‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه


Celine: You can never replace anyone because everyone is made up of such beautiful specific details.

Before Sunset

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

Just the possibility



April Wheeler: For years I thought we shared a secret...that we would be wonderful in the world. I didn't exactly know how, but just the possibility kept me hoping.[…]How pathetic is that? To put all your hopes in a promise that was never made? […] I saw a different life. I can't stop seeing it. Can’t leave, can't stay.

Revolutionary Road

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه


Ken: You're a suicide case.
Ray: And you're trying to shoot me in the f.cking head.
Ken: You are not getting that gun back.
Ray: A great day this has turn out to be. I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in f.ckin' Bruges.



۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه



Ann:
No one's normal, Mom. No such thing as normal people.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

Der Baader Meinhof Komplex

چند جوان دانش‌جوی آلمانی در دهه‌ی شصت میلادی مخالف سیاست حمایت کشورشان از حکومت‌های دیکتاتوری از جمله ایران زمان پهلوی هستند. مثل اغلب دانش‌جوهای دیگر دنیا در دهه‌ی شصت مخالف جنگ ویتنام و دیگر سیاست‌های قدرت‌طلبانه‌ی آمریکا در جاهای مختلف دنیا هستند. اعتراض خودشان را اول با تجمع و گفت‌وگوهای آزاد دانش‌جویی ابراز می‌کنند. تریبون آزاد دانشگاه و یکی دو تجمع آرام دیگرشان را پلیس با خشونت زیاد سرکوب می‌کند. بعد دو نفرشان با هم شبانه بمب کوچکی را در فروشگاه بزرگی منفجر می‌کنند. انفجار به هیچ کس آسیبی نمی‌رساند. پلیس نمی‌تواند بمب‌گذار را پیدا کند و محدودیت‌ها و سرکوب‌ها را اضافه می‌کند. همین طور که سرکوب دانش‌جوها شدیدتر می‌شود و امکان ابراز مخالفت آرام از آن‌ها گرفته می‌شود، دانش‌جوها اعتراض‌هاشان را به روش‌های خشن‌تری نشان می‌دهند. بمب‌گذاری در محل‌های شلوغ‌تر و ترور مقام‌های قضایی. و ماجرا همین طور پیچیده‌تر می‌شود. خشونت و سرکوب گره کوری می‌شود. پایان این دور باطل فاجعه است.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه


Father Brendan Flynn: It's an old tactic of cruel people to kill kindness in the name of virtue. There is nothing wrong with love.

Doubt

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

دم آقای اصغر فرهادی گرم

وقتی از دیدن درباره‌ی الی آقای فرهادی عزیز برمی‌گشتیم، کنار باقی حرف‌ها من از همسر پرسیدم به نظرش وقتی آقای جمال شورجه یا قدرت‌الله صلح میرزایی یا خرت و پرت‌هایی شبیه آن‌ها و یا خرت و پرت‌های بهتری مثل خانم تهمینه میلانی، الی آقای فرهادی را می‌بینند چه حسی نسبت به کارهای خودشان دارند. آیا هم‌چنان گمان می‌کنند اسم کارشان فیلم‌سازی است یا چی؟

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

The story has been told before


Jeremy: When I was little me mum used to take me to the park on weekends. She said if I ever got lost, I had to stay in one place so that she'd find me.

Elizabeth: Does that work?

Jeremy: Not really. She got lost once looking for me.


My Blueberry Nights


۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

وقتی امام‌زاده‌ها به داد کارگردانان می‌رسند یا معناگرای خونمان زده بالا

سه زن فیلم خوبی نیست. به چشم من فیلم نیست اصلا. اما چیزهای خوبی درش هست. مثل آن تصویری که نیکی کرمی پشت رل نشسته و رانندگی می‌کند و دوربین از بیرون روی شیشه‌ی ماشین ثابت شده و هی تصویر آسمان و درخت‌های خیابان را روی صورتش می‌بینیم که می‌گذرد و می‌گذرد. یا آن آهنگی که آن چند پسر جوان در زیرزمین خانه‌ای با هم اجراش می‌کنند. یا اصلا همان دو سه دقیقه رضا کیانیان آرام و دوست‌داشتنی‌ای که دلت می‌خواهد حتی از روی پرده‌ی سینما بغلش کنی.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

همسایه‌ها یاری کنین

در فیلم Nine Lives، اپیزود دوم از یک داستان اقتباس شده بود یا حداقل من این طور خیال می‌کنم. همانی که زن بارداری توی فروشگاه به عاشق قدیمیش برمی‌خورد. کسی یادش هست قصه‌ی اصلی مال کیه. هر چه قدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. کلافه شدم.

۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

نفرت و بازگشت نفرت

مونیخ فیلم تلخ و دردناکی است. به خاطر آن همه نفرت پراکنده در تمام فیلم، آن همه ناامنی، آن همه شک و سرگردانی، آن همه ناآگاهی و بی‌توجهی به دیگران و آن همه فسادی که همه را خراب کرده است. چیزی شبیه همین دنیایی که درش زندگی می‌کنیم.
پ.ن: این یادداشت تحت تاثیر احساسات پس از دیدن فیلم نوشته شده است.

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

دایره زنگی

«دایره زنگی» را به سفارش آدم‌های مختلف (یکیش این آقا) در سینما آزادی دیدیم. این قدر همه از فیلم و سالن سینما تعریف کرده بودند که من منتظر چیزی در حد شاه‌کار بودم. فیلم خوب بود ولی نه عالی. سالنی که ما در آن فیلم دیدیم، از همین سالن‌های کوچک به اصطلاح اتوبوسی و راستش حتی کمی بدتر از معمولی بود. من اگر دستم به یکی از تعریف‌کنندگان برسد، اضافه‌ی پول این سالن را ازش می‌گیرم.

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

واقعا؟


"Isn't everyhing we do in life a way to be loved a little more?"

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

چه طور دو ساعت وقت تلف کنید و چای و حرص بخورید

باور کنید این هالیوودی‌ها اگر بخواهند، می‌توانند فیلم‌های مضحک‌تر و آبکی‌تری از سیما فیلم بسازند. من اگر ذره‌ای هم شک داشتم دیروز با دیدن Beyond borders برطرف شد.
با دوستی تازه برگشته بودیم خانه و غذا خورده بودیم. در رخوت حاصل از سیری و گرما خواستیم یک فیلم معمولی ببینیم که بشود راحت تماشا کرد و چای خورد. دو ساعت ماجرای بی‌سر و ته و بازی بی‌مزه‌ی خانم آنجلینا جولی را تماشا کردیم و حرص خوردیم. پنج دقیقه‌ی آخر فیلم و به خصوص سکانس پایانی شاه‌کار بود. فقط همین را داشته باشید که فیلم با پیانو زدن خانم جولی شروع شد و با پیانو زدن دختر کوچولوی همین خانم که از یک بار رابطه‌ی عاشقانه‌ی پنهانی داشت، تمام شد.

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

سلام آقای مانی حقیقی

دیروز به لطف دوستی کنعان را در سینما فرهنگ دیدم. خیلی خوشم آمد. چیز چندانی هم ندارم درباره‌ی خود فیلم بگویم.
پ.ن1: بهرام رادان خیلی دوست‌داشتنی شده بود.
پ.ن2: یک صحنه‌ای شب بهرام رادان، افسانه بایگان را برد برساند دم خانه. من و دوستم به هم گفتیم از ظهر تا حالا تو ماشین این بود؟ خوش گذشته بهش. ما هم بودیم پیاده نمی‌شدیم. دقیقا همین جا افسانه بایگان گفت «خوش گذشت.»
پ.ن3: هر چی من و دوستم فکر کردیم کی می‌توانست جای ترانه علیدوستی بازی کند که هم سن و قیافه‌ش بخورد به نقش و هم خوب بازی کند، کسی را پیدا نکردیم. واقعا هنرپیشه‌ی خوب زن نداریم؟
پ.ن4: بزنم به تخته هر چه قدر می گذرد افسانه بایگان بهتر می‌شود.

۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه

شانسی

من فکر می‌کنم وودی آلن کلا آدم خوش‌شانسی است و برای همین مچ‌پوینت را می‌سازد. و لابد من چون دست کم آن قدر خوش‌شانس نیستم، ناچار سعی می‌کنم حداقل در تئوری فرض کنم خواست و اراده‌ام روی چیزهای زیادی تاثیر دارد.
اولین دفعه که فیلم را دیدم، از موقعی که پسر تفنگ را برداشت، به قول قصه‌ها، در عین ناباوری باقی فیلم را تماشا کردم. جدی باورم نمی‌شد که طرف بزند دختره را بکشد. امروز هم که دوباره دیدمش، باز هم همین طور.

۱۳۸۶ آبان ۱۱, جمعه

و ما

کیومرث پوراحمد سال‌ها قبل «مرتضی و ما» را درباره‌ی سیدمرتضی آوینی ساخته است. فیلم را تقریبا بلافاصله بعد از این که سیدمرتضی از دنیا رفته ساخته. تکه مصاحبه‌هایی است با آدم‌های مختلف. آخر فیلم یک جایی ابراهیم حاتمی‌کیا می‌گوید «رفتیم تشییع جنازه و دیدیم بابا چه غوغایی درست کرده‌ن و اصلا گفتیم ما وایسیم کنار تماشا کنیم.» انگار کل ماجرا همین است.
پوراحمد خیلی خوب آدم‌ها و حرف‌هاشان را انتخاب کرده و خیلی خوب آن‌ها راشناخته است. من فیلم را تازه دیده‌ام و خوشم آمد. به نظرم هنوز زنده و باطراوت است.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه

زندگی و دیگر هیچ

به گمان من Little Miss Sunshine فیلمی است در ستایش زندگی. نه در نقد روشن‌فکری یا بنیان‌های خانواده یا روش‌های تربیتی یا هر چیز دیگری. فیلمی است که زندگی را نشان می‌دهد. و مگر زندگی چیزی جز میل به زندگی کردن در هر شرایط و موقعیتی است. جز این که هر حالی داری و در هر شرایطی هستی سعی کن خودت باشی، زندگی کنی، شاد باشی و لذت ببری.
دوست داشتم فیلم را و از دیدنش لذت بردم. از دیدن نشاط آن دختر بچه سرحال آمدم. صحنه‌های هل دادن آن فولکس قراضه و جیغ زدن‌های سرخوشانه‌ی آن خانم را خیلی دوست داشتم. رقص آخر هم که سر جای خودش.

۱۳۸۶ فروردین ۱۶, پنجشنبه

فیلم؟

یک عالمه فیلم ندیده دارم. اگر ببینمشان حتما این‌جا چیزی می‌نویسم. فقط اگر ببینمشان.

۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

دوستی

فیلم Closer را دیده‌اید؟ من چند وقت پیش دیدمش و ازش خوشم آمد. فیلم بدی نیست، گر چه شاید چندان هم خوب نباشد. حالا نمی‌خواهم این جا فیلم را معرفی کنم. جمله‌هایی از فیلم هست که خیلی به یادم مانده‌اند. توی کله‌م می‌چرخند. می‌روند و می‌آیند. همین طور که توی اتوبوس چیتگر شریعتی نشسته‌ام یا سر کار دارم به همان کارهای مزخرف همیشگی می‌رسم، یادم می‌آیند.هی فکر می‌کنم به شان.
قصه را تعریف نمی‌کنم. جایی از فیلم هست که مرد جوانی می‌خواهد شریکش را به خاطر زن دیگری ترک کند. شریکش دختر خیلی جوانی است. توی بغل پسر گریه می‌کند و به‌ش می‌گوید که تو با کس دیگری خوش‌حال نخواهی بود. هیچ کس نمی‌تواند تو را اندازه‌ی من دوست داشته باشد. و حین همین
هق‌هق
می‌پرسد که چرا عشق کافی نیست.
این دیالوگ شاید زیادی رمانتیک به نظر بیاید. برای منی که دهه‌ی سوم زندگیم را دارم تمام می‌کنم این نکته بدیهی است تقریبا. عشق برای شروع و ادامه‌ی زندگی و برای داشتن زندگی خوب کافی نیست. حتی شاید لازم هم نباشد. ولی فهمیدن این موضوع برای من وقتی که بیست و دو ساله بودم، ممکن نبود و برای همین من در آستانه‌ی سی سالگی بسیار تلخ و دردناک است.
سکانس پایانی فیلم در هتلی می‌گذرد و باز همین دختر و پسر هستند. بعد از مدتی دوباره به هم رسیده‌اند. پسر به دختر می‌گوید که برایش تعریف کند این مدت کجا بوده و چه کرده است. دختر نمی‌خواهد چیزی بگوید. پسر هی اصرار می‌کند و سر آخر می‌گوید «راحت باش و هر چه شده بگو. من دوستت دارم.» دختر کلافه می‌گوید که این عشق کجاست. من حسش نمی‌کنم. نمی‌بینمش. من فقط چیزهایی می‌شنوم و با این حرف‌ها، کاری نمی‌توانم بکنم. (شاید انگلیسیش مفهوم‌تر باشد. Where is this love? I can't see it, I can't touch it. I can't feel it. I can hear it. I can hear some words, but I can't do anything with your easy words.)
باز فکرمی‌کنم چه طور است که گاهی حرف کسی را که می‌گوید دوستت دارم باور می‌کنیم و حرف دیگری را نه. چرا گاهی در دوستی تردید می‌کنیم. چرا گاهی به محبت کسی شک می‌کنیم و گاهی اعتماد مطلق داریم. بروز بیرونی این رفتارها با هم فرق دارد یا ما این طور می‌بینیم. طرف ما چیزی برای اثبات دوستی و محبت نشان می‌دهد یا ما تصمیم می‌گیریم.