همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
آقامون همینگوی
همینگوی بخوانید تا رستگار شوید.
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
مدرسههای جدید
از کتاب سوانح عمر (زندگینامهی رشدیه)
نشر تاریخ ایران
ماجرا مربوط به سومین مدرسهای است که رشدیه در تبریز راه انداخته بوده و شصت هفتاد بچه را باسواد کرده بوده. دو مدرسهی قبل را تعطیل کرده بودند. بعد از این ماجرای امتحان آخر دوره، با چوب و چماق میریزند مدرسهاش، هر چیزی را که میتوانند میشکنند و خراب میکنند. یک نارنج دستی هم میگذارند در سوراخ آب انبار و بخشی از ساختمان را میفرستند روی هوا. رشدیه آن طرف میخندیده انگار و میگفته هر کدام از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد.
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
بشین رو کاناپه
ژانری در فیلمها هست که بهش میگویند فیلم جادهای و من نمیدانم مشخصاتش چیست. گمانم این طور است که کسی در طول فیلم در جادهای سفر میکند و بعد که مسافر به مقصد میرسد، مقصد اولیه یا جای دیگری که آن وسطها پیدا کرده، تغییری کرده است. در واقع تغییری در او حاصل شده و مثلا انگار به بلوغی، درکی، دریافت تازهای چیزی رسیده است. برای من این کتاب این طور بود. زنی مسافر بود و در طول سفر انگار خودش و احوالش و آدمهای زندگیش و گذشته و حتی آیندهاش را مرور میکرد. بعد میرسید به مقصد که همان شهر محل زندگیش بود. طوری که انگار تازه رسیده به آن شهر یا دوباره دارد میبیندش یا اصلا میتواند زندگی تازهای را در آن جا شروع کند.کتاب روال مشخصی ندارد که چه طور پیش برود. نویسنده در ذهنش با ما حرف میزند. در قطار است و ما توی سرش هستیم، در اتاق هتلش دراز کشیده و ما توی سرش هستیم. گاهی میآییم بیرون و یکی دو اتفاق کوچک میافتد و باز برمیگردیم توی کلهی خانم و از آنجا دنیا را تماشا میکنیم. از یک جایی انگار به بودن در ذهن نویسنده عادت میکنی و دیگر خیلی هم دلت نمیخواهد به دنیای بیرون بیایی. بودن در ذهن نویسنده خوشایند میشود.
من کتاب را بیش از شش ماه پیش از روی پیشخوان نشر چشمه برداشتم. همان موقع یکی دو بار تلاشی کردم که بخوانمش. در حد شروع ماند. زیادی احساساتی بود برای من. دو سه هفته پیش که مسافر بودم برداشتمش. توی قطار دستم گرفتم و همین طور که قطار تلق و تولوق میکرد شروع کردم خواندن. انگار ریتم کتاب با تلق و تولوق قطار خیلی جور بود. کتاب دستم بود و همین طور که از پشت شیشههای کلفت و رنگی قطار گاهی بیرون را تماشا میکردم با نویسنده که او هم مسافر قطار بود همراه شدم و خواندمش. نمیدانم مترجم متن را از فرانسه ترجمه کرده یا انگلیسی. به گمانم خوب ترجمه نکرده است. جاهایی به طور واضح میتوانست چیز بهتری بگذارد یا ساخت جمله را عوض کند و خواننده را راحتتر پیش ببرد. ولی در کل بد یا آزاردهنده هم نیست. به چشم من طرح جلد کتاب دوستداشتنی و همراه کتاب بود. ابهام و مهآلودگی فضای روی جلد شبیه روایت کتاب بود. انگار نشسته باشی در قطاری که حرکت میکند، یا در کافهای پشت پنجرهای که آن طرفش بارانی است و بیرون را تماشا کنی. انگار همه چیز سایهای مبهم است.
کاناپهی قرمز
میشل لبر
ترجمهی عباس پژمان
نشرچمشه- چاپ اول- زمستان هشتاد و هفت
۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه
در دل معرکه

اشغال؛ تصویر سیزدهم
روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر
محمدرضا ابوالحسنی- انتشارات روایت فتح- چاپ اول 1382
*
کتاب، همان طور که از اسمش پیداست، روایت مقاومت چهل و پنج روزهی خرمشهر است. از زمانی که حملهی اصلی شروع شده تا اشغال کامل. نویسنده تلاش کرده روایت تا حد ممکن مستند و نزدیک باشد. مادهی اولیه، نوشتههای چند نفر از رزمندههای همان روزها است که اغلب ساکن خرمشهر بودهاند. برای من خواندن کتاب مثل دیدن فیلم مستندی بود از آن روزها، با این تفاوت که گاه کلمات چون مثل دوربین عجله ندارند کمی به آدمها نزدیکتر میشوند یا روی یک نفر چند لحظه مکث میکنند. راستش کتاب را حدود پنج سال پیش خواندم و بسیار دوستش داشتم. دیشب هم که برداشتم برای معرفی نگاهی کنمش دوباره خواندمش و باز هم بسیار خوب بود به نظرم؛ از جهت سادگی و روانی جملهها و بیطرفی شدید نویسنده و تلاشش برای این که فقط راوی باشد؛ از جهت کات مناسب فصلها و خیلی چیزهای کوچک دیگر. مثلا آن نقشهی ساده و مفیدی که آخر کتاب بود تا خواننده بفهمد وقتی میخواند خرمشهر و گمرک و پل و جادهی اهواز، هر کدام یعنی چی.
این کتاب از سری «روایت نزدیک» انتشارات روایت فتح است که من چند عنوان دیگر آن را هم دیدهام. در مقدمهی کتاب آمده که این سری قصد دارد کاری کند تا «به آن چیزی که روایت می کند نزدیک باشد. در دل معرکه باشد و کاری کند هر کس آن را بخواند، احساس کند خودش هم دست کم لحظهای در دل معرکه بوده است.»
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
شما کی هستین؟

من از کل نمایشنامه خوشم آمد. با خودش همراهت میکرد. جاهایی از گفتوگوها به نظرم عالی بود. ترجمه هم روان و خوشخوان بود.
این کتاب مال مجموعهی «دور تا دور دنیا - نمایشنامه» است.
مهمان ناخوانده - اریک مانوئل اشمیت - ترجمهی تینوش نظمجو - نشر نی - چاپ اول 1387- قیمت 2000 تومان
پ.ن: من اولی که کتاب را خریدم و حتی بعد از سه چهار بار نگاه کردن به جلد، متوجه طرح جلد کتاب نشدم. دو سه روز بعد گذاشته بودمش روی میز و از بالا نگاهش میکردم که یک دفعه دیدم انگار کسی دارد نگاهم میکند.
۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه
بگو چیز؛ سه دو یک

Seize the Day
Saul Bellow
۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه
مثلا زندگینامه

ترجمهاش خوب است. آن طوری که مترجم توضیح داده، متن اصلی هم چیز خاصی است. جملههای کوتاه و ساده بدون توضیحات زیاد و گاه حتی بدون فعل. تند و تیزی در ترجمه هم پیداست. کلمهها و جملهها میآیند و زود میروند.
مثلا برادرم، نویسنده اووه تیم، مترجم محمود حسینیزاد، نشر افق، چاپ اول 1387، دو هزار و سیصد تومان
۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه
قصهی قدیمی اتم
کپنهاگ را بخوانید. نمایشنامهی خوبی است. چه بگویم دربارهش؟
در میانهی جنگ جهانی دوم، ورنر هایزنبرگ -که شاید مشغول ساختن بمب اتم برای آلمانها بوده- برای دیدن نیلز بور -که استاد هایزنبرگ بوده و پدر بمب اتم هم مینامندش- به کپنهاگ میرود. آن زمان آلمان کپنهاگ را اشعال کرده بوده. هایزنبرگ و بور که دوستان بسیار نزدیکی بودهاند، هم را میبینند. جزئیات دیدارشان چندان روشن نیست ولی با ناراحتی زیاد تمام میشود؛ دوستیشان هم.
ماجرای نمایش را روحهای سه آدم تعریف میکنند. ورنر هایزنبرگ، نیلز بور و مارگرت همسر بور. روحهای این سه نفر در زمان بسیار آیندهای، شاید روز موعود، این دیدار و انگیزهها و حواشیش را دوباره برای هم تعریف میکنند. نمایش دو پرده دارد. پردهی اول بیشتر شرح ماجرا است. پردهی دوم هم حواشی و اتفاقات قبل و بعد آن و کمی هم آموزش فیزیک است. جاهایی هست که اتفاقات و احساسات آدمها بسیار انسانی و قابل درک است.
راستش مدتها بود کتابی من را این قدر به هیجان نیاورده بود. جاهایی بود که نمیتوانستم ادامه بدهم. هیجانزده یا احساساتی میشدم و نمیتوانستم کاری بکنم و هی برای مهربان همسر تعریف میکردم. میدانم که این حرفها کافی یا مشوق نیستند ولی شما لطفا کتاب را از دست ندهید. من کلا به دانستن دربارهی آلمانِ بازهی زمانی بین جنگ جهانی اول و دوم علاقهمندم و البته تنبل. ترجیحم این است که فیلم ببینم و داستانهای نزدیک به واقعیتی بخوانم تا کتابهای تاریخی و تحلیل فراوانی که لابد وجود دارد. کسی اگر چیز خوبی میشناسد سراغ دهد لطقا.
کپنهاگ، نوشتهی مایکل فرین، ترجمهی حمید احیاء، نشر نیلا، چاپ اول 86 و 2000 تومان
پ.ن: دوستی مدتی پیش یکی دو تا فیلم شبه مستند داده و من هنوز ندیدهامشان. ببینم و خوب باشد و چیزی بفهمم، حتما خبرتان میکنم.
۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه
از روسیه تا آمریکا

«نوازندهی همراه» قصهی دختر فقیر و زشتی است که نوازندهی پیانو است و خوب مینوازد. اوایل انقلاب شوروی برای کار پیش زن خوانندهای میرود. زن خواننده زیبا، خوشصدا، جذاب،عاشق، پولدار و مشهور است. دختر مینوازد و زن میخواند. دختر هیچ ندارد و در سایهی زن گم میشود. مقهور داشتههای او میشود و به آنها حسادت میکند. حسهای متفاوت و حتی متناقضی در دختر به وجود میآید؛ علاقه، محبت، حسادت و نفرت. قصه از زبان دختر نوازنده است و به نظر من خیلی جذاب و خواندنی است.
«بیماری سیاه» داستان مرد روسی است که در پاریس زندگی میکند و میخواهد به آمریکا برود؛ به شیکاگو پیش زنی که منتظرش است. گوشوارهای را در بانک گرو گذاشته و میخواهد با پولش به آنجا برود. با آدمهایی آشنا میشود و همه را به خاطر آن زن رها میکند. کمکم به این شک میافتی که شاید اصلا زنی در شیکاگو نباشد. به نظر من این قصه به خوبی اولی نبود ولی باز هم خوب بود.
کتاب همین دو داستان نسبتا بلند است. نویسنده «نینا بربرووا» روس است و سالها در پاریس و آمریکا زندگی کرده است. من تا به حال از زنهای روس چیزی ندیده بودم. کتاب هم از سری کتابهای بیبی نشر کارنامه است که خیلی خوشگل و تودلبرو اند.
۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه
زنده بودن که خود منازعه است
یک استاد ادبیات زن سرطان وخیمی دارد. در بیمارستان بستری است و مرحلههای مختلفی از درمان را میگذراند. او متخصص یک شاعر قرن هفدهم است که شعرهایش در بارهی مرگ و زندگی هستند. تمام عمرش دربارهی مرگ و زندگی خوانده و تحقیق کرده و نوشته. حالا طور دیگری با مرگ مواجه شده است. مرگ به عنوان واقعیتی در متن زندگی نه موضوع پژوهشی روی کاغذ.
من خیلی زیاد از نوع روایت و اصل داستان خوشم آمد. یک نفس خواندمش و کاملا جذبم کرده بود. طنز خیلی خوبی داشت که خیلی درست نمیتوانم توضیح بدهم چی بود ولی خیلی چسبید. تلخی ماجرا را کم میکرد. ترجمه هم خیلی روان بود.
این نمایشنامه اولین کار مارگارت ادسن است و برای همین کار هم پولیتزر گرفته است.
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
کراوات و پیپ
«این روزا همه جور ماشینی گرونه. حتی ارزوناش.»
حقالسکوت، ریموند چندلر، ترجمهی احسان نوروزی، انتشارات مروارید
کل داستان چیز جالبی نداشت جز همان چیزی که همیشه توی داستانهای چندلر هست؛ مکالمههای صریح و جذاب. اگر میخواهید بخوانیدش توقع چیزی جز حاضرجوابیهای مارلو را نداشته باشید. قصه خوب نبود و هیچ گره یا چیز چندان جالب دیگری نداشت. پایانش هم واقعا ضایع بود. گمانم آخرین داستانش بوده. لابد خرج زندگی برای هر کسی وقتی خیلی زیاد میشود.
به جای عکس جلد کتاب، خود جناب چندلر را تماشا کنید.
من کلا چندلر را دوست دارم.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه
شوهر ایتالیایی

من کلا از ناتالیا گینزبورگ خوشم میآید. اسم و طرح جلد بامزهی کتاب هم باعث شد که بین یک سری کتاب سریع ببینمش و برش دارم.
چهار تا داستان دارد. دو تا کوتاه و دو تای دیگر نسبتا بلند. اولین قصه، قصهی دختر نوجوان فقیری است که تازه دارد از دنیای کودکی بیرون میآید و با عشق آشنا میشود. ظاهرا اولین قصهی چاپ شدهی گینزبورگ است. (خودم چیزی نمیدانم. از دوستی که خورهی گینزبورگ است شنیدم.) من این یکی را از باقی قصههای کتاب بیشتر دوست داشتم.
کتاب را نشر نی احتمالا در پاییز 86 چاپ کرده. دم دستم نیست تا باقی مشخصاتش را بنویسم. شرمنده.
گمانم هزار سال میشود که میخواهم معرفیش کنم. احتمالا الان دیگر همه دیدهاید.
پ.ن: عنوان این مطلب فقط کارکرد جذابیت دارد.
۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه
قصههایی برای یک روز برفی

ترجمه چیزی در حد داغون بود. جاهایی لحن گفتوگوها رسمی بود و لحن داستان خودمانی. حتی غلط املایی ناجور داشت. موقع خواندن خودتان باید ویرایشش کنید.
۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه
وودی آلنِ بی بال و پر
بی بال و پر، طنزهای وودی آلن، ترجمهی محمود مشرف آزاد تهرانی، نشر ماهریز، چاپ دوم، 1384
۱۳۸۶ مهر ۲۴, سهشنبه
معجون افعانستان و زن و خشونت و عشق و دموکراسی
افغانستان سی سال درگیر جنگ بوده و شاید بشود گفت هنوز هم هست. این طور رها کردن قصه، و سر و تهش را هم آوردن و این قدر همه چیز را یک جورهایی خوب تمام کردن، کار چندان خوبی نیست. شاید حتی شرط صداقت را به جا نیاوردن باشد.
خالد حسینی سال های زیادی در آمریکا زندگی کرده. به نظر من حرمت میزبان را خوب نگه داشته در این کتاب.
گمانم از این کتاب دو سه تا ترجمه در بازار باشد. این که من خواندم ترجمهی مهدی غبرایی و چاپ نشر ثالث است. طرح جلد نسخهی نشر ثالث همان طرح جلد نسخهی آمازون است. متن اصلی کتاب چاپ سال 2007 در انگلیس است. احتمالا مهدی غبرایی سریع ترجمهاش کرده و این ترجمهی سریع جاهایی روی لحن و کلمهها اثر گذاشته است.
۱۳۸۶ شهریور ۲۷, سهشنبه
چند داستان نسبتا زنانه
فرار، نوشتهی آلیس مونرو، ترجمهی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، تابستان 86، 4900 تومان
باید اعتراف کنم که اصلا نمیدانستم کانادا هم نویسنده دارد و تصور هم نمیکردم از همچو جایی نویسندهای پیدا شود.
۱۳۸۶ شهریور ۱۹, دوشنبه
چه مزهای دارد بچهی ابراهیم گلستان باشی
به نظرم لذت اصلیای که ما از خواندن این طور مصاحبهها و زندگینامهها میبریم لذت فضولی کردن و سرک کشیدن در خانهی مردم است. دست کسانی که این لذت را اخلاقی میکنند درد نکند.
اسم کتاب «لیلی گلستان» است و چاپ تابستان هشتاد و شش.
۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه
یک بیمهی حوادث ناقابل
لابد خیلیها فیلم را دیدهاند. ظاهرا جزو کلاسیکهای سینما است. خیلی علاقهای به دوره کردن تاریخ سینما و کلاسیک دیدن ندارم. این یکی را هم ندیدهام. دیروز فیلمنامهاش را خواندم. کتاب را برداشتم که کناری بگذارم و دور و بر خانهمان را جمع و جور کنم. مهمان داشتیم. صفحهی اولش را همین طوری نگاهی کردم و یکی دو خط اول را خواندم. بعد نشد که بگذارمش زمین. خواندمش تا تمام شد. سریع و پرکشش است. چندلر و وایلدر با هم دیالوگهای برنده و کوتاه و محشری برای فیلم نوشتهاند. در همهی دیالوگها و فضا هم طنز تلخ و تیز و ملایمی هست.
کتاب را رحیم قاسمیان ترجمه کرده و نشر نیلا چاپ کرده است. خب البته خیلی هم خوب و بادقت و ظریف ترجمه کرده است. ترجمهی خوبش کمک کرده شیرینی دیالوگها حفظ شود.
یک مصاحبه با بیلی وایلدر هم ضمیمهی کتاب هست. دربارهی کار با ریموند چندلر و شخصیت اوست. جذاب و خوب است. وایلدر تکههایی از چندلر میآید که به ساختن تصویری از شخصیت چندلر خیلی کمک میکند.
خلاصه که اگر دستتان رسید بخوانیدش. دو سه ساعتی را احتمالا خوش میگذرانید.
۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه
شنیدن کی بود مانند دیدن
یک نفر دیگر (مرتضی کاخی) برای کتاب مقدمهای نوشته است. ظاهرا کاخی چند سالی در سفارت ایران در پراگ کار میکرده است. در مقدمه حرفهایی گفته و توصیفهایی از پراگ کرده که من بعد از خواندنش نتوانستم متن اصلی کتاب را شروع کنم. دلم میخواست چشمانم را ببندم و بعد که باز کردم در پراگ باشم؛ آن هم پراگ سال 1980؛ نهایتا. کاخی در مقدمه نوشته خانم مستخدم سفارت ایران در پراگ ازش خواسته که سفارشش را پیش سفیر بکند. چون نمیتواند در یک مهمانی خاص حاضر شود. کاخی دلیلش را میپرسد. جواب میدهد چون از دو سال پیش بلیتی برای تئاتری رزرو کردهام و اگر نتوانم آن شب بروم دیگر نمیتوانم آن تئاتر را ببینم. تئاتر دهمین اجرای هملت شکسپیر بوده است که طرف دوست داشته ببیند.
در ادامهی خوابهای قبلی، کاش امشب خواب پراگ را ببینم. اگر نشد فردا در فلیکر میگردم و چند تا پراگی پیدا میکنم و عکسهاشان را میبینم.
اگر توانستم کتاب را بخوانم، ازش چیزی مینویسم.
۱۳۸۶ تیر ۱۹, سهشنبه
افغانیها
حالا بیشتر از هر چیز این کتابها بهانهای شد تا چیزی را که مدتی است متوجهش شدهام، بنویسم.
تهران که آمدم برای دانشجویی مثلا، تازه متوجه شدم که نگاه مردم این دو شهر به افعانیها چه قدرفرق دارد . مشهد افغانی زیاد داشت و دارد هنوز. گمانم در مقایسه با جمعیتش بیشتر از تهران افعانی داشته باشد. همه جور هم بودند. مثل ایرانیها. از کارگر ساختمانی تا کاسبهای نسبتا بزرگ. تعداد خیلی زیادی از تولیدیهای لباس و خیاطهای باسلیقهی مشهد یک زمانی افغانی بودند. خیلیهاشان لوازم صوتی و تصویری میفروختند. خیلی زیادشان هم لوازم برقی خانگی میفروختند. اغلبشان مغازههای خوبی داشتند. البته نمیتوانستند ملکی را بخرند و همه چیزشان اجارهای بود. هم مغازه و هم خانه. زن و مردهای مسن زیادی بودند که دوست داشتند در یک کشور مسلمان زندگی کنند. بچههاشان اغلب در آلمان یا کانادا درس می خواندند و کار میکردند. اغلب هم وضعیت فرهنگی و مالی خیلی خوبی داشتند. یک خانوادهی افغانی پنج سال مستاجر ما بودند. آخر هم میخواستیم خانه را بکوبیم و از نو بسازیم که رفتند. هر دو از هم راضی بودیم. خانم در افعانستان معلم بوده و شوهرش مهندس برق. (دو تا خواهرش هم در هرات معلم بودهاند. اینجا اجازهی درس دادن یا کار دیگری نداشتند. هر چند یکیشان که حالا میفهمم یک جور فمنیست اکتیویست بود، کلی این در و آن در زد و در یک محلهی افغانینشین مدرسهای راه انداخت. خودش و دو خواهر دیگرش آنجا درس میدادند.) اینجا خانم خانهدار شده بود و شوهرش تلویزیون و رادیو می فروخت. خیلی انسانهای دوستداشتنی و مهربانی بودند. به لطف همین همسایگی طولانی، من چند عروسی افغانی رفتهام و یکی دو مجلس ختم. چندین بار افطار مهمانشان بودیم. سفرههای رنگارنگ خوشمزهای پهن میکردند. عروسیهایشان از ما خیلی شادتر بود. ختمهایشان کم ریاتر و کم دنگ و فنگتر. من دوستشان داشتم؛ لهجهشان را که گاهی من را یاد مادربزرگ نیشابوریم میانداخت؛ غذاهایشان را و لباسهای قشنگشان را. اینجا که آمدم تازه متوجه شدم که چه قدر نظر مردم نسبت به افغانیها فرق دارد. این قدر که بعضی از دوستان همخوابگاهی من تعجب میکردند چه طور من از نزدیک یک افغانی رد شدهام و او مرا نکشته است. چه برسد به این که قبول کنند من دوست شاعر افغانی دارم.
زندگی کردن کنار دیگران همیشه نظر آدم را تغییر میدهد. نگاه را انسانیتر و واقعیتر میکند.
راستی کتابها اینها هستند. از یاد رفتن (داستان بلند) و انجیرهای سرخ مزار (مجموعه داستان). هر دو را نشر چشمه چاپ کرده است. وقت دیگری ازشان مینویسم.
