‏نمایش پست‌ها با برچسب این ور و آن ور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب این ور و آن ور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

ماها و تابعین ماها

اصفهان یک جایی دارد به اسم خانه‌ی مشروطه. خانه‌ی حاج آقا نورالله نجفی است و مثل اغلب خانه‌های قدیمی اصفهان کاشی و حوض و پنجره‌ی چوبی و همین چیزها. من هیچی در مورد آقا نورالله نمی‌دانستم. دیدنش باعث شد که یک کم راجع بهش و کارهایی که کرده و اتفاقات دور و برش بخوانم. از جمله کارهایش که برام جالب بود ایده‌ی تحریم جنس‌های خارجی و عملی کردنش بود. سال درستش را پیدا نکردم، شاید حدود 1320 هجری قمری. متن اطلاعیه هم به نظرم جالب توجه است.

این خدام شریعت مطهره متعهد و ملتزم شرعی شده‌ایم که:

اولا: قبالجات و احکام شرعیه باید روی کاغذ ایران بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذهای دیگر نویسند، مهر ننموده و اعتراف نمی‌نویسیم. قباله و حکمی هم که روی کاغذ دیگر نوشته بیاورند امضا نمی‌نماییم. حرام نیست کاغذ غیرایرانی و کسی را مانع نمی‌شویم. ماها به این روش متعهدیم.

ثانیا: کفن اموات اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانی یا پارچه‌های دیگر ایرانی باشد، متعهد شده‌ایم بر آن میت ماها نماز نخوانیم. دیگری را برای اقامه صلاة بر آن میت بخواهند ماها را معاف دارند.

ثالثا: ملبوس مردانه جدید، که از این به بعد دوخته و پوشیده می‌شود، قرار داریم مهما امکن هر چه بدلی آن در ایران یافت می‌شود، لباس خودمان را از آن منسوج بنماییم. تابعین ماها نیز کذالک. و متخلف توقع احترام از ماها نداشته باشد.

رابعا: میهمانی‌ها، بعد ذلک ولو اعیانی باشد چه عامه چه خاصه باید مختصر باشد، یک پلو و یک خورش و یک افشره. اگر زیاد بر این کسی تکلف دهد، ماها را محضر خود وعده نگیرد. خودمان نیر به همین روش میهمانی می‌نماییم. هر چه کم‌تر و مختصرتر از این تکلف کردند موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.

خامسا: وافوری و اهل وافور را احترام نمی‌کنیم و به منزل او نمی‌رویم. زیرا ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عرضی و شغلی آن محسوس و مسری است. خانواده‌ها و ممالک را به باد داده. بعد از این هر که را فهمیده‌ایم وافوری است به نظر توهین و خفت می‌نگریم.

آیت‌الله آقا نجفی، آیت‌الله حاج آقا نورالله، آیت‌الله محمد حسین فشارکی، آیت‌الله شیخ مرتضی ریزی، رکن‌الملک، میرزا محمد تقی مدرس، سید محمد باقر بروجردی، میرزا محمد مهدی جویباره‌ای، سید ابوالقاسم دهکردی، سید ابوالقاسم زنجانی، آقا محمد جواد قزوینی


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

آیا چی؟

مربی ورزش ما، خانمی حدود پنجاه ساله است یا شاید کمی کم‌تر. دو نوه دارد که عکس‌هاشان را در موبایلش گاهی به ما نشان داده که دارند می‌خندند. خانم بنا به خاصیت ورزش‌کار بودن خوش‌هیکل و با توجه به جیب و سلیقه‌ش خوش‌لباس است. (بچه‌های کلاس می‌گویند خوش به حالش. هیکلش ماهواره‌ای است. ظاهرا این اصطلاح کف بازار است.) موهایش پلاتینه و خوش‌آرایش است اغلب. کفش پاشنه بلند می‌پوشد بعد از کلاس و مانتوهای خیلی شیکان و چیتان. بسیار پر کار است. ساعت کلاس ما که تمام می‌شود سریع لباس عوض می‌کند و ماشینش را آتش می‌کند که به کلاس دیگرش برسد. یک بار ازش پرسیدم و دیدم تمام روزهای هفته را کار می‌کند، تقریبا تمام ساعت‌های روز را. من از حال و حوصله و اندازه‌ی انرژیش خوشم می‌آید. امروز بعد از کلاس دیدمش که دارد چادر مشکی شبه حریر با گل‌های برجسته‌ی مخمل سرش می‌کند. اول فکر کردم مجلس ختم می‌رود. پرسیدم چادر برای چی و فکر کردم جواب می‌دهد می‌روم ختم و من ازش می‌پرسم کی و خدابیامرزی می‌گویم و آداب ادب را به جا می‌آورم. گفت «چادری شدم دیگه. شوهرم گفته سرم کنم. دوست نداره دیگه بی چادر باشم.» من جا خورده بودم و نمی‌دانستم چه جور عکس‌العملی نشان بدهم. لب‌خند را تا حد ممکن طبیعی ادامه دادم و وسایلم را ریختم توی کوله و آدمدم بیرون. آیا شوهرش فکر کرده زنش برای سنش زیادی خوش‌قیافه و خوش‌لباس است و باید کم‌تر دیده شود؟ آیا به نظرش رسیده با دو تا نوه ممکن است فیلش یاد هندوستان کند و ولش کند و برود؟ آیا بعد از سال‌ها زندگی مشترک تازه متوجه شده زن چادری دوست دارد؟ آیا ندیده چادر با چتری پلاتینه روی پیشانی خیلی چیز بامزه‌ای است؟

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

عکس از قصه‌ها

یک کاری کرده این شماره‌ی مجله‌ی همشهری داستان که برای من جالب بود و دوستش داشتم. از لوکیشن‌های یک رمان عکس گذاشته بود. نه خیلی زیاد، پنج شش تا گمانم. یک عکس از محل بود و زیرش دو سه جمله‌ای که نویسنده در توصیف آن محل نوشته یا وضعیت و حالت خودش را در آن جا وصف کرده است. عکس‌های این شماره مال داستان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» بود و مثلا بازار آبادان را نشان می‌داد یا خانه‌های سازمانی شرکت نفت یا باشگاهی که راوی داستان با خانواده‌ش می‌رفت. من خوشم می‌آید بدانم جاهایی که نویسنده ازشان نوشته و قصه‌اش در آن جا گذشته چه شکلی اند. در مورد خارجی‌ها اغلب خیلی سخت نیست. مثلا می‌شود میلیون تا عکس از نیویورک و منهتن و تمام کافه‌ها و پارک و خیابان‌هایی که پل استر توصیف می‌کند در اینترنت پیدا کرد. ولی برای قصه‌های ایرانی راحت نیست. کار خوبی بود به نظرم.
ببینید مجله را. احتمال این که چیز خوبی برای خواندن و لذت بردن پیدا کنید، کم نیست.

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

پیش‌خرید


هر وقت می‌روم قبرستان چشمم دائم روی سنگ قبرها می‌چرخد. نوشته‌ها را می‌خوانم و سنگ قبرها را دید می‌زنم. گل‌دان گذاشته‌اند کنار سنگ قبر یا باغچه درست کرده‌اند. عکس گذاشته‌اند یا نقشی از صورت را حکاکی کرده‌اند.
قبر هر آدمی انگار نشانی از خود آن آدم را هم‌راه دارد. سنگ قبرهای ساده با نوشته‌ای که فقط اسم و تاریخ تولد و مرگ است، قبرهای مجلل با سنگ‌های مرمر و گرانیت فاخر و بزرگ خاندان و جنت مکان، قبرهایی که نوشته‌های پر سوز و گداز دارند، قبرهایی که یک جمله‌ی حکیمانه رویشان نوشته‌اند. لابد صاحبانشان هم شبیهشان هستند خب.
آدم‌هایی هم هستند که حال و حوصله‌ی برنامه‌ریزیشان خوب است و برای هر چیزی برنامه‌ای دارند. دقیقا هر چیزی.

پ.ن: عکس را عصر پنج‌شنبه‌ای در قبرستان نیشابور گرفتم. اسم قدیمیش شاه فضل است. چند سالی است شده بهشت فضل.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

غریبه

طرفهای ساعت یازده صبح بود. من سوار اتوبوس شریعتی بودم توی همت. همت خلوت، اتوبوس خلوت. توی حال همیشگی خودم که چیزی بین بی‌خیالی و دید زدن مردم است نشسته بودم. ایستگاه که نگه داشت خانم میان‌سال نسبتا تپل سوار شد. یک کم شلخته و نامرتب لباس پوشده بود؛ هر کدام یک رنگ، چروک. به نظر نمی‌رسید مشکلی با این بخش خودش داشته باشد و خوش‌حال بود. دست کم راحت به نظر می‌رسید. یک جور باعجله‌ای سوار شد که اصلا بهش و به آن ساعت روز نمی‌آمد. بعد از این که یکی دو دقیقه نشست و انگار نفسش کمی سرجا آمد، از کیفش یک بسته‌ی شش‌تایی جوراب نازک مچی درآورد. دودی رنگ. یک جفتش را همان جا پوشید باقی را گذاشت توی کیفش. کفش‌هاش کف اتوبوس بود و پاهاش را گرفته بود بالا و جوراب‌ها را ورانداز می‌کرد. انگار داشت فکر می‌کرد به پولی که داده می‌ارزد یا نه. سرش را آورد بالا و دید من دارم نسبتا دزدکی نگاهش می‌کنم. باز دستش را کرد توی کیفش و ناخن‌گیر درآورد. یکی دو تا از ناخن‌هاش انگار گوشه کرده بود یا چی. درستشان کرد. با سوهان ناخن‌گیر سوهان کشیدشان و ناخن‌گیر را گذاشت توی کیفش. یکی دو دقیقه بعد دستش را کرد توی جیب پالتوی نسبتا گشادش. یک مشت کاغذ درآورد و نگاهشان کرد و گذاشت توی کیف پولش. یک زیپی جلوی کیفش داشت که انگار برای همین چیزها بود. بعد چند تا قبض آب و برق و فلان از توی کیفش درآورد و موبایلش را هم از توی جیب‌های آقای ووپی پالتوش. شروع کرد حساب کردن قبض‌ها و جمع زدن پولشان. بعد باز دست کرد توی کیفش و خودکاری را انگار از ته غار پیدا کرد. کل پول قبض‌ها را نوشت پشت یکیشان. کیف پولش را نگاه کرد. انگار آن قدر نداشت. یک جای دیگر کیفش را نگاه کرد. کارت عابر بانکی بود و خوش‌حالش کرد. همه چیز را گذاشت توی کیفش. دوباره همان طور نامرتب. بعد انگار همه کارش تمام شده باشد، روسریش را روی سرش درست کرد و گرهش را محکم کرد و شروع کرد لب‌خند زدن.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

این نوشتار خُرد است

حدود دوازده سال است که من مسافر خط تهران مشهد ام. تقریبا هر سه ماه یک بار. البته هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز. تقریبا می‌کند به عبارت صد بار که من این راه را رفته‌ام و برگشته‌ام. بیش‌ترش هم با قطار بوده. حالا من می‌خواهم سیر بلیت قطار گرفتنم را و اصلا تکامل این موجودی را که اسمش ناوگان ریلی است و تقریبا دارد برای من تاریخی هم می‌شود، برایتان تعریف کنم.
دوازده سال پیش که من شاگرد ترم یک بودم، سه جور قطار بین تهران و مشهد رفت و آمد می‌کرد. بهترینشان درجه یک چهار تخته بود به قیمت حدودسه هزار و پانصد تومان. بعدی درجه یک شش تخته بود با قیمت حدود دو هزار و پانصد تومان و آخرینش هم درجه دوی معمولی بود با قیمت هزار و دویست تومان. البته خود درجه دو هم دو مدل تخت‌خواب‌شو و لوکس صندلی داشت. گمان نکنید درجه دوی تخت‌خواب‌شوکم‌ترین شباهتی به این کاناپه‌های تخت‌خواب‌شوی تجملی این روزها داشت. خیر. صندلی چرمی سبز نه چندان ملایمی بود که می‌کشیدی و تا نصفه‌ی کوپه می‌آمد و آن طرف مقابل هم به هم‌چنین و این جوری می‌شد که شما دو نفر روی همان فضا می‌خوابیدید. پای شما در دهان او بود و بر عکس. درآوردن یا درنیاوردن جوراب روبه‌رویی هیچ کمکی بهتان نمی‌کرد. در لوکس صندلی هم باید تمام راه را بیدار می‌ماندی و رو‌به‌رویی را که با دهان باز چرت می‌زد یا آدم‌های بیرون کوپه را که سیگار و آه می‌کشیدند تماشا می‌کردی. در هیچ کدام از این قطارها غذا جزو سرویس شما نبود و باید چای یا غذا سفارش می‌دادی. چای را در کوپه بهتان تحویل می‌دادند و غذا در رستوران قطار که معمولا واگن میانی است. در قطار درجه دو هیچ چیزی به شما نمی‌دادند و به همین دلیل جزو ملزومات سفر با این قطار ملافه‌ی همراهتان بود. به اضافه‌ی این که این قطار هیچ جور سیستم تهویه‌ای هم نداشت. بوی سیگار آقای توی راهرو را حتما باید تحمل می‌کردی و همین طور گرما و سرما را. قطار درجه یک چهار تخته برای هر نفر ساکی شامل پتو و بالش داشت و ملافه را هم آخر شب در بسته‌بندی تمیزی بهت می‌دادند. تهویه و گرما و سرما هم وضع نسبتا قابل تحملی بود. بدیهی است بهترین حالت این بود که بتوانید بلیت درجه یک چهار تخته پیدا کنید و فاصله‌ی اغلب پانزده ساعته‌ی راه را بخوابید و دراز بکشید. آن موقع خط آهن بین مشهد و تهران دو ریله نبود و قطارها باید برای رد شدن آن که از رو‌به‌رو می‌آمد صبر می کردند. همین می‌شد که اغلب پانزده ساعت در راه بودند.
گرفتن بلیت اصلا ماجرایی بود به طورر کلی غیرقابل مقایسه با خود قطار از جهت تنوع مسائل و پیچیدگی و رقت‌انگیزیشان. در فصل‌های معمول شما می‌رفتی آزانس مسافرتی ـ نه هر آژانسی که نزدیکت بود. آژانسی که بلیت قطار می‌فروخت. ـ و به خانم آژانسی می‌گفتی بلیت برای فلان روز مشهد یا تهران می‌خواهم و بعد خانم می‌زد توی سیستم جلوش و دید دید صدای کامپیوترش می‌آمد و پس از چند دقیقه ایشان می‌گفت جا می‌دهد یا نمی‌دهد. این کار را اغلب باید دو هفته زودتر از تاریخ رفتنت می‌کردی و گرنه بلیتی در کار نبود. در این جور مواقع خانم می‌گفت «جا نمی‌ده عزیزم. بین راهی می‌خوای؟ شاهرود جا می‌ده ها.» در همه‌ی این مراحل خانم آژانسی حوصله و اعصاب شما را نداشت و داشت بهت لطف می‌کرد که کارت را راه می‌انداخت. مثلا اگر می‌خواستی که یک روز جلوتر یا عقب‌تر از تاریخ اولیه را چک کند، خیلی شرمنده بودی و گردنت را کج می‌گرفتی و با یک ببخشید محکم جمله‌ت را شروع می‌کردی. شاه‌کار این سیستم فروش بلیت دم عید بود. در اصطلاح راه‌آهنی‌ها فروش نوروزی. خب ملت همه می‌خواهند سال را در حرم امام رضا با صدای زنده‌ی نقاره تحویل کنند و دانش‌جوها هم که می‌خواهند بروند خانه و اصلا حتی اگر نخواهند بروند هم انتخابی ندارند، خوابگاهشان تعطیل است و باید بروند. این طوری بود که نصف این مملکت به فکر مشهد رفتن می‌افتادند. آن موقع هنوز لیزینگ هم نبود یا دست کم این قدر زیاد نبود که بشود با ماهی چه قدر پراید یا پژو خرید و زد به دل جاده. اولین گزینه‌ی سفر خانوادگی هم که قطار است. حتی نقل معروفی هم هست در این مورد که شاید شنیده باشید. «
اگر قرار باشد بین هواپیما و راه‌آهن یکی را انتخاب کنید، راه‌آهن را انتخاب کنید.» به همین دلیل فروش نوروزی موضوع بسیار جدی و مهمی بود.
معمولا دهه‌ی آخر بهمن و بعد از بیست و دوم بهمن یک روز مال فروش نوروزی بود. ماجرا هم این طور بود که چند آژانس برگزیده امتیاز فروش نوروزی داشتند. این‌ها از یکی دو روز قبل پارچه‌ای می‌زدند در آژانسشان که در این دفتر فلان. بعد اخبار هم اعلام می‌کرد که فروش نوروزی بلیت‌های قطار در مسیرهای فلان روز فلان آعاز می‌شود. از این جا بود که ماراتن شروع می‌شد. صبح ساعت شش یا حتی زودتر باید می‌رفتی در آزانس. اسمت را روی کاغذی که آن‌جا زده بودند روی دیوار یا دست به دست می‌چرخید و لیست حاضران بود، می‌نوشتی. شماره‌ای داشت و این شماره معلوم می‌کرد وقتی حضرات آژانسی آمدند، به ترتیب آن بلیت می‌فروشند. صحنه‌ی اول صبح اطراف آژانس واقعا دیدنی بود. ساعت شش صبح بهمن ماه یعنی هوای تاریک و سرد. می‌رسیدی در آزانس و می‌دیدی مردم چند نفری ایستاده‌اند و یکی کاغذی توی دستش است و دیگران کاغذ را ورانداز می‌کنند. سه چهار تا ماشین آن اطراف بود که کسی درشان خوابیده بود و پتوش را کشیده بود روش و فلاسک چایش هم کنارش روی صندلی شاگرد. بقیه هم اغلب بحث می‌کردند که کی و چه طور آمده‌اند و در راه دیده‌اند که آزانس فلان جا خلوت‌تر بوده یا شلوغ‌تر. آن‌هایی که تروفرزتر بودند یا ماشین داشتند اسمشان را در دو سه لیست نوشته بودند و بین آژانس‌ها رفت‌وآمد می‌کردند که هر جا زودتر نوبتشان شد بلیت بگیرند. همه هم دنبال بلیت برای بیست و هشتم یا بیست و نهم اسفند می‌گشتند که از تمام تعطیلاتشان خوب استفاده کنند و سال را در جایی که می‌خواهند تحویل کنند. بعد آژانسی‌ها که آن روز دست کمی از خدا نداشتند می‌آمدند و سیستمشان را به مرکز وصل می‌کردند و به ترتیب از روی لیست می‌خواندند. سه نفر می‌رفتند توی دفتر و در بسته می‌شد و ملت مصرانه و کنج‌کاو و حسرت به دل از پشت شیشه‌ها داخل آژانس را تماشا می‌کردند. تماشا که نه، مشاهده. یعنی تک‌تک اتفاقات آن تو را برای بیرونی‌ها گزارش می‌کردند. «سیستمش قطع شد. کاغذ بلیتش تمومه. داره چای‌می خوره. این نفر قبلی داره لفتش می‌ده و گرنه الان باید تموم می‌شد میومدن بیرون. رفته دسشویی.» کاغذی هم می‌زدند به شیشه‌ی آزانس که جدولی داشت و آخرین اطلاعت تمام شدن بلیت‌ها درش بود و مرتب هم تغییر می‌کرد. هر نیم ساعت یا چهل دقیقه یک بار آقا می‌آمد روی خانه‌ای را ضرب‌در می‌زد. مثلا بیست و هشتم چهارتخته‌ی ساعت شانزده و چهل تمام. اگر بالاخره بعد از چند ساعت همان بلیتی که می‌خواستی را می‌توانستی بگیری، واقعا موفقیت بزرگی نصیبت شده بود در حد پیروزی در جنگ‌های صدر اسلام.
من سه چهار بار در این مراسم شرکت کرده‌ام و استرس و بی‌چارگیش را تحمل کرده‌ام. یعنی در این حد استرس که هی تا صبح از خواب پریدم و فکر کردم خواب ماندم و بلیت تمام و هیچ. اعصاب خرابی مردم در وضعی بود که دست کم دو سه تا دعوا راه می‌افتاد سر این که من زودتر آمدم چرا این آقا اسمش توی لیست جلوتر از من است یا چرا خانم اپراتور هی می‌رود دست‌شویی و چرا فلان آژانس الان پنجاه و چهار نفر بلیت فروخته و شما هنوز نفرسی و هشتم اید. من حتی شاهد یک مورد شکستن در شیشه‌ای آژانسی در خیابان وزرا هم بوده‌ام به خاطر شلوغی و دعوا و اضطراب و این چیزها. بدیهی است که در این موقعیت گرفتن بلیت دل‌خواه چه بشکنی داشت.
حالا می‌نشینم توی خانه و با خیال راحت از بین ده جور قطاری که می‌رود مشهد، که اغلبشان عصرانه و چای و شام و دسر می‌دهند توی کوپه و فیلم نشان می‌دهند، یکی را انتخاب می‌کنم، معمولا آن یکی که فیلم نشان نمی‌دهد و می‌شود با خیال راحت خوابید، پولش را با کارت بانک سامانم که همه‌ی عددهاش را حفظم می‌دهم و برای خودم می‌شنگم. باور کنید من خیلی هم ندید بدید نیستم. می‌دانم ملت در ممالک خارج خیلی از ما شیک‌تر و خارجی‌تر هستند و همه چیزشان را در اینترنت تماشا می‌کنند و انتخاب می‌کنند و پولش را می‌دهند و تمام. ولی واقعا این ماجرا برای من الان خیلی تجمل و راحتی به حساب می‌آید و تقریبا هر بار کیف می‌کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

میزبان‌های نمونه

عرضم به حضور انورتان که شش روز تمام است من اصلا غذا نپخته‌ام؛ یعنی هیچ هیچ. در این حد که اجاق گازی که هفته‌ی پیش تمیز کرده بودم و درش را بسته بودم، هنوز در بسته مانده است. ماجرا هم این است که هی دعوتمان کردند برای شام و افطاری و موقع خداحافظی یک قابلمه غذا زدند زیر بغلمان. آن هم نه برای یک وعده، که دست کم دو وعده. آخرینش هم امشب که باز مائده‌ی آسمانی از بالا رسید. حالا درست که بعضیش خیلی خوش‌مزه نبود ولی خب از قدیم چیزهایی در مورد مفت بودن و کوفت بودن و این چیزها گفته‌اند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

از کی مجاز ایم به بچه ریا را بیاموزیم؟

دخترک دوستم هفت ساله است. خانواده‌ی پدری و مادریش هر دو متشرع اند. شعائری مثل حجاب و محرم و نامحرم در خانه‌هاشان جدی است. دخترک هیچ وقت ندیده بوده کسی غیر از خانه‌شان در جای دیگری بی‌روسری باشد. بدون هیچ درکی از دین یا قانون یا هر چیز دیگری فکر کرده این طوری است دیگر. آدم‌ها توی خانه‌ی خودشان بی‌روسری اند و در مهمانی و خیابان با روسری. سال قبل سفری خارج از ایران رفته‌اند. دخترک دیده همه در خیابان تی‌شرت و شلوار و باقی لباس‌های خانه یا مهمانی را پوشیده‌اند و روسری ندارند. از مادرش پرسیده چرا این طوری اند. مادرش گفته خارج مردم این طوری لباس می‌پوشند. باز مشکل بچه با این جواب حل شده. بعد از مدتی رفته‌اند تولد یکی از دوستانش. همه‌ی خاله‌ها لباس خوشگل پوشیده بودند و عموها هم پیش خاله‌ها بوده‌اند. دخترک طفلی گیج هی از مادرش پرسیده مگر این جا ایران نیست؟ چرا خاله فلانی و فلانی روسری ندارند؟ چرا تو داری؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

ملت تو ما شدیم کورش والا

دفتر یادگاری‌نویسی ساختمان نارنجستان قوام ـ شیراز

پ.ن: در تیتر کورشِ والا را به صورت کورش. والّا! هم می‌توانید بخوانید.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

روز ـ داخلی

شیراز بازاری دارد به اسم اردو بازار که مغازه‌هاش پارچه‌های رنگی و پولک‌دار برای لباس قشقایی و دمپایی پلاستیکی و شلوار شبه‌کردی برای مردان می‌فروشند. یک آقایی هم کنار بازار دکه‌ای داشت که سی‌دی و پوستر می‌فروخت. در تلویزیون چهارده اینچ دکه‌ش خانم‌های قشقایی با لباس‌های بلند و چین‌چینشان دست‌مال‌هاشان را با موسیقی بالا و پایین می‌بردند و می‌رقصیدند. بالای سر دکه‌ش روی دیوار پوسترهایی بود از دو تا خانم هندی که خالی وسط ابروهاشان بود، ساسی مانکن و تتلو کنار هم و دکتر احمدی‌نژاد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گذشته‌ها گذشته؟

دیشب تازه نفس‌ها، فیلم مستندی از کیانوش عیاری را دیدم. مستندی بود از تابستان ۵۸ در تهران. چیز جالبی بود. یک جور حسرت و خوشی با هم داشت. حسرت این که این روزها را ندیده‌ای و خوشی این که از آن روزها گدشته‌ایم. فیلم با تصویرهای دختران جوانی که توی خیابان به مردم پیاده و راننده‌های تاکسی و مسافرانشان کتاب می‌دادند شروع شد. جور رشک‌برانگیزی است که در خیابان چند دختر جوان با موهای اغلب بلند و با گیره‌ای پشت سرشان بسته، کیفی سر دوششان انداخته باشند و در خیابان راه بروند و به دیگران کتاب بدهند. بعد دوربین ورودی سینمایی را نشان می‌داد که کاغذ ماژیک نوشتی زده بودند دم گیشه. روی کاغد نوشته بود «بنا به درخواست کمیته‌ی انتظامات از بردن اسلحه به داخل سالن سینما خوداری کنید.» بعدتر پارک ملت را نشان می‌داد. ملت دور جوانی جمع شده بودند که ادای چند نفر از جمله فریدون فرخزاد را درمی‌آورد و شب بود بیابان بود می‌خواند. گمانم پنجاه مرد و پسر جوان روی چمن‌ها تنگ هم نشسته بودند و براش دست می‌زدند. خیلی واضح دلشان تفریح می‌خواست و چیز جدیدی نداشتند و دو سال قبلِ خودشان را مسخره می‌کردند.


۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

مردمانی که ما بودیم

تلویزیون چند دقیقه فیلم نشان داد از عاشورای سال پنجاه و هشت در سفارت آمریکا که لابد آن روزها ملت تازه از دیوارش بالا رفته بودند. جوانی که کلاسیک جوان‌های انقلابی آن روزها بود ـ لاغر، مو و ریش انبوه مشکی، عینک کائوچویی پهن ـ پشت بلندگویی ایستاده بود. با جدیت به مردم گفت که چون روز عاشورا است نوحه‌ای می‌خواند و از آن‌ها خواست که در جواب سینه بزنند. (البته او گفت که لطفا برادران با سینه جواب بدهند.) شروع کرد خواندن و نوحه شعری بود در مذمت جنایات آمریکا و پلیدی‌های استکبار جهانی و مدح بیداری مردم سراسر جهان و انقلاب مردم ایران. ترجیع‌بندی که ملت تکرارش می‌کردند این بود «کار آمریکا بود/ نقشه‌ی سیا بود/ مرگ به کارتر/ مرگ به کارتر». همه جور زن و مرد آن جا بود. جوگیر نبودند، جو خالص بودند. بعضیشان سینه می‌زدند، خیلی پرشور. ولی اغلب مشت‌هاشان را گره کرده بودند و طوری دست‌هاشان را بالا می‌آوردند و مشت‌ها را پرتاب می‌کردند که انگار لنز دوربین، صورت کارتر یا اصلا همه‌ی استکبار جهانی بود و با همین مشت‌ها کارشان تمام می‌شد.

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

گربه‌ی نیمه اشرافی خانه‌ی ما

همسایه‌ی ما یک گربه‌ی ماده دارد. طبقه‌ی پایین و توی حیاط زندگی می‌کند. برای خودش خوش بود. بال و گردن پخته و استخوان‌گرفته‌ی مرغ و ماهی کیلکا و کنسرو مخصوص گربه می‌خورد و بازی صبح و عصر و از این جور قرتی‌بازی‌هاش هم به راه بود. از دو هفته‌ی پیش یک حالت افسرده‌ای پیدا کرده بود این گربه و کارهای عجیبی می‌کرد. بردندش دام‌پزشک و گفته بود این بالغ شده و بعد از این اگر بی‌جفت بماند هر روز همین بساط است. خلاصه که یک کارها کرد سر دو سه روز که بیا و ببین. انگار نه انگار که ما آدم‌ها سال‌ها بالغیم و صدامان هم درنمی‌آید. بعد خانم گربه که دلش نمی‌خواست غذای بی‌دردسر و جای گرم و نرمش را بی‌خیال شود و برود توی کوچه دنبال زندگی بالغانه، هی آمد توی حیاط و هر جور صدایی بلد بود از خودش درآورد. نتیجه‌ش این که الان چند روزی است هر چی گربه‌ی نر از چهار تا کوچه بالاتر تا چهار کوچه پایین‌تر هست، اول آمد لب دیوار ما و بعد طی مراسمی پرید پایین و با این گربه خانم مراوده کرد و رفت پی کارش. حالا ببینم چند ماه دیگر که این گربه خانم شد یک گربه‌ی مادر با سه چهار تا بچه یکی از این گربه‌های نر اندازه‌ی خرس این طرف‌ها پیداش می‌شود.

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

سراب بود؛ سراب ناب بود

توی اتوبوس نشسته بودند. بعدازظهر جمعه اتوبوس چیتگر شریعتی. با قیافه‌هایی که بهشان می‌خورد مثلا از دانشگاه پیام نور کرج آمده باشند. یکی چادر ملی به سر، آن دو تای دیگر مقنعه‌هایی که رها کرده بودندشان و صورت‌هایی که در حد توان و سلیقه رنگشان کرده بودند. بلند بلند و با هیجان و جزئیات از دو تا از هم‌کلاسی‌هاشان حرف می‌زدند که فهمیده بودند بهایی اند. نه گمان نبرید که این‌ها کشفشان کرده بودند یا از بهایی بودن چیزی می‌دانستند. اول چیزهایی شنیده بودند که مسلمان نیستند. بعد در نمی‌دانم چه مراسمی که باید مرتب دعای فرج می‌خوانده‌اند، دیده بودند ساغر و شیرین - دوستان بهایییشان - دعا نمی‌خوانند. فقط دست‌هاشان را جلوی صورتشان نگه می‌دارند و همین. بعد یک روز که خانم چادر ملی رفته خانه‌ی شیرین مهمانی، صاف زل می‌زند توی چشم‌های شیرین و می‌پرسد تو چرا دعای فرج امام زمان نمی‌خوانی. شیرین طفلک که لابد دختر حدودا بیست ساله‌ی دست و پا گم‌کرده‌ای است، جوابی نداشته که بدهد. زن‌دایی شیرین می‌گوید ما مسلمان نیستیم و بهایی هستیم. خانم چادر ملی همین که زن‌دایی حرفش تمام می‌شود سریع خداحافظی می‌کند. چون شنیده است که نباید با غیرمسلمان‌ها رفت‌وآمد کرد. شنیده است که پاک نیستند. رفته خانه و به دفتر یکی از مراجع تلفن کرده و در مورد رفت‌وآمد با بهایی‌ها پرسیده است. آقای مسئول پاسخ‌گو همین که کلمه‌ی بهایی را شنیده جواب داده هر گونه تماس با فرقه‌ی ضاله‌ی بهاییه اشکال دارد. خانم چادر ملی پرسیده هم کلاسیم است و چه کنم و این چیزها. دوباره آقای مسئول جواب داده همان که گفتم و دوباره فرقه‌ی ضاله و همان حرف‌ها.
سه تاشان با هم در مورد چیزهایی که از دین الکی و من‌درآوردی ساغر و شیرین شنیده بودند، حرف می‌زدند و می‌خندیدند. که حرف‌های پیامبرشان عربی است. که نماز کوتاه دارند برای وقتی که حال ندارند و نماز بلند برای وقت‌هایی که در احوال نمازند. در مورد اندازه و زمان روزه‌شان اختلاف نظر داشتند ولی بازهم به نظرشان مسخره می‌آمد. یکیشان گفت ساغر گفته دین ما به ما می‌گوید کارهای خوب کنیم و هر سه انگار جکی شنیده باشند بلند خندیدند. بعد بحثشان بالا گرفت و جدی شد. از این که ما مسلمان‌ها که دینمان کامل‌ترین دین است هیچ چیزی ازش نمی‌دانیم و نمی‌توانیم دو کلمه ازش حرف بزنیم و باعث خجالت است شروع شد و به این جا رسید که نباید بگذارند این‌ها در مورد دین من‌درآوردیشان حرف بزنند.

من نشسته بودم و جوجه بنیادگرایی با طره‌ای رها بر پیشانی و پشت پلک نقره‌آبی اکلیلی را نگاه می‌کردم.


۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

همین دیگه

خب کمی صبر کنید این پاییز برسد از راه. روزها کوتاه شوند. آفتاب کجکی بتابد. هوا کمی خنک شود. شب‌ها دلتان شنل یا ژاکت بخواهد. غروب‌ها هوس نسکافه‌ی داغ بکنید. برگ‌های توی کوچه وقت راه رفتن زیر پاتان خش‌خش کند. چرخ‌های طوافی زالزالک بفروشند. بعد که این چیزها رسیدند و خودی نشان دادند و جاگیر شدند، آن وقت هی بگویید پاییز آمد؛ پاییز شد. نه این که همین که تقویم پرید روی اول مهر جار و جنجال راه بیندازید که باز پاییز عزیز.
به قول معروف نکنید آقا جان! نکنید.

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

ارشاد می‌شویم

دم غروب من و دوستی در کافه‌ی باغ موزه نشسته بودیم. داشتیم از باد ملایم و خورشید نسبتا مهربان غروب شهریور و هم‌صحبتی هم لذت می‌بردیم. میز روبه‌روی ما چهار پنج خانمِ حدود پنجاه ساله‌ی به نسبت شیک‌پوش نشسته بودند و گپ می‌زدند. دو تاشان سیگاری روشن کرده بودند. یکی از خانم‌ها روسریش شل بود و حین صحبت و سیگار، کم‌کم افتاد دور گردنش. یک دقیقه یا چیزی همین حدود گذشت. پسر جوان و باریکی (چه چیزی معادل گارسون می‌‌شود گذاشت؟) آمد نزدیک میز. خیلی شرمنده ببخشیدی گفت و صدای نامفهموم و آرامی از خودش درآورد و با دستش اشاره‌ی کوچکی به روسری خانم کرد. خانم روسریش را کشید روی سرش و به حد حجاب اسلامی رساند.

در این ماجرا همه‌ی طرف‌های درگیر معذب و ناراحت و شرمنده بودند. من و دوستم که ناخواسته دیدیم. پسر جوان که مجبور بود به اقتضای حرفه‌اش تذکر بدهد. و البته خانم میان‌سال که هم صحبتش قطع شده بود و حال و هواش عوض شده بود و هم در نگاهش می‌شد فهمید از این که باعث دردسر پسرک شده ناراحت است.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

معاون وزیرمونه؟ آخی

محمدعلی اینانلو مجری برنامه‌ای است به اسم «گردش» در شبکه‌ی چهار. مهمان برنامه‌ی دیشبش آقای دکتر عباسی معاون وزیر علوم بود. اینانلو در شروع سوالی پرسید و بی‌اغراق پنج دقیقه به شیوه‌های مختلف برای آقای دکتر توضیح داد که سوالش چیست که دست آخر هم آقای دکتر متوجه نشد. اینانلو گفت خب این موضوع را رها کنیم. باز پرسید طبیعت ایران را چه طور به دانش‌جو معرفی می‌کنید. آقای دکتر توضیح داد که بسته‌هایی فراهم کرده‌اند که مفاخر و آثار تاریخی و معنوی ایران را به دانش‌جوها معرفی می‌کند. اینانلو گفت که منظورش از طبیعت چیست و گفت که تاریخ و فرهنگ و هنر همه زاییده‌ی تمدن اند؛ و تمدن با طبیعت نسبت مشخص دارد و مثلا بین‌النهرین محل پیدایش تمدن بزرگی بوده است. حتی توضیح داد که بین‌النهرین یعنی بین دو رود. بعد باز دوباره پرسید که خب شما چه طور طبیعت را به دانش‌جو معرفی می‌کنید و چه برنامه‌ای برایش دارید. باز آقای دکتر نفهمید یا نخواست بفهمد طبیعت یعنی چه و گفت ما برای معرفی عشایر جشنواره برگزار کرده‌ایم و فرهنگ‌کارت داده‌ایم به دانش‌جو تا مجانی برود موزه. در تمام مدت اینانلو دستش را زده بود زیر چانه و آقای دکتر را سیاحت می‌کرد.

۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

تفاوت

وقتی از تهران حرف می‌زنیم کسی می‌داند که حدودا و نه حتی دقیقا داریم از چی حرف می‌زنیم؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

همه‌ی پست‌ها عنوان می‌خواهد؟

خانم جوانی پای کیوسک روزنامه‌فروشی ایستاده بود و مجله‌ها را نگاه می‌کرد. کمی خم شده بود که با دقت یکی را ببیند. من هم این طرف‌تر ایستاده بودم و پی مجله‌ای می‌گشتم. یک دفعه دیدم دست مرد جوان توی شلوغی عصر خیابان شریعتی روی باسن زن حرکت می‌کند. هنوز درست نفهمیده بودم چه اتفاقی دارد می‌افتد. چند ثانیه بعد زن مثل فنر از جا پرید. برگشت و ترسیده و عصبانی پشت سرش را نگاه کرد و رفت.

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

اتوبوس سوار می‌شوم

توی اتوبوس مجموعه داستان هاروکی موراکامی –کجا ممکن است پیدایش کنم– دستم بود و می‌خواندم. دختر جوان کناری ازم پرسید «درباره‌ی چیه؟» نگاهش کردم که ببینم چی می‌گوید. گفت «روان‌شناسی اه یا مدیریت ذهن و موفقیت و اینا؟ مال همون نویسنده‌ی کی پنیر منو جابه‌جا کرد اه؟»