‏نمایش پست‌ها با برچسب تماشا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تماشا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

سلام و درود خدا بر افجه






پانزده را رفتیم افجه به در کردیم. قرار را روز قبلش من و دوستم با هم گذاشته بودیم. بعد از قرار ناامیدانه نشستم پای گوگل مپ که پیدا کنم باید از کجا برویم و راهش چه طور است. نقشه‌ی گوگل دقیق و کامل بود و تمام راه را درست نشان می‌داد. چرا فکر می‌کردم گوگل بلد نیست؟ چون خودم بلد نبودم؟
مثل یک سفر طولانی، دوربین و شال و ژاکت و خوردنی برداشتم. با این که فاصله‌ای ندارد و نزدیک است، انگار به جای دوری برای زیارت می‌رویم. هیجان داشتیم هر دو. توی راه هم هی ماجراهایی پیش می‌آمد. یک جا پیچ و سربالایی تندی بود که مطمئن نبودم باید همان را برویم. پیاده شدم از یکی از دو تا معازه‌ی باز بپرسم. یک طرف کوه بلند و ابر، یک طرف دره‌ی پر درخت و ابر، جاده خالی خالی، ساکت ساکت. شاید یک دقیقه طول کشید، مطلقا صدایی نمی‌آمد. به نظرم رسید تا الان هم اشتباه بوده توی ماشین موسیقی گوش می‌کردم. پیچ و سربالایی را رفتیم بالا. یک کم بعدش رسیدیم افجه. دو سه ساعتی ماندیم. ابر بود، ابرتر شد، باران گرفت، تگرگ زد، رعد و برق شد، باران کم شد، ابرها رفتند و آسمان باز شد و آفتابی و باز ابر شد. همه‌ش در همین دو سه ساعت. افجه مزد سفرمان را داد.

پ.ن: عکس منظره‌ی روبه‌روی  قبرستان افجه است

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

جمعه عصر به طرف خانه




امروز هوا از صبح آفتابی بود و آن تکه‌ی آسمان که از پنجره‌ی آش‌پزخانه دیده می‌شد آبی آبی. ظهر بعد از ناهار موقع شستن ظرف‌ها، فکر کردم دارم چنین روزی را بی قدر می‌کنم با توی خانه ماندن. رفتم بیرون، همین تپه‌های نزدیک خانه. ترکیب آبی آسمان و نور خورشید و صدای بچه‌ها و ولویی مردم که هیچ عجله‌ای نداشتند، حالم را خوش کرد. شنبه و کار و بی‌حوصلگی‌های هر روز و هوای پردود تهران خیلی دور به نظر می‌رسید.

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

به امید آن روز


این عکس مال دو سال قبل است. امسال هنوز مولفه‌های مختلف عکس با هم دست نداده‌اند، روز آفتابی که من خانه باشم و سر حوصله و خیال راحت پرتقال قاچ کنم، چه برسد به این که پرتقال توسرخ هم باشد.


۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه


دماوند، سه سال قبل

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

آش‌پزخانه، امروز صبح

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

سفیدپوش

دیروز در برگشت به خانه دیدمش. سفید سفید بود.

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

باغچه

نعنا و ریحون

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

امروز



۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

پای در بند


از آن جایی که ایستاده بودیم، وسط جاده و در حال لرز، نگاهش می‌کردم. خیلی در دست‌رس و نزدیک بود. انگار مثلا یک ساعت بیش‌تر راه نیست. انگار اگر همان لحظه راه بیافتم یک ساعت دیگر که آفتاب یک کم پهن‌تر می‌شود و گرم‌تر، آن بالا ایستاده‌ام و دارم دنیا را تماشا می‌کنم. تپه‌ها و شیب‌ها را نگاه می‌کردم و تلاش می‌کردم یک راه خوب پیدا کنم برای بالا رفتن. خیلی نزدیک بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

در قطار


پارسال. در راه تهران به مشهد.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

دیروز



۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

مهمان‌های یخچال


شب‌ها که خواب ایم ‌می‌گذارمشان توی یخچال. بعد صبح موقع صبحانه می‌آورمشان بیرون تا یک دفعه عطرشان خانه را پر کند.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

دیروز


سرِ کوچه‌مان

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

عصر جمعه


وقتی این نیمکت را دیدم، همین طوری بود؛ خالی. انگار منتظر که کسی با دست برش بکشد و لحظه‌ای بنشیند.

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

آخرهای اسفند


امروز آمده خانه‌مان.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

لخت




۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

عصر


تا دیر نشده دست یکی را بگیرید و بروید پارک ملت دو قدم راه بروید. اصلا تنها بروید. این آفتاب و درخت‌ها و برگ‌ها را از دست ندهید. حالا ببینید چه روزی است که من گفتم.


۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

دور و بر


بر اتوبان چمران، روبه‌روی پمپ بنزین ولنجک.