‏نمایش پست‌ها با برچسب از این روزها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از این روزها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است؟

از جمله کادوهای تولد سی و پنج سالگیم، پنج رنگ لاک مختلف بود. رنگ همه‌ش را دوست داشتم و چند وقت بود که دنبالش بودم همان رنگی بخرم. همین که بسته‌ی کادو را باز کردم دلم خواست لاک بزنم و نتوانستم تصمیم بگیرم اول چه رنگی. این شد که هر ناخن را یک رنگ کردم و جفت دستا‌هام را لاک زدم. هیچ هم فکر نکردم ضایع است یا چی و فقط به فکر فردا سر کار رفتن بودم که آن هم خب مهم نبود. اما فردا اول صبح که بیدار شدم دیدم باید ماشین را ببرم تعمیرگاه. چون چند روزی بود که موقع ترمز گرفتن ازش صدای عجیبی می‌آمد که نمی‌دانستم چی هست. خلاصه رفتم یک جایی پیدا کردم که روی تابلو نوشته بود تعمیر بوستر و ترمز و جلوبندی و فلان. ماشین را گذاشتم و آقا را صدا کردم. آقا عبدالله هنوز داشتم می‌گفتم ماشین چه صدایی می‌دهد گفت لنت ترمز نداری. فرستاد که لنت بخرم. بعد چون صبح زود بود و شاگردش نیامده بود، من کنار دستش نقش شاگرد را بازی کردم. هی گفت دخترم دخترم. بعد هم نصیحت کرد که ماشین را چند وقت یک بار نشان تعمیرکار بده و بیخود نبر نمایندگی. چون نمایندگی کار خاصی نمی‌کند و فقط یک فاکتور می‌دهد دستت و هر چی بابات در ماه درآورده خرج ماشین می‌شود.

آقا عبدالله دست بالا پنجاه سالش بود و نمی شد جای پدر من باشد. لابد تاثیر ناخن‌های رنگاوارنگم بود که فکر کرد دختر جوانی هستم که هنوز پدرم خرج ماشینم را می‌دهد و شاید سر پول ماهانه با پدرم چانه می‌زنم. اما وقتی سی و پنج سالت شده و یک دفعه ترسیدی که اوه اوه چه قدر دارم پیر می‌شوم، چنین چیزی هم می‌تواند یک روز خوش‌حال نگهت دارد که هنوز هم ممکن است جوان به نظر برسی.

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س؟


اگر قرار باشد مثل خارجی‌ها برای امسالم رزولوشن تعریف کنم یا به رسم داخلی برای امسال اسم بگذارم، امسال تلاش می‌کنم خودخواه و نامتواضع باشم. بله. امسال را سال خودخواهی و بی تواضعی نام می‌نهم. شاید خیلی به موقع نباشد ولی پیش می‌روم ببینم چه قدر موفقیت حاصل می‌شود.

۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

آسمون آبیه

توی ماشین کوچک دوستم نشسته بودیم. میدان تجریش را دور می‌زدیم. اول صبح بود تقریبا و دیشب و دیروزش حسابی باران باریده بود. هوا خیلی تمیز و آسمان در آن وضعیتی بود که هواشناس‌ها بهش می‌گویند کمی تا نیمه ابری. کوه‌ها از لای مه و ابر و نور دیده می‌شدند. من نگاهم به کوه‌ها و ابرها بود. تماشا می‌کردم، چشمم پر شده بود و دلم باز هم می‌خواست. تو همین حال بودم که دوستم گفت «کوه‌ها رو. این چیزی اه که بیش‌تر شهرای اروپایی ندارن.» موضعش موضع آدمی بود که توی یک چیزی بالاخره حسنی پیدا کرده بود. چون چند تا شهر جز تهران را هم دیده، می‌تواند این طور مقایسه‌ای نظرش را بگوید. اما من هم دست کم می‌توانم بگویم که چه جوری این شهر را دوست دارم. رابطه‌ی من و تهران رابطه‌ی عشق و نفرت است. مثل این دختر و پسرهایی که مدت‌ها با هم دوست اند و هی به هم می‌زنند و هی باز به هم برمی‌گردند. مثل زن و شوهرهایی که دعوا می‌کنند و آشتی می‌کنند. این اتفاق‌ها توی رابطه‌ی من و تهران ذهنی است. چون نمی‌توانم باهاش به هم بزنم و بروم یک جای دیگر. اما وقت‌های زیادی با هم در صلح و صفاییم. آخر اسفند و فروردین که اصلا ماه عسل رابطه‌مان است.

پ.ن: کوچه را از گروه زدبازی گوش کنید. حتی اگر اشکتان را درمی‌آورد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

قیمت مقطوع


از دور میدان ولی‌عصر رد می‌شدم. ردیف رنگ به رنگ شال‌های یکی از این مغازه‌ها که بیش‌تر شبیه دست‌فروشی است تا مغازه، توجهم را جلب کردم. رفتم نزدیک و نگاه کردم. شب بود و رنگ‌ها را زیر نور ترکیبی چراغ‌های مهتابی و خورشیدی درست تشخیص نمی‌دادم. دنبال سماقی می‌گشتم. یکی را برداشتم. از آقای جوان فروشنده پرسیدم «این سماقی اه؟» نگاه کرد و گفت «چی؟» دوباره گفتم «دنبال سماقی ام. این سماقیه دیگه. نه؟» جواب داد «سماق همونه که می‌ندازن رو کباب؟» گفتم «نمی‌ندازن. می‌پاشن.» بعد به نظرم رسید الان چرا معلم شدم. سعی کردم با خنده رد کنم. همین طور که هنوز داشتم از رنگ مطمئن می‌شدم، قیمت پرسیدم. گفت «هفت تومن. نو بارگین. نو دیسکانت.»

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

دنبال چیزهای کوچیکم

یک چیزهای کوچکی هست که ممکن است بودن و نبودنشان خیلی دیده نشود، یا اصلا وسط صد تا نیاز اولیه‌ی هرم مازلو اهمیتشان از صفر هم کم‌تر باشد، ولی خب، دوره‌ای آدم یاشدان می‌افتد. مثلا من این روزها دلم رادیوی خوب می‌خواهد. یک رادیویی که فقط موسیقی پخش کند و همه جور چیزی داشته باشد. صبح که می‌نشینم توی ماشین روشنش کنم و گوش کنم، آخر شب که توی آش‌پزخانه الکی چرخ می‌زنم روشن باشد و صدایی ازش بیاید. همه جور صدایی، همه‌ی همین‌هایی که در وقت‌ها و حال‌های مختلف گوش می‌کنیم. درست است که فلش و هزار تکنولوژی دیگر هست که آدم موسیقی‌های مورد علاقه‌ش را در آن‌ها داشته باشد و در ماشین یا روز جمعه موقع غذا درست کردن گوش کند، ولی با رادیو قابل مقایسه نیست. هست؟
حسرت چیزی این قدر ساده و کوچک را هم می‌خورم.

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

بزرگِ خاندان

این چند خط در مدح و رثای گوگل ریدر، گودر، است. شما یا گودری بوده‌اید که خب در این صورت الان هم درد ایم و کسی به کسی سر سلامتی خاصی نمی‌دهد. یا گودری نبوده‌اید که لابد این‌ها برایتان طنز یا دست کم بدون معنی است.
این گوگلی‌ها هی گفتند داریم می‌خواهیم ببندیم و من هم باور نکردم و گفتم در این دریای کامپیوتر و شبکه و اینترنت -سطح سواد و درک من از اینترنت قابل توجه است- این گودر کم خرج طفلک جای کسی را تنگ نکرده و کسی بهمان کاری ندارد. احتمالی هم می‌دادم که تهدیدشان واقعی باشد و تصمیم گرفتم گودرو ترکش کنم و صبحا برم رودخونه ورزش کنم و صبح‌ها واقعا رفتم باشگاه و شب‌ها نشستم پای منقل گودر. حالا امروز صبح پا شدم و دیدم ناگهان چه قدر زود دیر شد و بستند طفلی را. یک جوری هم بسته‌اند که انگار اصلا کلا ما هیچ وقت آن جا نبوده‌ایم و فقط خیال می‌کردیم که گودر وجود دارد. انگار نه انگار ما عمری آن جا بودیم و آن همه حرف زدیم و معاشرت کردیم و دوست و رفیق داشتیم. هیچ ردی از دوست و آشنا برامان باقی نگذاشتند. راستش من در چهار سال گذشته حال مبسوطی با گودر کرده بودم و در دو سال گذشته عمری پایش صرف کرده بودم. یک سری دوست و آشنا داشتم آن جا که بعید است بیرون از آن پیداشان کنم و حتی اگر پیداشان کنم آن حال گودر را نمی‌دهد. یک سری هم بودند که دوست و آشنای خاصی نبودیم با هم و من صرفا نوت‌ها و کامنت‌هاشان را می‌خواندم و می‌خندیدم یا ناراحت می‌شدم.
آن همه عکس لباس و غذا که آن جا می‌گذاشتیم و با هم راجع بهشان حرف می‌زدیم را چه کنیم.
راستی در نتیجه‌ی محدود شدن گودر، ستون پیش‌نهاد کنار این جا هم تعطیل شد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

حاضر غایب

انگار ده سال از شروع فارسی وبلاگ نوشتن گذشته است. یادم آمد وبلاگ‌هایی بودند که من خیلی دوستشان داشتم و دیگر نیستند و دو سه وبلاگ هم بودند که هنوز هستند و دوست‌دارمشان.
دلم برای این وبلاگ‌ها تنگ شده. اول از همه شاهین دلتنگستان از جوار اقیانوس آرام که هنوز هم گاهی نوشته‌هاش را می‌خوانم و کیف می‌کنم. یکی خورشید خانم که خیلی خودمانی و نزدیک بود. یکی نارنج که طولانی و خوب می‌نوشت و حیف که دیگر نمی‌نویسد. یکی زن‌نوشت که نوشته‌هاش کوتاه و خوب بود. یکی مریم نبوی‌نژاد که من نوشته‌هاش را به خصوص در اوایل مهاجرتش خیلی دوست داشتم و این قدر کم می‌نویسد و دیر به دیر، که تقریبا می‌شود گفت نمی‌نویسد. یکی ستاره قطبی که به مناسبت محل زندگیش و تجربه‌های دست اولش و نگاه خوبش وبلاگش را دوست داشتم. یکی هم کامران آن سوی دیوار که کرکره‌ی وبلاگش پایین است.

از قدیم‌ها کتی سایه‌نوشت هست هنوز که خیلی هم خوب است. آیدای پیاده‌رو هست و باز هم خیلی خوب است. عابر پیاده هست که در نوشته‌هاش چیزی هست که من نمی‌دانم چیست و دوستش دارم.

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

اصلن نرو و نیا که گربه شاخت می‌زند به هر حال

در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی تلویزیون، زن‌ها توی خانه با دامن بلند یا شلوار و روسری زندگی می‌کنند. مهمان می‌آید لباسشان همان است و در آش‌پزخانه با همان آش‌پزی می‌کنند و شب هم با همان توی تخت خواب می‌خوابند. همه‌ی ما می‌دانیم که آدم‌ها در عالم واقع توی خانه‌شان این طوری نیستند. یعنی کسی با لباس آستین بلند دستش توی سینک و قابلمه نمی‌رود. کسی با شالی که دور سرش محکم و با دقت پیچیده از حمام در نمی‌آید یا کسی با دو لایه لباس زمستانی نمی‌خوابد.
در خمینی شهر اصفهان چند نفر در یک باغی که برای جشن اجاره می‌دهند، جشن تولد یا مهمانی یا چیزی شبیه این‌ها داشته‌اند. چند نفر اراذل و اوباش یا دزد یا متجاوز با هر اسمی، چند مرد، می‌ریزند توی باغ و همه‌ی مردهای حاضر در مهمانی را در اتاقی زندانی می‌کنند و به زنان تجاوز می‌کنند. یکی دو روز گذشته رئیس اداره‌ی آگاهی اصفهان در بخشی از توضیح ماجرا گفته البته زنان هم پوشش مناسبی نداشته‌اند و باعث تحریک مردان اراذل و اوباش شده‌اند. «پلیس اعتقاد دارد بسیاری از بزه‌دیدگان خود موجب بروز پدید مجرمانه می‌شوند. به طوری که اگر در این حادثه خانم‌ها حداقل حجاب را در این باغ رعایت کرده بودند، شاید موجب آزار و اذیت قرار نمی‌گرفتند.» البته باز هم تضمینی نیست. شاید بهشان تجاوز می‌کردند شاید هم نمی‌کردند.
لابد آقای پلیس هیچ گاه در خانه‌شان نبوده‌اند. هیچ وقت دخترشان را غیر از صبح که سوار سرویس مدرسه می‌شود و می‌رود ندیده‌اند که لباس‌های دیگری جز مانتو شلوار مدرسه هم دارد.
از این به بعد وقتی شب می‌خوابیم باید حجاب کامل را در تخت هم رعایت کنیم، مبادا دزدی که از دیوار خانه‌مان بالا می‌آید تا خانه را خالی کند، وقتی که ما ترسیده از خواب بیدار شده‌ایم با وضع زننده‌ی ما تحریک شود و خطری برایمان داشته باشد.

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

روز نو می‌شود

پنج‌شنبه‌ی سه چهار هفته قبل، برای کنسرت دخترک دوستم می‌رفتم تالار اندیشه‌ی حوزه هنری واقع در خیابان حافظ. از تخفیف کتاب‌فروشی‌های کریم خان کتاب خریده بودم. کوله‌پشتیم سنگین بود. زیر پل کریم خان بی ‌دلیل و خیلی زیاد نیروی ضد شورش ایستاده بود. سر حافظ هم. مدل‌های مختلف با لباس‌های مختلف. مردم متعجب بودند و حیران هم را نگاه می‌کردند و ضد شورشی‌ها را ورانداز می‌کردند. توی تاکسی آقای راننده‌ی تاکسی حدس‌های جالبی در باره‌ی این همه نیرو توی خیابان می‌زد که بیش‌تر شبیه پست‌های وبلاگ‌های مینیمال بود تا دلیل جدی. و البته او داشت جدی می گفت. از جلوی ضدشورش‌ها رد شدم پیاده و حتی از یکیشان پرسیدم چه خبر است. گفت برو خانم. سر دیگر حافظ و زیر پل حافظ در حد قیامت بود. خیلی دل‌چرکین و کمی نگران رفتم توی سالن نشستم. تاریک بود و هیچ صدایی از بیرون نمی‌آمد، انگار یک دنیای دیگر. روی سن نور داشت و بچه‌ها لباس‌های رنگی پوشیده بودند. مثل رنگین‌کمان. بالا پایین می‌پریدند و می‌خندیدند و می‌خواندند. جایی از شعرشان می‌گفت
«یه جا کشک یه جا دوغه
غم و غصه دروغه
می‌خندن همه قاه قاه
چه قد خوبه خدایا»
آن‌ها آن بالا روی سن با لباس‌های رنگین‌کمانیشان می‌خواندند و دست می‌زدند. من خوش‌حال از تاریکی سالن جلوی دهانم را گرفته بودم و های‌های گریه می‌کردم. نمی‌دانم چرا امیدوار بودم باور کرده باشند که غم و غصه دروغ است.
می‌دانم که غم و غصه دروغ نیست. هیچ وقت نبوده است. دل هیچ کس هیچ وقت خالی از درد و غم نبوده است. ولی وقت‌هایی هست که غم و غصه همگانی است. خودش را فرو می‌کند توی چشم آدم. توی هوایی که نفس می‌کشی پخش شده و حتی نمی‌شود ساعتی فراموشش کرد یا وانمود کرد نیست.
دوست دارم تا روزی که غم و غصه کمی عقب بکشد، چیزهای کوچکی پیدا کنم و دلم را بهشان خوش کنم و شادی را زنده نگه دارم و در حد توانم تلاش کنم غم و غصه دروغ به نظر برسد.
سال جدید به همه‌ی کسانی که این جا را می‌بینند مبارک. از این بین دلم می‌خواهد به دردمندان بگویم حواسم بهشان هست و امیدوارم به آن‌ها مبارک‌تر و آسوده‌تر باشد.


۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

کو پس؟

این همه سال تمدن بشری کشک است و فقط به کار ساختن ابزارهای جدید آمده است، وقتی هنوز هم در همه جای این دنیا آدم‌ها هم‌دیگر را یکی یکی یا صد تا صد تا با همان انگیزه‌‌های قدیمی قدرت و ثروت می‌کشند و برای کشتن بیش‌تر نقشه می‌کشند و بقیه کنار می‌ایستند و تماشا می‌کنند.
بدیهی است که اعصاب ندارم و دارم غر می‌زنم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

تهران به سنه‌ی هزار و سیصد و هشتاد و هشت

احتمالا روزی می‌رسد که صبح که از خواب بیدار می‌شویم و کامپیوتر را روشن می‌کنیم، از این که بعد از کلیک روی فایرفاکس صفحه‌ی گوگل ظاهر می‌شود و می‌توانیم بینیمش تعجب می‌کنیم و خدا رو شکر می‌کنیم. بعد جوری اشک در چشمانمان حلقه می‌زند که انگار یکی از نوستالژی‌های کودکی مثلا سرندپیتی یا عمو جغد شاخ‌دار را دیده‌ایم.
راستش گمان کنم این جوری که دارد پیش می‌رود (توضیح این جوری یکیش این که من فقط یک بار توانسته‌ام در هشت روز گذشته ایمیلم را آن هم با کمک آنتی پراکسی باز کنم. باقی وقت‌ها یا آنتی پراکسی خودش پراکسی شده بوده یا این قدر کند بوده که طفلک کار نمی‌کرده یا اعصابی برای من باقی نمانده بوده که تلاش کنم.) آن روز حتی شاید خیلی زود برسد.
گمانم آن آقایی که پایش را گذاشته روی شیلنگ اینترنت یا آن یکی که لوپ جیمیل را با دست نگه داشته، به نظرشان رسیده وقتی می‌شود این کار را از دو روز قبل از بیست و دوی بهمن و تا یک هفته بعدش ادامه داد، چرا نشود برای همیشه؟ چرا پایم را روی شیلنگ بیش‌تر فشار ندهم؟

پ.ن: واضح و مبرهن است که ترکیب آنتی پراکسی را مدیون سردار احمدی مقدم هستم.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

ما به اندازه‌ی ما می‌روییم

دو سه سال پیش دوست عزیزی را بازداشت کرده بودند. بعد که تعریف می‌کرد گفت وقتی که در اوین می‌خواستند ببردنشان توی سلول تقریبا همه چیزشان را ازشان گرفته‌اند از جمله بند کفش. ظاهرا بند کفش را به این دلیل که زندانی با آن خودش را دار نزند یا کاری شبیه این. بعد خودش گفت آن موقع از این کار خنده‌اش گرفته بوده. با خودش فکر کرده همه‌ی این اعتراض و تحصن و چی و چی به خاطر تغییر شرایط و بهتر زندگی کردن است. دیوانه ام خودم را بکشم؟ بکشم که چی؟
حالا هم همین است. خب مگر نه این که همه‌ی این اشک و خون و درد و درد و درد برای زندگی بهتر است؟ برای اصل زندگی است؟ حواسمان به زندگی باشد پس. پاس بداریمش. زندگی کنیم با همه‌ی وجودمان.

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

لابد در ستایش نوشتن

در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغ باران می‌کردند، در ایامی که به نظر می‌آمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلا وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شده‌ایم، در چنین ایامی انسان می‌نویسد تا بلکه بتواند بر این خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم می‌نویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه چهره‌های مختلف به خود می‌گیرد و هر کدام از این چهره‌ها همیشه واقعیت سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی می‌کند.
ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرو رفتن و غرق‌شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه‌هامان زنده نگه داریم.

ادبیات و حافظه
روح پراگ
ایوان کلیما

بنویسیم. همه‌مان بنویسیم.

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

وقت بد مصائب

پارسال توی نشر چشمه الکی دم قفسه‌ی کتاب‌های شعر ایستاده بودم و نگاهشان می‌کردم. خیلی مشتری شعر نیستم. گاهی می‌خوانم و می‌گذرم. یکی از کتاب‌های احمدرضا احمدی را برداشتم. همین جوری صفحه‌ای را باز کردم که بخوانم. دلم لرزید.

«رفتم
به آش‌پزخانه که برای خودم چای بریزم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم»

همین طور ماندم. چه طور چیزی ممکن است این قدر ساده باشد و این قدر حقیقت در خود داشته باشد. دوباره خواندم و بغض کردم. آقای نشر چشمه داشت نگاه می‌کرد. نمی‌شد اشک ریخت. صفحه‌ی دیگری را باز کردم که مثلا یعنی دارم می‌خوانم. نمی خواندم. فقط نگاه می‌کردم. آقای نشر چشمه حواسش رفت پی باقی قفسه‌ها و مشتری‌ها. من راحت‌تر شدم کمی. بغضم را آرام ول کردم. اشکی حاصل نشد از بغض. نفس عمیقی آمد. فکر کردم چند بار من همین کار را کرده‌ام، به شکل‌های مختلف یا اصلا دقیقا به همین شکل. رفته‌ام توی آش‌پزخانه و برای خودم چایی نسکافه‌ای میوه‌ای چیزی فراهم کرده‌ام که فقط حواسم را از این موضوع واقعی پرت کنم. تا بتوانم نفس بکشم. راحت نفس بکشم.
آهای احمدرضای احمدی، از آن تو بیا بیرون. مرگ همیشه و به خصوص این روزها به اندازه‌ی بیش از کافی یادمان هست. بیا بیرون و یک کم زندگی را یادمان بیاور.

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

دیر یا زود، بلکه به امید خدا بسیار زود.
آدم است دیگر. گاهی هیجانش می‌گیرد. گاهی چند جمله، گاهی حتی چند کلمه حالش را خوش‌تر می‌کند. دلش را امیدوار می‌کند. چه اهمیت دارد گوینده‌ی کلمات کیست وقتی کلمه‌ها و حالی که در پس آن‌ها است، این قدر به ما نزدیک اند.