‏نمایش پست‌ها با برچسب غر زدن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غر زدن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

پی‌گیر باش تا کامروا و بی‌اعصاب شوی


پی‌گیری از آن کلمه‌هایی است که ازش متنفرم. در واقع از مفهومش متنفرم. کلمه‌ای است که ظاهر خوبی دارد. دست کم ظاهر آبرومند و شیکی دارد. یک جور حسن تعبیر برای یک مفهوم خیلی ضایع. قدیمی‌ها لابد می‌گفتند خیلی آدم سمجی است. حالا می‌گوییم خیلی پی‌گیر است. به نظرم مفهوم پی‌گیری الزامات توهین‌آمیزی دارد. این که شخص پی‌گیر حواسش جمع‌تر است، دقیق‌تر است، به فکرتر است، متوجه‌تر است. این که پی‌گیری‌شونده آدم پرت بی حواس نامنظمی است که متوجه نیست و تصمیمی ندارد و باید هی بهش یادآوری کرد. همه‌ی این چیزها را جمع کرده‌ایم و گذاشته‌ایم کنار هم. خیلی هم تر و تمیز کاغذ پیچیده‌ایم و رویش برچسب زده‌ایم پی‌گیری.
تقریبا نصف کارم در روز پی‌گیری است.

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

موافقان لطفا قیام کنند

باید یک راهی برای پول درآوردن غیر از کار کردن وجود داشته باشد. اصلا درست نیست که بعد از این همه سال تمدن بشری و پیش‌رفت علم و تجربه‌های گران‌قدر انسانی و یک عالم چیز قلمبه سلمبه‌ی دیگر، هنوز راهی برای پول درآوردن کشف یا اختراع نشده یا بهتر از آن لزوم پول داشتن از بین نرفته است. بدتر از همه‌ی این‌ها این که هیچ کس هم به این موضوع اعتراض نمی‌کند. منظورم غر زدن و ناله کردن و این دست حرکت‌های اعتراضی خفیف نیست ها. اعتراض درست و حسابی که به گوش مراجع ذی‌ربط برسد. دست کم در حد یک چیزی تو فیس‌بوک. وگر نه راه درستش این است که یک کمپین بین‌المللی باشد یا مثلا جلوی سازمان ملل در اعتراض به نقض هر روزه‌ی حقوق بشر تحصن کنیم و چادر بزنیم و اعلام کنیم تا وقتی که آدم‌ها باید هر روز کار کنند ما از جایمان تکان نمی‌خوریم. درست که کار جوهره‌ی انسان است و نابرده رنج گنج فلان، ولی خب مگر یک آدم احتیاج به چه قدر جوهره دارد؟ یک روز در هفته برای جوهره کافی و بلکه بیش‌تر از کافی است.

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

اعترافات آدمی که چشمش گاهی به مردم است

وقتی در پاریس به اندازه‌ی کافی غذا نمی‌خوردی بسیار گرسنه می‌شدی، چون نانوایی‌ها خوراکی‌های خوبی در ویترین‌ها می‌گذاشتند و مردم در پیاده‌رو رستوران‌ها و در هوای آزاد، پشت میز غذا می‌نشستند و تو ضمن عبور، غذا را می‌دیدی و بو می‌کشیدی.

این‌ها حرف‌های آقامون همینگوی در پاریس جشن بیکران است. به نظر من در مورد خیلی چیزهای دیگر هم همین طور است و آدم خودش را با اطرافش می‌سنجد. مثلا وقتی خوب و به اندازه‌ی کافی خوش نگذرانی و بعد بروی بیرون از خانه. هر جا مردم را ببینی احساس نیاز به خوش‌گذرانیت صد برابر می‌شود. هی مردم را نگاه می‌کنی و به نظرت می‌آید دارد خیلی بهشان خوش می‌گذرد و تو هم حرص خوش‌گذراندن می‌گیری. انگار مثلا آن اندازه‌ای که خوش گذراندی بس نیست. برای من این ماجرا یک وقت‌هایی تشدید می‌شود. مثلا در تعطیلات که همه می‌روند سفر، عصرهای جمعه که ملت از خانه‌هاشان زده‌اند بیرون و هوا می‌خورند، روزهای عید که دور هم جمع شده‌اند و هرهر می‌کنند. راستش این وقت‌ها من از شدت حسادت حالت دق دارم. لازم نیست توضیح بدهم از این که دیگران خوش می‌گذرانند ناراحت نیستم. فقط دوست دارم من هم خوش بگذرانم. بخندم. تنها نباشم. انگار یک انجمن یا کلوپ خوش‌گذرانان یا خوش‌حالان هست که من هم باید عضوش باشم و گرنه ضرر می‌کنم.
بله خب. عصر جمعه است و دو نفری در خانه نشستیم پای اینترنت. باز خد ارا شکر چراغ چند نفری در جی‌تاک روشن است.

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

به زندگی عادی خوش آمدید

برای من بدترین نکته‌ی عید و تعطیلات تمام شدن آن است. این که تا همیشه ادامه ندارد و تمام می‌شود. پذیرفتن این موضوع که از فردا صبح زندگی عادی شروع می‌شود و این دو هفته کلا هیچ اثر خاصی نداشته و سال جدید و فلان هیچ تغییری در روال زندگی ایجاد نکرده و آسمان را نیاورده زمین و همه چی گل و بلبل نشده، خیلی سخت است. آدم می‌داند که فردا چهاردهم فروردین می‌شود و باید صبح بیدار شویم و دو نفری صبحانه بخوریم و به امور زندگیمان بپردازیم و خودمان غذا درست کنیم و خبری از مهمانی و غذای رنگاوارنگ و خوش عطر و بوی حاضر و آماده نیست و عصرها هم باید تنهایی سر کنیم و خبری دور همی و بگو بخند و لباس نو و خوشگل و شیتان نیست. بدتر از همه این است که این دو هفته این قدر طولانی بوده که به نظر می‌رسیده ابدی و همیشگی می‌شود و کلا دنیا به یک جور کارتون و فانتزی و این‌ها تبدیل شده است. بعد الان آدم باید قبول کند که فانتزی فانتزی می‌ماند و دنیا هم دنیا. و خب این واقعا حال‌گیری بزرگی است.

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

کو پس؟

این همه سال تمدن بشری کشک است و فقط به کار ساختن ابزارهای جدید آمده است، وقتی هنوز هم در همه جای این دنیا آدم‌ها هم‌دیگر را یکی یکی یا صد تا صد تا با همان انگیزه‌‌های قدیمی قدرت و ثروت می‌کشند و برای کشتن بیش‌تر نقشه می‌کشند و بقیه کنار می‌ایستند و تماشا می‌کنند.
بدیهی است که اعصاب ندارم و دارم غر می‌زنم.

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

ارشاد می‌شویم

دم غروب من و دوستی در کافه‌ی باغ موزه نشسته بودیم. داشتیم از باد ملایم و خورشید نسبتا مهربان غروب شهریور و هم‌صحبتی هم لذت می‌بردیم. میز روبه‌روی ما چهار پنج خانمِ حدود پنجاه ساله‌ی به نسبت شیک‌پوش نشسته بودند و گپ می‌زدند. دو تاشان سیگاری روشن کرده بودند. یکی از خانم‌ها روسریش شل بود و حین صحبت و سیگار، کم‌کم افتاد دور گردنش. یک دقیقه یا چیزی همین حدود گذشت. پسر جوان و باریکی (چه چیزی معادل گارسون می‌‌شود گذاشت؟) آمد نزدیک میز. خیلی شرمنده ببخشیدی گفت و صدای نامفهموم و آرامی از خودش درآورد و با دستش اشاره‌ی کوچکی به روسری خانم کرد. خانم روسریش را کشید روی سرش و به حد حجاب اسلامی رساند.

در این ماجرا همه‌ی طرف‌های درگیر معذب و ناراحت و شرمنده بودند. من و دوستم که ناخواسته دیدیم. پسر جوان که مجبور بود به اقتضای حرفه‌اش تذکر بدهد. و البته خانم میان‌سال که هم صحبتش قطع شده بود و حال و هواش عوض شده بود و هم در نگاهش می‌شد فهمید از این که باعث دردسر پسرک شده ناراحت است.

۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه

پیراهنی با امضای مارادونا هدیه به همه‌ی ما

ظاهرا همه‌ی دنیا به رئیس‌جمهورمان علاقه دارند.
کاردار اول سفارت ایران در بوئنوس‌آیرس رفته دیدن مارادونا (یا او آمده ملاقاتش). مارادونا هم گفته از دولت ایران حمایت می‌کند و دوست دارد احمدی‌نژاد را ببیند.
خبر را در بی‌بی‌سی ببینید.

۱۳۸۶ آذر ۶, سه‌شنبه

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

یک ربع کنار همت منتظر اتوبوس شریعتی چیتگر بودم که بیاید؛ سرمازده و خواب‌آلود. اتوبوس پر رسید. چراغ‌های اتوبوس از این فلورسنت‌های آبی بود که گمانم قبلا فقط توی قصابی‌ها فقط روشن می‌کردند و چشم آدم را کور می‌کند. زن جوانی کنارم داشت با لحن خانم‌های میان‌سال خاله‌زنک تمام مدت حرف می‌زد. آقای راننده هم همه را به یک آلبوم علی‌رضا افتخاری مهمان کرده بود. چه چیزی می‌توانست در آن وضعیت بدتر از این باشد؟

۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

پیام

این دو جمله را امروز روی بیل‌بردهایی در اتوبان همت دیدم.

«همه‌ی مردم باید از اجزای سازمان اطلاعات باشند.» حتی شما دوست عزیز. (بدیهی است که جمله‌ی بیرون نقل قول از من است.)

«تو فکر یک سقفم . . .
صندوق حساب پس‌انداز مسکن جوانان بانک مسکن»
به اینش کاری ندارم که کسی از صاحب ترانه اجازه گرفته یا نه. این که آن بنده خدا را تا وقتی زنده بود کسی آدم حساب می‌کرد یا نه. فقط به این فکر می‌کنم که از جوانی تا معلوم نیست کی، تو فکر یک سقفم. اوج وعده‌ای که این بیل‌بورد می‌دهد این است که سقفی خواهید داشت.
بگذریم از آن یکی که مدت‌هاست دارم می‌بینمش و حرص می‌خورم و سعی می‌کنم بفهمم یعنی چی. «پهلوان حسین رضازاده، سفیر نیکوکاری بانک ملت»

۱۳۸۶ خرداد ۳۰, چهارشنبه

شئونات

«مسافر خانم و آقای گرامی جهت حفظ شئونات اسلامی از نشستن کنار هم خودداری گردد.»
ده تا کاغذ آچهار زده‌اند دور تا دور اتوبوس چیتگر شریعتی. این جمله را نوشته‌اند رویشان. یعنی حتی اگر آخر شب با همسری، پدری، دوستی دارید برمی‌گردید خانه‌تان یا سر ظهر می‌روید جای دیگری و اتوبوس هم خالی است، باز هم باید دور از هم بنشینید. کسی به این جمله کاری ندارد و به‌ش عمل نمی‌کند. فقط توهین می‌کند و مسافر را ناراحت می‌کند.
کاش حداقل کمی قشنگ‌تر می‌نوشتندش.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه

آهای سمندسوار

حالم از سمند بژ به هم می‌خورد. این چند وقت اغلب ماشین‌هایی که برام بوق زده‌اند و گیر داده‌اند و حالم را بد کرده‌اند، سمند بژ بوده‌اند. آخرینش هم امروز ظهر توی همت زیر پل شیخ بهایی. مرد سمندسوار سیبیلو پنج دقیقه‌ای بوق زد و بعد رفت.

۱۳۸۵ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

چه کنم

هیچ کاری نمی‌توانم بکنم جز این که بشینم جلوی این مانیتور و هی بگردم ببینم کجا خبر جدیدی هست. یا این که شماره‌ای را بگیرم و سرکار خانم توی گوشی بگوید دستگاه مشترک مورد نظر من خاموش می‌باشد. به چه دردی می‌خورم من؟

۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

عروسی دوست گرامی

کت و دامن سورمه‌ای ساده و از مد رفته‌ای پوشیده بودم. فهیمه هم یک جور بلوز و شلوار مشکی پوشیده بود. موها و صورتش را هم آرایش کرده بود. پریسا پیراهن مشکی یقه باز کوتاه. خیلی سخت آرایش صورت و موهاش را می‌دیدم. گرد کنار هم ایستاده بودیم. احتمالا هر کسی از دیدن آن دو نفر دیگر با این لباس و قیافه یک کم تعجب کرده بود. ده پانزده نفر وسط سالن با آهنگ خودشان را پیچ و تاب می‌دادند. ما دوستان مشترک داماد و عروس هم با اصرار مادر داماد کنار هم ایستاده‌ بودیم و هر از گاهی دست‌هامان را تکانی می‌دادیم. پریسا از این که اعتبار تافلش تمام شده و دو بار درخواست ویزاش ریجکت شده، حرف می‌زد. می‌گفت که به هر حال از کاری که دارد چندان ناراضی نیست. فهیمه از جاهایی که قرار است اپلای کند صحبت می‌کرد. من می‌گفتم دوست دارم شهری که قرار است درش چند سالی درس بخوانم و زندگی کنم چه طور باشد. یک دفعه احساس کردم یک چیزی غلط است و ما وصله‌ی ناجوری هستیم آن جا.
پدرو مادرهای گرامی تا شما فکری برای مراسم عروسی و مهمان‌هایش کنید، ما هم تصمیم بگيريم که مثل آدمیزاد عروسی برویم یا همين جوری..

۱۳۸۵ دی ۲۷, چهارشنبه

نوزادهای طفلک

من نمی‌دانم چرا بعضی آدم‌ها بچه‌دار می‌شوند، وقتی حتی لذت شیر دادن به بچه را از خودشان و بچه دریغ می‌کنند.
همه چیز برای بعضی از ما آدم‌ها شده اسباب تفاخر. تفاخر کدام دانشگاه قبول شدن، تفاخر چه شوهری پیدا کردن، چه عروسی گرفتن، چه اسباب خانه‌ای داشتن. آخرینش هم تفاخر این که هر کسی چه طور و چه قدر از بچه‌ش مراقبت می‌کند. روزی یک بار آب میوه و یک بار غذای کمکی. هر هفته یک بار دکتر فوق تخصص اطفال. ولی دریغ از یک لالایی برای بچه یا یک آغوش واقعی که هر دوشان لذت ببرند
.