خوشبختی اگر باشد لابد همینها ست و باقی زندگی برای چشیدن همین چند لحظه. باقیش دیگر چیزی نیست.
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
حاصل عمر کدام دم است؟
خوشبختی اگر باشد لابد همینها ست و باقی زندگی برای چشیدن همین چند لحظه. باقیش دیگر چیزی نیست.
۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
بالاتر از ابرها
۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه
رنگ میبارد
۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
ولی دل به پاییز نسپردهایم
۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سهشنبه
ز جان گذر؟
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه میکردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا میکردم و خیال میبافتم. بعد ابرها ضخیمتر و غلیظتر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی اینها که رد میشد، میلرزید. اول یک بار چند ثانیهای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه میکردم و زیر پامان را. پایین کوههای برفگرفتهای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچهی بیخیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوهها و برفهای رویشان را تماشا میکردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را میدیدم که دستهامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برفها افتادهایم. تکههای هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط میکرد. آدمهایی که لای جنازههای سوخته و تکه پارهی ما میگشتند. مادر و پدرم که سفرهشان را توی هال پهن کرده بودند و پیالههای ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق میکرد و میزد توی پیاله و ساعتش را نگاه میکرد که چرا ما نرسیدهایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش میکرد و میگفت «بالگردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم میترسی. میترسیدم. نمیدانم چرا ولی میترسیدم.
۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
در دل من چیزی است
۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه
آدمها، تصویرها
کاش میشد دوربین را انداخت سر دوش و توی اتوبوس از آدمها عکس گرفت. اگر میشد من روزها همین کار را میکردم. در ساعتهای مختلف، خطهای مختلف سوار میشدم و فقط عکس میگرفتم. هر کدام از این آدمهای سوار اتوبوس دنیایی هستند سوای آن دیگری. خواب اند؛ بیدار اند؛ خسته اند؛ سرحال اند؛ با موبایل صحبت میکنند؛ برای بغلدستیشان چیزی تعریف میکنند؛ اعصابشان از صدای دیگران خرد شده و چپچپ نگاه میکنند؛ با غریبهی کنار دستشان درددل میکنند؛ خیال میبافند؛ اساماسهای نشستهها را دزدکی میخوانند؛ هدفونی در گوششان گذاشتهاند و رفتهاند در دنیای دیگر؛ در شلوغی اتوبوس و صدای آدمها با معشوقشان در آن سوی خط آرام نجوا میکنند؛ اخمو و بداخلاق اند؛ کتاب میخوانند؛ با دختر همکلاسی آمار آن پسر خوشتیپ دانشکده را رد و بدل میکنند؛ دزدکی سر و وضع دیگران را دید میزنند؛ رفتهاند توی نخ ماشینها و آدمهای آنها؛ از دیگران آدرس میپرسند؛ نگران بیرون را نگاه میکنند تا بفهمند کجا باید پیاده شوند؛ درس میخوانند؛ ورقه صحیح میکنند؛ دعوای با همکارشان را با جزئیات تعریف میکنند؛ سر آدم آن طرف خط داد میکشند؛ با دوست پسر آن طرف خط به هم میزنند؛
اوووه! خیلی زیادند.
۱۳۸۷ تیر ۴, سهشنبه
زن- پرواز

هر وقت این نقاشی را نگاه میکنم حس میکنم همین الان است که آن زن و آن لباسهای سفید با هم پرواز کنند. فکر میکنم زن از همانها میگیرد و آنها میبرندش روی ابرها. بعد باد موهاش را میپراکند به هر طرف.
پ.ن: نقاشی را دو سال قبل در نمایشگاهی در فرهنگسرای نیاوران دیدم و متاسفانه اصلا اسم نقاش را یادم نیست.
۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه
هوایی ام

دلم میخواهد لب ساحلی که سنگهاش این قدر تمیز و این قدر واضح توی نور میدرخشند، نشسته باشم.
تقریبا هر شب خواب سفر میبینم و صبح چشمم را به روی همین پرده و سقف باز میکنم. انگار به امید همین خواب و خیالها زنده ام.
این روزها احوال آدمی را دارم که آب توی مشتش دارد. آب همین طور قطره قطره میچکد و او نمیداند که باید با آن یک مشت آب چه کند و اضطراب تمام شدنش را دارد.
۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه
اسفندِ دونه دونه
۱۳۸۶ دی ۱۷, دوشنبه
بنفشهزار
بنفشهزار شود تربتم چو درگذرم
چیزی نیست. فقط این تصویر تربت بنفشهزار نگهم داشت. همین. شاید هم برد. درست نمیدانم.
۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه
ای نامه که میروی به سویش
۱۳۸۶ شهریور ۶, سهشنبه
خاطرهها و مزهها
ولی من به نتیجهی دیگری رسیدهام. کسی که دستپخت خوشمزهاش را خوردهای یا با او آشپزی کردهای را تقریبا محال است که فراموش کنی.
یک بار هم خانهی زوج تازهای چیزی خوردم که پیش از آن نخورده بودم و اسم غذا برای من شد اسم همان دوست. یک جور سالاد یا خوراکی بود که هویج و قارچ و سیبزمینی و چیزهای دیگری داشت. به گمان من اصلیترین جزء غذا چیزی بود که به خودش مربوط بود. چندین بار در خانهمان سعی کردم همان غذا را درست کنم ولی هیچ کدام آن غذا نشد. هر بار هم موقع پختن تمام مدت به یادش بودم.
ظاهرا خاطرات همغذایی برای من ماندگارترین خاطرات هستند. بعضی آدمها را با مزهای، غذای خاصی یا روش آشپزی خاصی به یاد میآورم.
۱۳۸۶ مرداد ۱۷, چهارشنبه
خواب خیالی
هفتهی پیش خواب نیوزلند را دیدم. خواب میدیدم که در ساحل اقیانوس نشستهام و آبهای بیپایانش را سیاحت میکنم. سرم را بلند کردم و آسمانش را نگاه کردم. همان طوری بود که دوستی توصیف کرده بود. آبی آبی و شفاف با ابرهای سفید پنبهای که انگار عجله داشتند. من هم محو آسمان شده بودم و با خودم میگفتم که فلانی راست میگفت ها. واقعا آسمانش با آسمان تهران فرق دارد. (یکی نبود بگوید آسمان همه جا با تهران فرق دارد. کجا آسمان این قدر دودزده است.)
دیشب هم خواب میدیدم که رفتهام تورونتو. امانتی بردهام برای دوست وبلاگنویسی و خیال میکردم میتوانم پیشش بمانم. (وبلاگ است دیگر. تو وبلاگ مردم را میخوانی و باهاشان آشنا میشوی. فکر میکنی آنها هم با تو آشنا هستند. بعد از این که سه سال مشتری وبلاگ کسی بودهای و خوشت آمده، احساس دوستی و فامیلی میکنی و توقع داری پیشش بمانی.) طرف هم مرا اصلا تحویل نگرفت و من در سرمای تورونتو بی جا و مکان ماندم. جالبش این جاست که این قدر این تورونتوییها توصیف خیابان طولانی یانگ را کردهاند که من در خواب با همهی آن جزئیاتی که گفته بودند، دیدمش.
برای مرحلهی بعد منتظرم خواب میلان و استکهلم را ببینم.
۱۳۸۶ تیر ۵, سهشنبه
باز باران
اول یکی دودقیقه نمنم بارید. آفتاب بود. ابر هم بود. بعد یک دفعه شروع کرد. انگاریک عده آن بالا شیلنگ گرفتهاند و حیاط میشویند. خورشید هم در همین یکی دو دقیقه معلوم نیست رفت کجا قایم شد.
رفتم بیرون که از آفتاب و باران و ابر و خلاصه هر چه که دوربینم بتواند عکس بگیرم. با دو سه تا عکس و خیس خالی برگشتم خانه. خیس خیس!
هنوز هم که دارد صدا میدهد و میبارد این آسمان دوست داشتنی.
فکر کنم یکی دو تا عکس هم آسمان از من گرفت. فلاش را که من دیدم زد.
اولین عکس کوچهمان است و دومی دست من.


۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه
سفر
۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه
بادبادک یا بادبادکباز؟
امروز دوباره یک لحظه سرم را بالا بردم و آسمان را نگاه کردم.