‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

حاصل عمر کدام دم است؟

خوش‌بختی اگر وجود داشته باشد چیز دائمی و بزرگی نیست. مثل آن که نویسنده‌ها می‌گویند بر زندگی فلانی سایه افکنده بود یا سراسر زندگیش را در آن گذراند، نیست. خوش‌بختی یا شادی عمیق اگر باشند چیزهای کوچک و برق‌آسایی اند. باز به قول نویسنده‌ها لحظه‌ای رخ می‌نمایند و می‌روند. مثل آن وقتی که صبح از سالن ورزش آمدم بیرون و همه‌ی عضله‌های داشته و نداشته‌م گرمِ گرم بود و باران صورتم را خیس می‌کرد. جلوم تا همه جا مه بود و پشت سرم کوه‌ها توی مه دیده نمی‌شدند و هاله‌ی بنفشی جای کوه همه‌ی چشمم را پر کرده بود. یا آن وقتی که از در خانه آمدم تو و بوی چرب و شیرین به همه‌ی خانه را گرفته بود. بشقاب برنج و خورش به‌آلو جلومان، تا جا داشتیم خوردیم و ته بشقاب‌ها را تمیز کردیم. یا آن وقتی که بالای سبلان آسمان آبی و ابرهاش را که انگار از سر عجله می‌دویدند، تماشا می‌کردم و مثل پری سبک شده بودم و بین زمین و آسمان بودم.
خوش‌بختی اگر باشد لابد همین‌ها ست و باقی زندگی برای چشیدن همین چند لحظه. باقیش دیگر چیزی نیست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

بیرون حیاط توی آن تکه زمین خاکی جلوی در ایستاده بودم. خانه لب جاده است. جاده از وسط ده رد می‌شود و می‌رود به جاده‌ی اصلی. دور و بر همه دشت خالی و صاف. اول غروب بود. همه جا ساکت. سکوت محض. من سرم بالا بود و آسمان را نگاه می‌کردم. یک طرف تاریک و سیاه و پر ستاره. آسمان بالای سرم آبی تیره‌ی خوش‌رنگ و شفاف. طرف دیگر نارنجی و سرخ و زرد و رنگ وارنگ. رنگ‌ها طیف به طیف عوض شده بودند و در هم فرو رفته بودند. هی سرم و چشم‌هام را می‌چرخاندم و نگاه می‌کردم. گیج و منگ آسمان بودم. انگار معجزه بود. به پیرمرد و پیرزنی فکر می‌کردم که خانه و باغشان صد متر آن طرف‌تر بود و با هم توی آن خانه و باغ بزرگ تنها هستند اغلب. به این که همیشه غروب پای شیر آب توی حیاط وقت وضو چشمشان به آسمان می‌افتد. به این که لابد هر شب منگِ آسمان می‌شوند.

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

بالاتر از ابرها

از آن بالا همه چیز کوچک است. خیلی کوچک. شبیه ماکت و لگو و اسباب‌بازی است. جور ترس‌ناک و خنده‌داری می‌شود با همه چیز هر جوری بازی کرد. نمی‌دانم چرا توی همه‌ی قصه‌ها و افسانه‌ها خدا را توی آسمان‌ها جا داده‌‌اند. تصور خدای آن بالا که همه‌ی ما را لگو می‌بیند و دستش را می‌زند زیر چانه‌اش و هر لحظه ایده‌ی جدید می‌زند، ترس‌ناک است. خیلی ترس‌ناک. کاش همیشه می‌گفتند جایی همین پایین توی هوایی که بین من و تو است، جریان دارد.

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

رنگ می‌بارد

رفتم لاک بخرم. چند تا از آن شیشه‌های براقی که انگار خوردنی اند را برداشتم و رنگشان را روی ناخن‌هام امتحان کردم. هر کدام یک رنگ. آمدم خانه و هی نگاهشان کردم. دلم نخواست پاکشان کنم. حالا تایپ می‌کنم و حرف می‌زنم و دستم مثل رنگین‌کمانی در هوا می‌چرخد.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

سبزه‌مان را هنوز دور نینداخته‌ام. هی نگاهش می‌کنم، هی حیفم می‌آید. فکر می‌کنم شاید رشد کرد چیزی شد. آبش می‌دهم و حواسم به آفتابش هست. منتظرم بشود مزرعه‌ای توی خانه‌مان و ازش خوشه‌های طلایی گندم سر بلند کند و گردن کج کند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

مثل دختره‌ی فیلم زندگیم بدون من، مثل خیلی آدم‌های فیلم‌های این طوری دیگر که دارند می‌میرند و یادشان می‌آید آرزوهاشان، کارهای نکرده‌شان را بنویسند، حالا که انگار اصل زندگی بیش‌تر از همیشه در خطر نبودن است، حالا که انگار در بند بودن در دست‌رس‌ترین چیز ممکن است، هوس کردم بنویسمشان تا دست کم یادم بماند. گاهی خیالی بپرورم ازشان. چیزی اضافه کنم بهشان. جزئیاتی بنویسم براشان. دلم را خوش کنند لااقل.

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

شهر جای ما شد

عید مردماس
دیب گله داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره

من هیجان‌زده است. خیلی زیاد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

ز جان گذر؟

ساعت یک از تهران پریدیم. قرار بود حدود ساعت سه برسیم مشهد. فکر کردیم ناهار را با پدر و مادر من می‌خوریم. کنار هم بودیم و صندلی من کنار پنجره بود. من از اول هی بیرون را تماشا می‌کردم. اول تهران را که بین کوه‌ها روی زمین پهن شده و بعد اتوبان‌ها را که هی باریک‌تر می‌شدند و بعدتر تکه‌تکه‌های‌ زمین سبز را و کوه‌ها را که از آن بالا فتحشان چه آسان به نظر می‌رسید. بعد دیگر فقط ابرها را می‌دیدم و خورشید که از لای ابرها شدید می‌تابید. خانم مهمان‌داری که سلام و علیک کرده بود، گفت که تا ارتفاع یازده هزار پایی می‌پریم. من داشتم حساب می کردم یازده هزار پا چند متر می‌شود و هی مقایسه‌ش می‌کردم با ارتفاع فلان کوه و فاصله‌ی کجا تا کجا و این که فاصله‌های روی زمین چه قدر کم‌تر و بی‌ارج‌تر از فاصله‌های عمودی به نظر می‌رسند و از این جور فکرهای تخیلی. توی هواپیما جز صدای موتورهاش، صدای یکی دو تا بچه بود که بی‌خیال دیگران بلند حرف می‌زدند.
گمانم نصف زمان پرواز گذشته بود که دیگر خبری از خورشید نبود. هر چه بیرون را نگاه می‌کردم فقط ابر بود. جاهایی از توی ابرهای رقیقی رد شدیم. تماشا می‌کردم و خیال می‌بافتم. بعد ابرها ضخیم‌تر و غلیظ‌تر شدند انگار. چگالیشان با هوای کنارشان فرق داشت. هواپیما از توی این‌ها که رد می‌شد، می‌لرزید. اول یک بار چند ثانیه‌ای لرزید. آرام شد و باز دوباره. من بیرون را نگاه می‌کردم و زیر پامان را. پایین کوه‌های برف‌گرفته‌ای بود و ابر خاکستری کلفتی دورمان. دوباره رفت توی یکی از این ابرها و شروع کرد لرزیدن شدید. توی هواپیما همه ساکت شده بودند، حتی آن دو بچه‌ی بی‌خیال. ما دست هم را از قبل گرفته بودیم. من کوه‌ها و برف‌های رویشان را تماشا می‌کردم و در یکی دو ثانیه دنیایی تصویر سرم را پر کرد. خودمان را می‌دیدم که دست‌هامان از هم جدا شده و هر کدام تکه پاره طرفی روی برف‌ها افتاده‌ایم. تکه‌های هواپیما که آتش گرفته بود و سقوط می‌کرد. آدم‌هایی که لای جنازه‌های سوخته و تکه پاره‌ی ما می‌گشتند. مادر و پدرم که سفره‌شان را توی هال پهن کرده بودند و پیاله‌های ماست را گذاشته بودند سر سفره. بابام که نانش را قاشق می‌کرد و می‌زد توی پیاله و ساعتش را نگاه می‌کرد که چرا ما نرسیده‌ایم. اخبار ساعت هفت شب که داشت خبر سقوط را پخش می‌کرد و می‌گفت «بال‌گردها برای پیدا کردن اجساد در محل حاضر هستند.»
همان موقع دستم را کمی فشار داد. پرسید اگر الان بمیریم می‌ترسی. می‌ترسیدم. نمی‌دانم چرا ولی می‌ترسیدم.


۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

در دل من چیزی است

سبزه‌مان شده یک مزرعه‌ی سبز انبوه که ساقه‌ی علف‌هاش همه کمی به یک طرف خمیده‌اند و فقط یک باد ملایم کم دارد تا موج سبزی توش راه بیندازد و بشود خیال کرد که جلوی بیکرانِ سبزی ایستاده‌ای.

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

آدم‌ها، تصویرها

کاش می‌شد دوربین را انداخت سر دوش و توی اتوبوس از آدم‌ها عکس گرفت. اگر می‌شد من روزها همین کار را می‌کردم. در ساعت‌های مختلف، خط‌های مختلف سوار می‌شدم و فقط عکس می‌گرفتم. هر کدام از این آدم‌های سوار اتوبوس دنیایی هستند سوای آن دیگری. خواب اند؛ بیدار اند؛ خسته اند؛ سرحال اند؛ با موبایل صحبت می‌کنند؛ برای بغل‌دستیشان چیزی تعریف می‌کنند؛ اعصابشان از صدای دیگران خرد شده و چپ‌چپ نگاه می‌کنند؛ با غریبه‌ی کنار دستشان درددل می‌کنند؛ خیال می‌بافند؛ اس‌ام‌اس‌های نشسته‌ها را دزدکی می‌خوانند؛ هدفونی در گوششان گذاشته‌اند و رفته‌اند در دنیای دیگر؛ در شلوغی اتوبوس و صدای آدم‌ها با معشوقشان در آن سوی خط آرام نجوا می‌کنند؛ اخمو و بداخلاق اند؛ کتاب می‌خوانند؛ با دختر هم‌کلاسی آمار آن پسر خوش‌تیپ دانشکده را رد و بدل می‌کنند؛ دزدکی سر و وضع دیگران را دید می‌زنند؛ رفته‌اند توی نخ ماشین‌ها و آدم‌های آن‌ها؛ از دیگران آدرس می‌پرسند؛ نگران بیرون را نگاه می‌کنند تا بفهمند کجا باید پیاده شوند؛ درس می‌خوانند؛ ورقه صحیح می‌کنند؛ دعوای با هم‌کارشان را با جزئیات تعریف می‌کنند؛ سر آدم آن طرف خط داد می‌کشند؛ با دوست پسر آن طرف خط به هم می‌زنند؛

اوووه! خیلی زیادند.

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

زن- پرواز


هر وقت این نقاشی را نگاه می‌کنم حس می‌کنم همین الان است که آن زن و آن لباس‌های سفید با هم پرواز کنند. فکر می‌کنم زن از همان‌ها می‌گیرد و آن‌ها می‌برندش روی ابرها. بعد باد موهاش را می‌پراکند به هر طرف.


پ.ن: نقاشی را دو سال قبل در نمایشگاهی در فرهنگ‌سرای نیاوران دیدم و متاسفانه اصلا اسم نقاش را یادم نیست.

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

هوایی ام


دلم می‌خواهد لب ساحلی که سنگ‌هاش این قدر تمیز و این قدر واضح توی نور می‌درخشند، نشسته باشم.

تقریبا هر شب خواب سفر می‌بینم و صبح چشمم را به روی همین پرده و سقف باز می‌کنم. انگار به امید همین خواب و خیال‌ها زنده ام.

این روزها احوال آدمی را دارم که آب توی مشتش دارد. آب همین طور قطره قطره می‌چکد و او نمی‌داند که باید با آن یک مشت آب چه کند و اضطراب تمام شدنش را دارد.

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

اسفندِ دونه دونه

ماراتن دل‌نشین و اعصاب خردکن اسفند باز دارد خودش را رو می‌کند.
خانه‌تکانی و خانه‌ی شلوغ و پنجره‌های لخت و گیره‌ی پرده که زیر پا می‌آید و آش‌پزخانه‌ی به‌هم‌ریخته و غذا درست نکردن و آفتاب کف اتاق و فرش‌های لبه‌ی دیوار و ترافیک بی‌پایان و خرید و تصمیم‌هایی برای سال نو که وسط کار می‌آیند توی کله و خیابان‌های غلغله و مد‌های آشغال دم عید و شیلنگ و پودر و شیشه‌پاک‌کن و دستمال و بارانی که بی‌وقت روی شیشه‌های تمیز می‌بارد و استرس و تمام نشدن کارها و خستگی و خستگی و امید و شوق و اعصاب نداشتن و توبه‌ی هزار باره از خرید و دید زدن مردم در حال خرید و فحش دادن به همان مردم و تماشای آسمان و آفتاب و خیال‌پردازی.

۱۳۸۶ دی ۱۷, دوشنبه

بنفشه‌زار

چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه‌زار شود تربتم چو درگذرم

چیزی نیست. فقط این تصویر تربت بنفشه‌زار نگهم داشت. همین. شاید هم برد. درست نمی‌دانم.
پ.ن: لنی، قهرمان رمان سیمای زنی در میان جمع را یادتان هست؟ همان که در فاصله‌ی آژیر قرمز خطر با معشوقش به بستری از گل زنبق می‌رفت.

۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه

ای نامه که می‌روی به سویش

بعد از مدت‌ها کاغذ سفید بی‌خطی پیدا کرده‌ام و دارم برای دوستانی چیزی می‌نویسم. خود همین نوشتن روی کاغذ سفید وسوسه‌کننده و لذت‌بخش است؛ چه رسد به تصور این که دوستی در جای دیگری کاغذی را که تو روش نوشته‌ای، دستش گرفته و می‌خواند. تصور شیرینی است.

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

خاطره‌ها و مزه‌ها

جایی خوانده بودم که «ممکن است کسی که با او خندیده‌ای را فراموش کنی، ولی کسی که با او گریسته‌ای را هرگز فراموش نخواهی کرد.»
ولی من به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام. کسی که دست‌پخت خوش‌مزه‌اش را خورده‌ای یا با او آشپزی کرده‌ای را تقریبا محال است که فراموش کنی.
مرغ پخته بودم. داشتم گوشتش را از استخوان جدا می‌کردم. تقریبا تمام مدت یاد دوستی بودم که چند باری در خانه‌مان این کار را کرد. خیلی سریع و تمیز و حرفه‌ای هم این کار را می‌کرد. بدون این که ذره‌ای از گوشت به استخوان‌ها بماند. هر بار هم که خانه‌شان می‌رفتیم سوپ درست کرده بود و باز هم خیلی سریع ترتیب مرغ‌ها را می‌داد. دل‌تنگ خودش و آن سفره‌های رنگی و جالبش شدم. پای ثابت سفره‌اش کشک و بادمجان بود.
یک بار هم خانه‌ی زوج تازه‌ای چیزی خوردم که پیش از آن نخورده بودم و اسم غذا برای من شد اسم همان دوست. یک جور سالاد یا خوراکی بود که هویج و قارچ و سیب‌زمینی و چیزهای دیگری داشت. به گمان من اصلی‌ترین جزء غذا چیزی بود که به خودش مربوط بود. چندین بار در خانه‌مان سعی کردم همان غذا را درست کنم ولی هیچ کدام آن غذا نشد. هر بار هم موقع پختن تمام مدت به یادش بودم.

ظاهرا خاطرات هم‌غذایی برای من ماندگارترین خاطرات هستند. بعضی آدم‌ها را با مزه‌ای، غذای خاصی یا روش آشپزی خاصی به یاد می‌آورم.

۱۳۸۶ مرداد ۱۷, چهارشنبه

خواب خیالی

به لطف این همه دوستانی که همه جای دنیا پراکنده شده‌اند و وبلاگ‌هاشان، خواب‌های من هم جهانی شده‌اند.
هفته‌ی پیش خواب نیوزلند را دیدم. خواب می‌دیدم که در ساحل اقیانوس نشسته‌ام و آب‌های بی‌پایانش را سیاحت می‌کنم. سرم را بلند کردم و آسمانش را نگاه کردم. همان طوری بود که دوستی توصیف کرده بود. آبی آبی و شفاف با ابرهای سفید پنبه‌ای که انگار عجله داشتند. من هم محو آسمان شده بودم و با خودم می‌گفتم که فلانی راست می‌گفت ها. واقعا آسمانش با آسمان تهران فرق دارد. (یکی نبود بگوید آسمان همه جا با تهران فرق دارد. کجا آسمان این قدر دودزده است.)
دیشب هم خواب می‌دیدم که رفته‌ام تورونتو. امانتی برده‌ام برای دوست وبلاگ‌نویسی و خیال می‌کردم می‌توانم پیشش بمانم. (وبلاگ است دیگر. تو وبلاگ مردم را می‌خوانی و باهاشان آشنا می‌شوی. فکر می‌کنی آن‌ها هم با تو آشنا هستند. بعد از این که سه سال مشتری وبلاگ کسی بوده‌ای و خوشت آمده، احساس دوستی و فامیلی می‌کنی و توقع داری پیشش بمانی.) طرف هم مرا اصلا تحویل نگرفت و من در سرمای تورونتو بی جا و مکان ماندم. جالبش این جاست که این قدر این تورونتویی‌ها توصیف خیابان طولانی یانگ را کرده‌اند که من در خواب با همه‌ی آن جزئیاتی که گفته بودند، دیدمش.
برای مرحله‌ی بعد منتظرم خواب میلان و استکهلم را ببینم.

۱۳۸۶ تیر ۵, سه‌شنبه

باز باران

من در این چند سالی که از خدا یا هر کس دیگری عمر گرفتم، یادم نمی‌آید تا به حال در تیر ماه باران باریده باشد؛ آن هم این طور بارانی.
اول یکی دودقیقه نم‌نم بارید. آفتاب بود. ابر هم بود. بعد یک دفعه شروع کرد. انگاریک عده آن بالا شیلنگ گرفته‌اند و حیاط می‌شویند. خورشید هم در همین یکی دو دقیقه معلوم نیست رفت کجا قایم شد.
رفتم بیرون که از آفتاب و باران و ابر و خلاصه هر چه که دوربینم بتواند عکس بگیرم. با دو سه تا عکس و خیس خالی برگشتم خانه. خیس خیس!
هنوز هم که دارد صدا می‌دهد و می‌بارد این آسمان دوست داشتنی.
فکر کنم یکی دو تا عکس هم آسمان از من گرفت. فلاش را که من دیدم زد.
اولین عکس کوچه‌مان است و دومی دست من.


۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه

سفر

می‌روم سفر. چه فرق می‌کند که کجا و چه طور. مهم این است که وسایلم را با دقت یکی یکی جمع می‌کنم؛ ساکم را می‌بندم؛ خانه را برای آخرین بار نگاه می‌کنم و در را می‌بندم. با آرزوی چند روزی که فرق کنند با این روزها از پله‌ها پایین می‌روم. چند روزی که رنگشان بهتر باشد. آدم دوست دارد رنگ روزهایش را عوض کند. شاید هم آدم احتیاج دارد که رنگ روزهایش را گاهی عوض کند.
من عاشق این ذوق و شوق قبل از سفرم.

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

بادبادک یا بادبادک‌باز؟

داشتیم در همت از غرب به شرق می‌رفتیم دیروز. نزدیک تقاطع یادگار پارک پردیسان شروع می‌شود. ماشین‌ها کنار اتوبان پارک کرده بودند. ترافیک غیرمنتظره‌ای درست شده بود. فکر کردم به خاطر عصر جمعه و تفریح خانواده‌ها و این چیزها ست. باز هم سرم را بردم بیرون که ببینم چه خبر است. یک دفعه انگار هزار تا پرنده‌ی رنگی در آسمان پرواز می‌کردند. نگاه کردم. آسمان ابری و غبارآلود نزدیک برج میلاد پر از بادبادک‌های جورواجور بود. هر کدامشان یک رنگ و یک شکل. یکیشان این قدر لب‌خند بزرگ و خوبی داشت که من از این پایین می‌توانستم ببینمش. صورت زرد و لبخند سرخش را. یکیشان مثل یک عروس دریایی صورتی بود. یکیشان طیفی از سبز، انگار که یک شاخه از درختی که هر برگش یک رنگ است، دارد در آسمان می‌چرخد و می‌پرد.
امروز دوباره یک لحظه سرم را بالا بردم و آسمان را نگاه کردم.