۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پی‌گیر باش تا کامروا و بی‌اعصاب شوی


پی‌گیری از آن کلمه‌هایی است که ازش متنفرم. در واقع از مفهومش متنفرم. کلمه‌ای است که ظاهر خوبی دارد. دست کم ظاهر آبرومند و شیکی دارد. یک جور حسن تعبیر برای یک مفهوم خیلی ضایع. قدیمی‌ها لابد می‌گفتند خیلی آدم سمجی است. حالا می‌گوییم خیلی پی‌گیر است. به نظرم مفهوم پی‌گیری الزامات توهین‌آمیزی دارد. این که شخص پی‌گیر حواسش جمع‌تر است، دقیق‌تر است، به فکرتر است، متوجه‌تر است. این که پی‌گیری‌شونده آدم پرت بی حواس نامنظمی است که متوجه نیست و تصمیمی ندارد و باید هی بهش یادآوری کرد. همه‌ی این چیزها را جمع کرده‌ایم و گذاشته‌ایم کنار هم. خیلی هم تر و تمیز کاغذ پیچیده‌ایم و رویش برچسب زده‌ایم پی‌گیری.
تقریبا نصف کارم در روز پی‌گیری است.

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س؟


اگر قرار باشد مثل خارجی‌ها برای امسالم رزولوشن تعریف کنم یا به رسم داخلی برای امسال اسم بگذارم، امسال تلاش می‌کنم خودخواه و نامتواضع باشم. بله. امسال را سال خودخواهی و بی تواضعی نام می‌نهم. شاید خیلی به موقع نباشد ولی پیش می‌روم ببینم چه قدر موفقیت حاصل می‌شود.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

سلام و درود خدا بر افجه






پانزده را رفتیم افجه به در کردیم. قرار را روز قبلش من و دوستم با هم گذاشته بودیم. بعد از قرار ناامیدانه نشستم پای گوگل مپ که پیدا کنم باید از کجا برویم و راهش چه طور است. نقشه‌ی گوگل دقیق و کامل بود و تمام راه را درست نشان می‌داد. چرا فکر می‌کردم گوگل بلد نیست؟ چون خودم بلد نبودم؟
مثل یک سفر طولانی، دوربین و شال و ژاکت و خوردنی برداشتم. با این که فاصله‌ای ندارد و نزدیک است، انگار به جای دوری برای زیارت می‌رویم. هیجان داشتیم هر دو. توی راه هم هی ماجراهایی پیش می‌آمد. یک جا پیچ و سربالایی تندی بود که مطمئن نبودم باید همان را برویم. پیاده شدم از یکی از دو تا معازه‌ی باز بپرسم. یک طرف کوه بلند و ابر، یک طرف دره‌ی پر درخت و ابر، جاده خالی خالی، ساکت ساکت. شاید یک دقیقه طول کشید، مطلقا صدایی نمی‌آمد. به نظرم رسید تا الان هم اشتباه بوده توی ماشین موسیقی گوش می‌کردم. پیچ و سربالایی را رفتیم بالا. یک کم بعدش رسیدیم افجه. دو سه ساعتی ماندیم. ابر بود، ابرتر شد، باران گرفت، تگرگ زد، رعد و برق شد، باران کم شد، ابرها رفتند و آسمان باز شد و آفتابی و باز ابر شد. همه‌ش در همین دو سه ساعت. افجه مزد سفرمان را داد.

پ.ن: عکس منظره‌ی روبه‌روی  قبرستان افجه است. 

۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

آسمون آبیه

توی ماشین کوچک دوستم نشسته بودیم. میدان تجریش را دور می‌زدیم. اول صبح بود تقریبا و دیشب و دیروزش حسابی باران باریده بود. هوا خیلی تمیز و آسمان در آن وضعیتی بود که هواشناس‌ها بهش می‌گویند کمی تا نیمه ابری. کوه‌ها از لای مه و ابر و نور دیده می‌شدند. من نگاهم به کوه‌ها و ابرها بود. تماشا می‌کردم، چشمم پر شده بود و دلم باز هم می‌خواست. تو همین حال بودم که دوستم گفت «کوه‌ها رو. این چیزی اه که بیش‌تر شهرای اروپایی ندارن.» موضعش موضع آدمی بود که توی یک چیزی بالاخره حسنی پیدا کرده بود. چون چند تا شهر جز تهران را هم دیده، می‌تواند این طور مقایسه‌ای نظرش را بگوید. اما من هم دست کم می‌توانم بگویم که چه جوری این شهر را دوست دارم. رابطه‌ی من و تهران رابطه‌ی عشق و نفرت است. مثل این دختر و پسرهایی که مدت‌ها با هم دوست اند و هی به هم می‌زنند و هی باز به هم برمی‌گردند. مثل زن و شوهرهایی که دعوا می‌کنند و آشتی می‌کنند. این اتفاق‌ها توی رابطه‌ی من و تهران ذهنی است. چون نمی‌توانم باهاش به هم بزنم و بروم یک جای دیگر. اما وقت‌های زیادی با هم در صلح و صفاییم. آخر اسفند و فروردین که اصلا ماه عسل رابطه‌مان است.

پ.ن: کوچه را از گروه زدبازی گوش کنید. حتی اگر اشکتان را درمی‌آورد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

قیمت مقطوع


از دور میدان ولی‌عصر رد می‌شدم. ردیف رنگ به رنگ شال‌های یکی از این مغازه‌ها که بیش‌تر شبیه دست‌فروشی است تا مغازه، توجهم را جلب کردم. رفتم نزدیک و نگاه کردم. شب بود و رنگ‌ها را زیر نور ترکیبی چراغ‌های مهتابی و خورشیدی درست تشخیص نمی‌دادم. دنبال سماقی می‌گشتم. یکی را برداشتم. از آقای جوان فروشنده پرسیدم «این سماقی اه؟» نگاه کرد و گفت «چی؟» دوباره گفتم «دنبال سماقی ام. این سماقیه دیگه. نه؟» جواب داد «سماق همونه که می‌ندازن رو کباب؟» گفتم «نمی‌ندازن. می‌پاشن.» بعد به نظرم رسید الان چرا معلم شدم. سعی کردم با خنده رد کنم. همین طور که هنوز داشتم از رنگ مطمئن می‌شدم، قیمت پرسیدم. گفت «هفت تومن. نو بارگین. نو دیسکانت.»

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

دنبال چیزهای کوچیکم

یک چیزهای کوچکی هست که ممکن است بودن و نبودنشان خیلی دیده نشود، یا اصلا وسط صد تا نیاز اولیه‌ی هرم مازلو اهمیتشان از صفر هم کم‌تر باشد، ولی خب، دوره‌ای آدم یاشدان می‌افتد. مثلا من این روزها دلم رادیوی خوب می‌خواهد. یک رادیویی که فقط موسیقی پخش کند و همه جور چیزی داشته باشد. صبح که می‌نشینم توی ماشین روشنش کنم و گوش کنم، آخر شب که توی آش‌پزخانه الکی چرخ می‌زنم روشن باشد و صدایی ازش بیاید. همه جور صدایی، همه‌ی همین‌هایی که در وقت‌ها و حال‌های مختلف گوش می‌کنیم. درست است که فلش و هزار تکنولوژی دیگر هست که آدم موسیقی‌های مورد علاقه‌ش را در آن‌ها داشته باشد و در ماشین یا روز جمعه موقع غذا درست کردن گوش کند، ولی با رادیو قابل مقایسه نیست. هست؟
حسرت چیزی این قدر ساده و کوچک را هم می‌خورم.

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

جمعه عصر به طرف خانه




امروز هوا از صبح آفتابی بود و آن تکه‌ی آسمان که از پنجره‌ی آش‌پزخانه دیده می‌شد آبی آبی. ظهر بعد از ناهار موقع شستن ظرف‌ها، فکر کردم دارم چنین روزی را بی قدر می‌کنم با توی خانه ماندن. رفتم بیرون، همین تپه‌های نزدیک خانه. ترکیب آبی آسمان و نور خورشید و صدای بچه‌ها و ولویی مردم که هیچ عجله‌ای نداشتند، حالم را خوش کرد. شنبه و کار و بی‌حوصلگی‌های هر روز و هوای پردود تهران خیلی دور به نظر می‌رسید.

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

به امید آن روز


این عکس مال دو سال قبل است. امسال هنوز مولفه‌های مختلف عکس با هم دست نداده‌اند، روز آفتابی که من خانه باشم و سر حوصله و خیال راحت پرتقال قاچ کنم، چه برسد به این که پرتقال توسرخ هم باشد.


۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه


پدر و مادرم را دو سه ماهی یک بار می‌بینم. به همین دلیل تغییراتشان خیلی واضح و ترسناک و دردآور است. از یک سنی به بعد پیر شدن شدت بیش‌تری می‌گیرد. درست مثل بچه‌ها که از یک وقتی بزرگ شدنشان شدید و سریع می‌شود. مثلا تابستان دو سال قبل بابام سرحال و معمولی بود. تصویر همیشگی بابام در ذهنم. چند ماه بعد که زمستان شده بود و دیدمش عصا دستش بود و آهسته راه می‌رفت و چند ماه بعد یعنی تابستان پارسال حافظه‌ش خیلی واضح کم شده بود و از این موضوع می‌ترسید و ترجیح می‌داد تنهایی هیچ کاری نکند.
این طور سریع پیر شدنشان خیلی دردناک است. دیدن حالشان و مواجهه‌شان با ناتوانی و تسلیم شدنشان خیلی بد است. و از همه‌ی این‌ها بدتر واقعیتی است که هی خودش را نشان می‌دهد. این که می‌روند. روزی هست که نخواهند بود. این طوری می‌شود که من هر بار که زنگ می‌زنم و یکیشان گوشی را برمی‌دارد دلم آرام می‌شود که هستند. محبتی این قدر شدید آدم را می‌کشد.

نمی‌دانم آدم‌ها بعد از تجربه‌ی فرزندی و درک محبت پدر و مادر چه طور بچه‌دار می‌شوند. چه طور تاب تحمل محبتی که می‌گویند خیلی شدیدتر از هر چیز دیگری است را دارند. به نظرم یک عمل انتحاری است.
دنیا کارش معلوم نیست. این همه کار که فکر می‌کردیم غیرممکن است از ما سر بزند و بعد خیلی آرام  سر زد و رد شد.



۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه


Celine: You can never replace anyone because everyone is made up of such beautiful specific details.

Before Sunset

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه


دماوند، سه سال قبل

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

حبیبه جعفریان جایی نوشته بود «تازه به این شهود رسیدم که آدم شاید به دنیا بیاید و از دنیا برود و بعضی کلمات را هرگز زندگی نکند».
سی و چهار ساله ام؛ مشتاق کلمه‌ها و رنگ‌ها و زندگی.


۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

برتراندراسل سلطان دانش‌مندان با نود و یک سال سن

.
زمان بچگی من یک جور کارت بود برای بازی دو نفره. این کارت‌ها چند مدل بودند، ماشین و هواپیما و فوتبالیست و دانش‌مند و این‌ها. روی کارت ماشین‌ها اسم و مشخصات ماشین مثل تعداد سیلندر، صفر تا صد، توان به اسب بخار و از این جور چیزها را نوشته بود. پشت کارت چیزی نداشت. جنس و چاپ هم خیلی بد و الکی بود. بازی را هم لابد همه بلدید. طبعا کارت‌ها را بر می‌زدیم و تقسیم می‌کردیم. بعد هر کسی آن مشخصه‌ای را که فکر می‌کرد سر است انتخاب می‌کرد و می‌گفت و اگرسر بود کارت طرف مقابل را می‌گرفت. توی این جور کارت‌ها زاغارت‌ترین نوع کارت، کارت دانش‌مندان بود. سن و زمینه‌ی دانش‌مندی و قرن و ملیت و یکی دو تا چیز دیگر را داشت. هیچ جوری نمی‌شد بین سر بودن مشخصات تصمیم گرفت. فقط سن خیلی واضح بود. ترکیب دانش‌مندان انتخابی این کارت‌ها شاه‌کار بود. هگل و دکارت و برتراندراسل و ویکتور هوگو و ادیسون کنار هم بودند. برای من جز ادیسون باقی اسم‌ها ناشناس بوند و قضاوتم در مورد آن دانش‌مند بر اساس سنش بود. مثلا الان درست یادم است که دکارت توی آن کارت‌ها سنش 63 بود که خب واقعا سن ضایعی بود. چون تقریبا همه‌ی دانش‌مندان دیگر از او بیش‌تر عمر کرده بودند. کارت دکارت توی دست یعنی بدشانسی مطلق و حتما باخته بودی.
امشب خانه‌ی دوستم با دخترش کارت بازی کردیم. کارت دایناسور داشت که مقواش بهتر بود و چاپ رنگی براق داشت. روی کارت عکس دایناسور بود و پشتش در مورد دایناسور توضیحاتی داده بود.با هم سر قد و وزن دایناسورهامان کری خواندیم و دایناسور محبوب انتخاب کردیم. دایناسور محبوب من شبیه سرندپیتی بود. بازی خیلی کیف داشت.

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

این جوریه دیگه

دو روز تعطیلی در حال تمام شدن است. احساس بعد از سیزده به در را دارم. انگار قرار بوده دو هفته تعطیل باشیم. براش نقشه‌های زیادی داشتم. خانه را فلان می‌کنم. فلان فیلم را می‌بینم. کمد دیواری را این جوری مرتب می‌کنم. تمام شد بدون این که هیچ کاری کرده باشم. هی ولو، هی چرت، هی کارهای معمولی. لابد اثر این است که برای اولین بار توی عمرم سر کار تمام وقت می‌روم؛ هر روز از صبح تا شب و حتی پنج‌شنبه‌ها. همیشه از کار تمام وقت دوری کرده بودم با این دلیل که یک کم جا برای نفس کشیدن باقی باشد. ولی هیچ وقت معنی واقعی این جای نفس کشیدن و دو دقیقه برای خودم بودن را درک نکرده بودم. شاید چون همیشه داشتمش. همیشه وقت‌های زیادی برای خودم بودم و همیشه جا برای نفس کشیدن و حتی نفس عمیق کشیدن داشتم. حالا اما برای خودم بودن خلاصه می‌شود توی نیم ساعت رانندگی صبح و پنجاه دقیقه رانندگی در ترافیک غروب که اگر بشود، دقیقه‌هاییش را من برای خودم هستم. این طوری است که اگر صبح هوا تمیز باشد و آب‌پاش‌های چرخان خودکار مشغول آب دادن چمن‌های رمپ باکری به نیایش و قطره‌های آب توی نور باشند و سبزه‌ها زیر آفتاب، دو دقیقه‌ی برای خودم بودن صبح قبل از رفتن توی شلوغی روز خیلی لذت‌بخش است. یا اگر عصر موقع برگشتن هنوز خورشید باشد و من بتوانم درختی که توی نیایش سر سردار جنگل هست را در نور آفتاب و دم غروب ببینم، انگار جایزه‌ی تمام کردن روزم را گرفته‌ام و خوش برمی‌گردم خانه.