاد بچه را باسواد کرده بوده. دو مدرسه‌ی قبل را تعطیل کرده بودند. بعد از این ماجرای امتحان آخر دوره، با چوب و چماق می‌ریزند مدرسه‌اش، هر چیزی را که می‌توانند می‌شکنند و خراب می‌کنند. یک نارنج دستی هم می‌گذارند در سوراخ آب انبار و بخشی از ساختمان را می‌فرستند روی هوا. رشدیه آن طرف می‌خندیده انگار و می‌گفته هر کدام از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

بشین رو کاناپه

ژانری در فیلم‌ها هست که بهش می‌گویند فیلم جاده‌ای و من نمی‌دانم مشخصاتش چیست. گمانم این طور است که کسی در طول فیلم در جاده‌ای سفر می‌کند و بعد که مسافر به مقصد می‌رسد، مقصد اولیه یا جای دیگری که آن وسط‌ها پیدا کرده، تغییری کرده است. در واقع تغییری در او حاصل شده و مثلا انگار به بلوغی، درکی، دریافت تازه‌ای چیزی رسیده است. برای من این کتاب این طور بود. زنی مسافر بود و در طول سفر انگار خودش و احوالش و آدم‌های زندگیش و گذشته و حتی آینده‌اش را مرور می‌کرد. بعد می‌رسید به مقصد که همان شهر محل زندگیش بود. طوری که انگار تازه رسیده به آن شهر یا دوباره دارد می‌بیندش یا اصلا می‌تواند زندگی تازه‌ای را در آن جا شروع کند.
کتاب روال مشخصی ندارد که چه طور پیش برود. نویسنده در ذهنش با ما حرف می‌زند. در قطار است و ما توی سرش هستیم، در اتاق هتلش دراز کشیده و ما توی سرش هستیم. گاهی می‌آییم بیرون و یکی دو اتفاق کوچک می‌افتد و باز برمی‌گردیم توی کله‌ی خانم و از آن‌جا دنیا را تماشا می‌کنیم. از یک جایی انگار به بودن در ذهن نویسنده عادت می‌کنی و دیگر خیلی هم دلت نمی‌خواهد به دنیای بیرون بیایی. بودن در ذهن نویسنده خوشایند می‌شود.
من کتاب را بیش از شش ماه پیش از روی پیش‌خوان نشر چشمه برداشتم. همان موقع یکی دو بار تلاشی کردم که بخوانمش. در حد شروع ماند. زیادی احساساتی بود برای من. دو سه هفته پیش که مسافر بودم برداشتمش. توی قطار دستم گرفتم و همین طور که قطار تلق و تولوق می‌کرد شروع کردم خواندن. انگار ریتم کتاب با تلق و تولوق قطار خیلی جور بود. کتاب دستم بود و همین طور که از پشت شیشه‌های کلفت و رنگی قطار گاهی بیرون را تماشا می‌کردم با نویسنده که او هم مسافر قطار بود هم‌راه شدم و خواندمش. نمی‌دانم مترجم متن را از فرانسه ترجمه کرده یا انگلیسی. به گمانم خوب ترجمه نکرده است. جاهایی به طور واضح می‌توانست چیز بهتری بگذارد یا ساخت جمله را عوض کند و خواننده را راحت‌تر پیش ببرد. ولی در کل بد یا آزاردهنده هم نیست. به چشم من طرح جلد کتاب دوست‌داشتنی و هم‌راه کتاب بود. ابهام و مه‌آلودگی فضای روی جلد شبیه روایت کتاب بود. انگار نشسته باشی در قطاری که حرکت می‌کند، یا در کافه‌ای پشت پنجره‌ای که آن طرفش بارانی است و بیرون را تماشا کنی. انگار همه چیز سایه‌ای مبهم است.

کاناپه‌ی قرمز
میشل لبر
ترجمه‌ی عباس پژمان
نشرچمشه- چاپ اول- زمستان هشتاد و هفت

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

در دل معرکه


"هشت نفری چشم دوخته بودند به تانک‌ها. خیلی تانک بود. چند تاییشان عقب‌تر بودند؛ یک نیم‌دایره درست کرده بودند. یک مرتبه همه با هم راه افتادند. بچه‌ها آرپی‌جی‌ها را آماده کردند. قرار شد فقط تانک‌های یک سمت را بزنند که حساب کار دست بقیه بیاید. اولین آرپی‌جی را که زدند، تانک اول آتش گرفت. از خوش‌حالی پایین و بالا می‌پریدند. هم‌دیگر را بغل کردند و بوسیدند. اولین بار بود توی عمرشان که آرپی‌جی می‌زدند. اما هنوز تانک‌ها داشتند همان طور جلو می‌آمدند. نفر دوم و سوم هم زدند، بعد باز نفر اول. گوششان وزوز می‌کرد. چندتا آرپی‌جی دیگر هم که زدند دیگر صدای هم را بد می‌شنیدند. آرپی‌جی‌ها یکیش نمی‌خورد، یکیش بغل تانک می‌خورد. تانک‌ها هم همین طور می‌آمدند. هر چه جلوتر می‌آمدند، آرپی‌جی‌ها کم تر خطا می‌رفت. اما باز می‌آمدند. خیلی نزدیک شده بوند. اولین تمرین جنگی بچه‌ها خود جنگ بود؛ جنگ واقعی."

اشغال؛ تصویر سیزدهم
روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر
محمدرضا ابوالحسنی- انتشارات روایت فتح- چاپ اول 1382

*
کتاب، همان طور که از اسمش پیداست، روایت مقاومت چهل و پنج روزه‌ی خرمشهر است. از زمانی که حمله‌ی اصلی شروع شده تا اشغال کامل. نویسنده تلاش کرده روایت تا حد ممکن مستند و نزدیک باشد. ماده‌ی اولیه، نوشته‌های چند نفر از رزمنده‌های همان روزها است که اغلب ساکن خرمشهر بوده‌اند. برای من خواندن کتاب مثل دیدن فیلم مستندی بود از آن روزها، با این تفاوت که گاه کلمات چون مثل دوربین عجله ندارند کمی به آدم‌ها نزدیک‌تر می‌شوند یا روی یک نفر چند لحظه مکث می‌کنند. راستش کتاب را حدود پنج سال پیش خواندم و بسیار دوستش داشتم. دیشب هم که برداشتم برای معرفی نگاهی کنمش دوباره خواندمش و باز هم بسیار خوب بود به نظرم؛ از جهت سادگی و روانی جمله‌ها و بی‌طرفی شدید نویسنده و تلاشش برای این که فقط راوی باشد؛ از جهت کات مناسب فصل‌ها و خیلی چیزهای کوچک دیگر. مثلا آن نقشه‌ی ساده و مفیدی که آخر کتاب بود تا خواننده بفهمد وقتی می‌خواند خرمشهر و گمرک و پل و جاده‌ی اهواز، هر کدام یعنی چی.
این کتاب از سری «روایت نزدیک» انتشارات روایت فتح است که من چند عنوان دیگر آن را هم دیده‌ام. در مقدمه‌ی کتاب آمده که این سری قصد دارد کاری کند تا «به آن چیزی که روایت می کند نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند هر کس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست کم لحظه‌ای در دل معرکه بوده است.»

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

شما کی هستین؟


کتاب نمایش‌نامه‌ای است که یک پرده بیش‌تر ندارد. همه چیز در مطب دکتر فروید شبی در سال 1938 اتفاق می‌افتد؛ در فاصله‌ی زمانی هجوم ارتش هیتلر به وین و رفتن فروید از وین. در آن شب بعد از این که نازی‌ها دختر فروید را با خود می‌برند، غریبه‌ای به خانه‌ی فروید می‌آید. صحبت‌های غریبه و فروید -که تا آخرین صحنه از نمایش معلوم نمی‌شود دیوانه است یا خدا- بخش اصلی نمایش‌نامه است.
من از کل نمایش‌نامه خوشم آمد. با خودش هم‌راهت می‌کرد. جاهایی از گفت‌وگوها به نظرم عالی بود. ترجمه هم روان و خوش‌خوان بود.
این کتاب مال مجموعه‌ی «دور تا دور دنیا - نمایش‌نامه» است.

مهمان ناخوانده - اریک مانوئل اشمیت - ترجمه‌ی تینوش نظم‌جو - نشر نی - چاپ اول 1387- قیمت 2000 تومان

پ.ن: من اولی که کتاب را خریدم و حتی بعد از سه چهار بار نگاه کردن به جلد، متوجه طرح جلد کتاب نشدم. دو سه روز بعد گذاشته بودمش روی میز و از بالا نگاهش می‌کردم که یک دفعه دیدم انگار کسی دارد نگاهم می‌کند.


۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

بگو چیز؛ سه دو یک


Also, he was smoking a cigar, and when a man is smoking a cigar, wearing a hat, he has an advantage; it is harder to find out how he feels.

Seize the Day
Saul Bellow

این روزها مشغول کتاب «دم را دریاب» آقای «سال بلو» ام، البته خیلی یواش. امروز دنبال چیزهایی درباره‌ی کتاب می‌گشتم که این عکس را دیدم. شیفته‌ی آن پیرمرد گوشه‌ی راست تصویر شدم که سرش را آورده جلو و به دوربین لب‌خند می‌زند. به چشم من که این لب‌خند سوژه‌ی عکس را عوض کرده است. دیگر آقای بلو مرکز توجه نیست انگار.

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

مثلا زندگی‌نامه


اووه تیم زمان جنگ دوم جهانی در آلمان به دنیا آمده است. چهار ساله بوده که برادرش در جبهه کشته شده. سال‌های بعد را با یاد و سایه‌ی سنگین برادر در خانه گذرانده. این ماجرا تمام سال‌های جوانیش حتی ادامه داشته. بعد از مدت‌ها تازه می‌تواند سراغ نامه‌ها و یادداشت‌های برادرش برود و آن‌ها را بی‌طرفانه بخواند. کتاب یک جور زندگی‌‌نامه است. اووه نامه‌ها و یادداشت‌های زمان جنگ برادرش را می‌خواند و وقایعی را که هم‌زمان با نوشتن آن‌ها در خانه یا شهرشان اتفاق افتاده است، تعریف می‌کند. رفتار مردم را بعد از جنگ با متفقین و با هم، روابط خودش و پدر و مادرش را، نحوه‌ی زندگی کردن مردم و نگاهشان به هیتلر و جنگی که گذشته است، چیزهایی که دیده را تعریف می‌کند. انگار دوباره می‌فهمی بودن در متن یک اتفاق و دیدن دوباره‌ی آن از بیرون و بافاصله چه قدر فرق دارد.
ترجمه‌اش خوب است. آن طوری که مترجم توضیح داده، متن اصلی هم چیز خاصی است. جمله‌های کوتاه و ساده بدون توضیحات زیاد و گاه حتی بدون فعل. تند و تیزی در ترجمه هم پیداست. کلمه‌ها و جمله‌ها می‌آیند و زود می‌روند.

مثلا برادرم، نویسنده اووه تیم، مترجم محمود حسینی‌زاد، نشر افق، چاپ اول 1387، دو هزار و سیصد تومان


۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

قصه‌ی قدیمی اتم


بعد از مدت‌ها چیزی ننوشتن، می‌شود با معرفی کتاب شروع کرد.

کپنهاگ را بخوانید. نمایش‌نامه‌ی خوبی است. چه بگویم درباره‌ش؟
در میانه‌ی جنگ جهانی دوم، ورنر هایزنبرگ -که شاید مشغول ساختن بمب اتم برای آلمان‌ها بوده- برای دیدن نیلز بور -که استاد هایزنبرگ بوده و پدر بمب اتم هم می‌نامندش- به کپنهاگ می‌رود. آن زمان آلمان کپنهاگ را اشعال کرده بوده. هایزنبرگ و بور که دوستان بسیار نزدیکی بوده‌اند، هم را می‌بینند. جزئیات دیدارشان چندان روشن نیست ولی با ناراحتی زیاد تمام می‌شود؛ دوستیشان هم.
ماجرای نمایش را روح‌های سه آدم تعریف می‌کنند. ورنر هایزنبرگ، نیلز بور و مارگرت همسر بور. روح‌های این سه نفر در زمان بسیار آینده‌ای، شاید روز موعود، این دیدار و انگیزه‌ها و حواشیش را دوباره برای هم تعریف می‌کنند. نمایش دو پرده دارد. پرده‌ی اول بیش‌تر شرح ماجرا است. پرده‌ی دوم هم حواشی و اتفاقات قبل و بعد آن و کمی هم آموزش فیزیک است. جاهایی هست که اتفاقات و احساسات آدم‌ها بسیار انسانی و قابل درک است.

راستش مدت‌ها بود کتابی من را این قدر به هیجان نیاورده بود. جاهایی بود که نمی‌توانستم ادامه بدهم. هیجان‌زده یا احساساتی می‌شدم و نمی‌توانستم کاری بکنم و هی برای مهربان همسر تعریف می‌کردم. می‌دانم که این حرف‌ها کافی یا مشوق نیستند ولی شما لطفا کتاب را از دست ندهید. من کلا به دانستن درباره‌ی آلمانِ بازه‌ی زمانی بین جنگ جهانی اول و دوم علاقه‌مندم و البته تنبل. ترجیحم این است که فیلم ببینم و داستان‌های نزدیک به واقعیتی بخوانم تا کتاب‌های تاریخی و تحلیل فراوانی که لابد وجود دارد. کسی اگر چیز خوبی می‌شناسد سراغ دهد لطقا.

کپنهاگ، نوشته‌ی مایکل فرین، ترجمه‌ی حمید احیاء، نشر نیلا، چاپ اول 86 و 2000 تومان

پ.ن: دوستی مدتی پیش یکی دو تا فیلم شبه مستند داده و من هنوز ندیده‌امشان. ببینم و خوب باشد و چیزی بفهمم، حتما خبرتان می‌کنم.

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

از روسیه تا آمریکا


«نوازنده‌ی همراه» قصه‌ی دختر فقیر و زشتی است که نوازنده‌ی پیانو است و خوب می‌نوازد. اوایل انقلاب شوروی برای کار پیش زن خواننده‌ای می‌رود. زن خواننده زیبا، خوش‌صدا، جذاب،عاشق، پول‌دار و مشهور است. دختر می‌نوازد و زن می‌خواند. دختر هیچ ندارد و در سایه‌ی زن گم می‌شود. مقهور داشته‌های او می‌شود و به آن‌ها حسادت می‌کند. حس‌های متفاوت و حتی متناقضی در دختر به وجود می‌آید؛ علاقه، محبت، حسادت و نفرت. قصه از زبان دختر نوازنده است و به نظر من خیلی جذاب و خواندنی است.

«بیماری سیاه» داستان مرد روسی است که در پاریس زندگی می‌کند و می‌خواهد به آمریکا برود؛ به شیکاگو پیش زنی که منتظرش است. گوشواره‌ای را در بانک گرو گذاشته و می‌خواهد با پولش به آن‌جا برود. با آدم‌هایی آشنا می‌شود و همه را به خاطر آن زن رها می‌کند. کم‌کم به این شک می‌افتی که شاید اصلا زنی در شیکاگو نباشد. به نظر من این قصه به خوبی اولی نبود ولی باز هم خوب بود.

کتاب همین دو داستان نسبتا بلند است. نویسنده «نینا بربرووا» روس است و سال‌ها در پاریس و آمریکا زندگی کرده است. من تا به حال از زن‌های روس چیزی ندیده بودم. کتاب هم از سری کتاب‌های بی‌بی نشر کارنامه است که خیلی خوشگل و تودل‌برو اند.

۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه

زنده بودن که خود منازعه است


یک استاد ادبیات زن سرطان وخیمی دارد. در بیمارستان بستری است و مرحله‌های مختلفی از درمان را می‌گذراند. او متخصص یک شاعر قرن هفدهم است که شعرهایش در باره‌ی مرگ و زندگی هستند. تمام عمرش درباره‌ی مرگ و زندگی خوانده و تحقیق کرده و نوشته. حالا طور دیگری با مرگ مواجه شده است. مرگ به عنوان واقعیتی در متن زندگی نه موضوع پژوهشی روی کاغذ.

من خیلی زیاد از نوع روایت و اصل داستان خوشم آمد. یک نفس خواندمش و کاملا جذبم کرده بود. طنز خیلی خوبی داشت که خیلی درست نمی‌توانم توضیح بدهم چی بود ولی خیلی چسبید. تلخی ماجرا را کم می‌‌کرد. ترجمه هم خیلی روان بود.

این نمایش‌نامه اولین کار مارگارت ادسن است و برای همین کار هم پولیتزر گرفته است.

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

کراوات و پیپ

«این روزا همه جور ماشینی گرونه. حتی ارزوناش.»

حق‌السکوت، ریموند چندلر، ترجمه‌ی احسان نوروزی، انتشارات مروارید

کل داستان چیز جالبی نداشت جز همان چیزی که همیشه توی داستان‌های چندلر هست؛ مکالمه‌های صریح و جذاب. اگر می‌خواهید بخوانیدش توقع چیزی جز حاضرجوابی‌های مارلو را نداشته باشید. قصه خوب نبود و هیچ گره یا چیز چندان جالب دیگری نداشت. پایانش هم واقعا ضایع بود. گمانم آخرین داستانش بوده. لابد خرج زندگی برای هر کسی وقتی خیلی زیاد می‌شود.

به جای عکس جلد کتاب، خود جناب چندلر را تماشا کنید.

من کلا چندلر را دوست دارم.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

شوهر ایتالیایی


من کلا از ناتالیا گینزبورگ خوشم می‌آید. اسم و طرح جلد بامزه‌ی کتاب هم باعث شد که بین یک سری کتاب سریع ببینمش و برش دارم.

چهار تا داستان دارد. دو تا کوتاه و دو تای دیگر نسبتا بلند. اولین قصه، قصه‌ی دختر نوجوان فقیری است که تازه دارد از دنیای کودکی بیرون می‌آید و با عشق آشنا می‌شود. ظاهرا اولین قصه‌ی چاپ شده‌ی گینزبورگ است. (خودم چیزی نمی‌دانم. از دوستی که خوره‌ی گینزبورگ است شنیدم.) من این یکی را از باقی قصه‌های کتاب بیش‌تر دوست داشتم.

کتاب را نشر نی احتمالا در پاییز 86 چاپ کرده. دم دستم نیست تا باقی مشخصاتش را بنویسم. شرمنده.

گمانم هزار سال می‌شود که می‌خواهم معرفیش کنم. احتمالا الان دیگر همه دیده‌اید.

پ.ن: عنوان این مطلب فقط کارکرد جذابیت دارد.


۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

قصه‌هایی برای یک روز برفی


یک روز قشنگ بارانی پنج داستان نسبتا کوتاه است از اریک امانوئل اشمیت. شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌ها زن است. زن‌های تقریبا میان‌سال و اغلب تنها. نگرانی‌ها و فکرهاشان خیلی قابل درک و فهمیدنی بود. برایم عجیب بود که مردی توانسته بود این قدر به درون زن‌ها نزدیک شود و از احساساتشان و تغییراتشان داستان‌هایی این قدر درست و دقیق و خوب بنویسد. در همه‌ی قصه‌ها هم یک جور نگاه خوش‌بینی بود ولی اصلا آزاردهنده نبود. من از آخرین قصه که گمانم اسمش «بهترین کتاب دنیا» بود بیش‌تر از بقیه خوشم آمد.
ترجمه چیزی در حد داغون بود. جاهایی لحن گفت‌وگوها رسمی بود و لحن داستان خودمانی. حتی غلط املایی ناجور داشت. موقع خواندن خودتان باید ویرایشش کنید.
کتاب دستم نیست که مشخصاتش را بنویسم. طبیعتا عکس را قبل از هدیه دادن گرفته‌ام.

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

وودی آلنِ بی بال و پر

مدتی است که کتاب «بی بال و پر» را گذاشته‌ام سر تخت. گاهی شب‌ها موقع خواب یا صبح که بیدار می‌شوم و به خاطر سرما یا هر چیزی دلم نمی‌خواهد از زیر لحاف بیایم بیرون چند صفحه‌ای ازش می‌خوانم. کتاب طنزهای وودی آلن است. به نظرم، به خاطر تفاوت زبان یا فرهنگ یا ترجمه یا هر چیز دیگری، طنزش متفاوت است. نمی‌شود زیاد پشت سر هم خواندنش. (شاید هم چون طنز خیلی خوبی دارد نمی‌شود پشت سر هم خواندش. درست نمی‌دانم.) برای من ولی چند صفحه‌ی کم و بافاصله‌اش اثر طنز دارد. به نظرم «مرگ در نمی‌زند» هم همین طور بود. آن را امانت گرفته بودم و خواستم که زودتر بخوانم و خوشم نیامد و بی‌خیال شدم. شاید اگر حوصله می‌کردم بیش‌تر خوشم می‌آمد.
بی بال و پر، طنزهای وودی آلن، ترجمه‌ی محمود مشرف آزاد تهرانی، نشر ماهریز، چاپ دوم، 1384
کتاب قطع جیبی خوبی دارد و دست گرفتنش راحت است.

۱۳۸۶ مهر ۲۴, سه‌شنبه

معجون افعانستان و زن و خشونت و عشق و دموکراسی

کتاب جدید خالد حسینی، هزار خورشید درخشان، را خواندم. راوی کتاب دانای کل است و ماجرای زندگی دو زن را در افغانستان سه دهه‌ی گذشته تعریف می‌کند. زندگی قبل از انقلاب کمونیستی، دوره‌ی حکومت کمونیست‌ها و مبارزه‌های مجاهدان و بعد جنگ داخلی و طالبان و سر آخر حمله‌ی آمریکا. تقریبا برای هر دوره‌ای از مصیبت‌ها و گرفتاری‌های مردم می‌گوید، جز زندگی در زمان حمله‌ی آمریکا و اشغال. خواننده‌ی ناآشنا و حتی شاید آشنا با افغانستان، از قصه این تصویر را می گیرد که افغانستان جای خیلی بدبختی بوده که سال‌ها درگیر جنگ الکی و غیرالکی بوده و مردمش هم این قدر شعورشان نمی‌رسیده که با هم نجنگند. بعد آمریکا آمده و انگار که یک عصای جادویی داشته باشد، عصا را تکان داده و افغانستان آزاد و دموکراتیک درست شده. زن‌ها آزاد و خوش‌بختند؛ کلی سازمان بشردوستانه و خیریه دارند برای بچه‌ها و آموزش عمومی و جمع کردن مین و هر چه که فکرش را بکنید، کار می کنند؛ همه جا پر از سینما و موسیقی است؛ همه‌ی افغانی‌ها هم از همه جای دنیا برگشته‌اند شهر و دیارشان. و همه‌ی این اتفاق‌ها در کم‌تر از یک سال افتاده.
افغانستان سی سال درگیر جنگ بوده و شاید بشود گفت هنوز هم هست. این طور رها کردن قصه، و سر و تهش را هم آوردن و این قدر همه چیز را یک جورهایی خوب تمام کردن، کار چندان خوبی نیست. شاید حتی شرط صداقت را به جا نیاوردن باشد.
خالد حسینی سال های زیادی در آمریکا زندگی کرده. به نظر من حرمت میزبان را خوب نگه داشته در این کتاب.

گمانم از این کتاب دو سه تا ترجمه در بازار باشد. این که من خواندم ترجمه‌ی مهدی غبرایی و چاپ نشر ثالث است. طرح جلد نسخه‌ی نشر ثالث همان طرح جلد نسخه‌ی آمازون است. متن اصلی کتاب چاپ سال 2007 در انگلیس است. احتمالا مهدی غبرایی سریع ترجمه‌اش کرده و این ترجمه‌ی سریع جاهایی روی لحن و کلمه‌ها اثر گذاشته است.

۱۳۸۶ شهریور ۲۷, سه‌شنبه

چند داستان نسبتا زنانه

یک مجموعه داستان از یک خانم کانادایی خواندم. یکی دو داستان درخشان داشت. همه‌ی قصه‌ها از زبان زن‌ها روایت می‌شود. زن‌های میان‌سال، زن‌هایی که خاطرات جوانی و عشق‌هاشان را مرور می‌کنند یا خاطرات کودکی و ترس‌ها. فضای اغلب داستان‌ها شهرهای کوچکی در کانادای دهه‌ی پنجاه و شصت است و ماجرا هم تلاش برای زندگی کردن و تجربه‌ی زندگی به آن شکلی که می‌خواهی و دوست داری. به نظرم آمد شبیه شرایط الان ماست. گاهی با کمی تغییر واقعا می‌شد تصور کرد داستان همین الان در یک شهر کوچک ایران اتفاق می‌افتد.
فرار، نوشته‌ی آلیس مونرو، ترجمه‌ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، تابستان 86، 4900 تومان
باید اعتراف کنم که اصلا نمی‌دانستم کانادا هم نویسنده دارد و تصور هم نمی‌کردم از هم‌چو جایی نویسنده‌ای پیدا شود.

۱۳۸۶ شهریور ۱۹, دوشنبه

چه مزه‌ای دارد بچه‌ی ابراهیم گلستان باشی

نشر ثالث کتابی چاپ کرده؛ یک مصاحبه‌ی بلند با لیلی گلستان. احتمالا خواندنش جالب است. به نظرم سوال‌ها خوب نیست و حتی خیلی کلیشه‌ای و تکراری است. ولی جواب‌های این خانم و زندگی نسبتا جالبش کتاب را خواندنی می‌کند. بخش زیادی از کتاب در مورد کودکی و نوجوانی او است و در خانه‌ی پدریش می‌گذرد؛ میان دوستان خانوادگیشان و کسانی که با آن‌ها رفت‌وآمد داشته‌اند. در نگاه اول شاید برای خیلی‌ها خانواده‌ی ایده‌آلی باشد. خانه‌ای که درش موسیقی کلاسیک یا گاهی دلکش گوش می‌کنند و پر از کتاب است و همیشه هم یک سری شاعر و نقاش و فیلم‌ساز درش ریخته‌اند. و البته پدرِ خانه ابراهیم گلستان است.
به نظرم لذت اصلی‌ای که ما از خواندن این طور مصاحبه‌ها و زندگی‌نامه‌ها می‌بریم لذت فضولی کردن و سرک کشیدن در خانه‌ی مردم است. دست کسانی که این لذت را اخلاقی می‌کنند درد نکند.
اسم کتاب «لیلی گلستان» است و چاپ تابستان هشتاد و شش.

۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

یک بیمه‌ی حوادث ناقابل

غرامت مضاعف، فیلمی است که بیلی وایلدر کارگرانی کرده است. فیلم‌نامه را بیلی وایلدر و ریموند چندلر با هم و بر اساس داستانی از جیمز ام. کین نوشته‌اند. فیلم در اواخر دهه‌ی سی میلادی و در لوس‌آنجلس اتفاق می‌افتد. کمی حادثه‌ای کمی پلیسی کمی عاشقانه است. یک کارمند بیمه به خاطر زن یکی از مشتری‌هاش و به کمک همان زن، او را می‌کشد. فیلم با صحنه‌ی اعتراف قاتل شروع می‌شود که لابد برای آن زمان شروع جسورانه‌ای است. آن هم برای یک فیلم پلیسی جنایی که مزه‌ی اصلیش باز کردن گره ماجراست.
لابد خیلی‌ها فیلم را دیده‌اند. ظاهرا جزو کلاسیک‌های سینما است. خیلی علاقه‌ای به دوره کردن تاریخ سینما و کلاسیک دیدن ندارم. این یکی را هم ندیده‌ام. دیروز فیلم‌نامه‌اش را خواندم. کتاب را برداشتم که کناری بگذارم و دور و بر خانه‌مان را جمع و جور کنم. مهمان داشتیم. صفحه‌ی اولش را همین طوری نگاهی کردم و یکی دو خط اول را خواندم. بعد نشد که بگذارمش زمین. خواندمش تا تمام شد. سریع و پرکشش است. چندلر و وایلدر با هم دیالوگ‌های برنده و کوتاه و محشری برای فیلم نوشته‌اند. در همه‌ی دیالوگ‌ها و فضا هم طنز تلخ و تیز و ملایمی هست.
کتاب را رحیم قاسمیان ترجمه کرده و نشر نیلا چاپ کرده است. خب البته خیلی هم خوب و بادقت و ظریف ترجمه کرده است. ترجمه‌ی خوبش کمک کرده شیرینی دیالوگ‌ها حفظ شود.
یک مصاحبه با بیلی وایلدر هم ضمیمه‌ی کتاب هست. درباره‌ی کار با ریموند چندلر و شخصیت اوست. جذاب و خوب است. وایلدر تکه‌هایی از چندلر می‌آید که به ساختن تصویری از شخصیت چندلر خیلی کمک می‌کند.
خلاصه که اگر دستتان رسید بخوانیدش. دو سه ساعتی را احتمالا خوش می‌گذرانید.
پ.ن: من دو سه تا رمان از چندلر خوانده‌ام و لذت برده‌ام ازشان. کلا هم خوشم می‌آید از این بشر.

۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

شنیدن کی بود مانند دیدن

کتاب تنهایی پرهیاهو را برداشتم که بخوانم. تازگی گاهی مقدمه‌ی کتاب را هم می‌خوانم. کتاب را بهومیل هرابال نویسنده‌ی تقریبا معاصر چک نوشته و پرویز دوایی آن را از همین زبان ترجمه کرده است. ظاهرا این آقای دوایی (که من تا به حال فکر می‌کردم فقط منتقد سینما است.) بیش‌تر از سی و پنج سال است که در چک زندگی می‌کند و بسیار دل‌بسته‌ی آن جا است. در این مدتی که در پراگ زندگی می‌کند، همه‌ی سفرهایش را شب رفته و برگشته و روزها سعی کرده جایی نرود تا «جایی جز پراگ را نبیند و به این شهر عزیز و معصوم خیانت نکند.»
یک نفر دیگر (مرتضی کاخی) برای کتاب مقدمه‌ای نوشته است. ظاهرا کاخی چند سالی در سفارت ایران در پراگ کار می‌کرده است. در مقدمه حرف‌هایی گفته و توصیف‌هایی از پراگ کرده که من بعد از خواندنش نتوانستم متن اصلی کتاب را شروع کنم. دلم می‌خواست چشمانم را ببندم و بعد که باز کردم در پراگ باشم؛ آن هم پراگ سال 1980؛ نهایتا. کاخی در مقدمه نوشته خانم مستخدم سفارت ایران در پراگ ازش خواسته که سفارشش را پیش سفیر بکند. چون نمی‌تواند در یک مهمانی خاص حاضر شود. کاخی دلیلش را می‌پرسد. جواب می‌دهد چون از دو سال پیش بلیتی برای تئاتری رزرو کرده‌ام و اگر نتوانم آن شب بروم دیگر نمی‌توانم آن تئاتر را ببینم. تئاتر دهمین اجرای هملت شکسپیر بوده است که طرف دوست داشته ببیند.
در ادامه‌ی خواب‌های قبلی، کاش امشب خواب پراگ را ببینم. اگر نشد فردا در فلیکر می‌گردم و چند تا پراگی پیدا می‌کنم و عکس‌هاشان را می‌بینم.
اگر توانستم کتاب را بخوانم، ازش چیزی می‌نویسم.

۱۳۸۶ تیر ۱۹, سه‌شنبه

افغانی‌ها

این روزها دارم یک داستان بلند و یک مجموعه داستان کوتاه از محمدحسین محمدی می‌خوانم. نویسنده‌ی افغانی جوانی است. ظاهرا کتاب‌هایش جایزه‌هایی هم گرفته‌اند.
حالا بیش‌تر از هر چیز این کتاب‌ها بهانه‌ای شد تا چیزی را که مدتی است متوجهش شده‌ام، بنویسم.
تهران که آمدم برای دانش‌جویی مثلا، تازه متوجه شدم که نگاه مردم این دو شهر به افعانی‌ها چه قدرفرق دارد . مشهد افغانی زیاد داشت و دارد هنوز. گمانم در مقایسه با جمعیتش بیش‌تر از تهران افعانی داشته باشد. همه جور هم بودند. مثل ایرانی‌ها. از کارگر ساختمانی تا کاسب‌های نسبتا بزرگ. تعداد خیلی زیادی از تولیدی‌های لباس و خیاط‌های باسلیقه‌ی مشهد یک زمانی افغانی بودند. خیلی‌هاشان لوازم صوتی و تصویری می‌فروختند. خیلی زیادشان هم لوازم برقی خانگی می‌فروختند. اغلبشان مغازه‌های خوبی داشتند. البته نمی‌توانستند ملکی را بخرند و همه چیزشان اجاره‌ای بود. هم مغازه و هم خانه. زن و مردهای مسن زیادی بودند که دوست داشتند در یک کشور مسلمان زندگی کنند. بچه‌هاشان اغلب در آلمان یا کانادا درس می خواندند و کار می‌کردند. اغلب هم وضعیت فرهنگی و مالی خیلی خوبی داشتند. یک خانواده‌ی افغانی پنج سال مستاجر ما بودند. آخر هم می‌خواستیم خانه را بکوبیم و از نو بسازیم که رفتند. هر دو از هم راضی بودیم. خانم در افعانستان معلم بوده و شوهرش مهندس برق. (دو تا خواهرش هم در هرات معلم بوده‌اند. این‌جا اجازه‌ی درس دادن یا کار دیگری نداشتند. هر چند یکیشان که حالا می‌فهمم یک جور فمنیست اکتیویست بود، کلی این در و آن در زد و در یک محله‌ی افغانی‌نشین مدرسه‌ای راه انداخت. خودش و دو خواهر دیگرش آن‌جا درس می‌دادند.) این‌جا خانم خانه‌دار شده بود و شوهرش تلویزیون و رادیو می فروخت. خیلی انسان‌های دوست‌داشتنی و مهربانی بودند. به لطف همین همسایگی طولانی، من چند عروسی افغانی رفته‌ام و یکی دو مجلس ختم. چندین بار افطار مهمانشان بودیم. سفره‌های رنگارنگ خوش‌مزه‌ای پهن می‌کردند. عروسی‌هایشان از ما خیلی شادتر بود. ختم‌هایشان کم ریاتر و کم دنگ و فنگ‌تر. من دوستشان داشتم؛ لهجه‌شان را که گاهی من را یاد مادربزرگ نیشابوریم می‌انداخت؛ غذاهایشان را و لباس‌های قشنگشان را. این‌جا که آمدم تازه متوجه شدم که چه قدر نظر مردم نسبت به افغانی‌ها فرق دارد. این قدر که بعضی از دوستان هم‌خوابگاهی من تعجب می‌کردند چه طور من از نزدیک یک افغانی رد شده‌ام و او مرا نکشته است. چه برسد به این که قبول کنند من دوست شاعر افغانی دارم.
زندگی کردن کنار دیگران همیشه نظر آدم را تغییر می‌دهد. نگاه را انسانی‌تر و واقعی‌تر می‌کند.

راستی کتاب‌ها این‌ها هستند. از یاد رفتن (داستان بلند) و انجیرهای سرخ مزار (مجموعه داستان). هر دو را نشر چشمه چاپ کرده است. وقت دیگری ازشان می‌نویسم.