۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه
پیگیر باش تا کامروا و بیاعصاب شوی
۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه
موافقان لطفا قیام کنند
۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه
اعترافات آدمی که چشمش گاهی به مردم است
۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه
به زندگی عادی خوش آمدید
۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه
کو پس؟
۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه
ارشاد میشویم
دم غروب من و دوستی در کافهی باغ موزه نشسته بودیم. داشتیم از باد ملایم و خورشید نسبتا مهربان غروب شهریور و همصحبتی هم لذت میبردیم. میز روبهروی ما چهار پنج خانمِ حدود پنجاه سالهی به نسبت شیکپوش نشسته بودند و گپ میزدند. دو تاشان سیگاری روشن کرده بودند. یکی از خانمها روسریش شل بود و حین صحبت و سیگار، کمکم افتاد دور گردنش. یک دقیقه یا چیزی همین حدود گذشت. پسر جوان و باریکی (چه چیزی معادل گارسون میشود گذاشت؟) آمد نزدیک میز. خیلی شرمنده ببخشیدی گفت و صدای نامفهموم و آرامی از خودش درآورد و با دستش اشارهی کوچکی به روسری خانم کرد. خانم روسریش را کشید روی سرش و به حد حجاب اسلامی رساند.
۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه
پیراهنی با امضای مارادونا هدیه به همهی ما
کاردار اول سفارت ایران در بوئنوسآیرس رفته دیدن مارادونا (یا او آمده ملاقاتش). مارادونا هم گفته از دولت ایران حمایت میکند و دوست دارد احمدینژاد را ببیند.
۱۳۸۶ آذر ۶, سهشنبه
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
یک ربع کنار همت منتظر اتوبوس شریعتی چیتگر بودم که بیاید؛ سرمازده و خوابآلود. اتوبوس پر رسید. چراغهای اتوبوس از این فلورسنتهای آبی بود که گمانم قبلا فقط توی قصابیها فقط روشن میکردند و چشم آدم را کور میکند. زن جوانی کنارم داشت با لحن خانمهای میانسال خالهزنک تمام مدت حرف میزد. آقای راننده هم همه را به یک آلبوم علیرضا افتخاری مهمان کرده بود. چه چیزی میتوانست در آن وضعیت بدتر از این باشد؟
۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سهشنبه
پیام
«همهی مردم باید از اجزای سازمان اطلاعات باشند.» حتی شما دوست عزیز. (بدیهی است که جملهی بیرون نقل قول از من است.)
«تو فکر یک سقفم . . .
صندوق حساب پسانداز مسکن جوانان بانک مسکن»
به اینش کاری ندارم که کسی از صاحب ترانه اجازه گرفته یا نه. این که آن بنده خدا را تا وقتی زنده بود کسی آدم حساب میکرد یا نه. فقط به این فکر میکنم که از جوانی تا معلوم نیست کی، تو فکر یک سقفم. اوج وعدهای که این بیلبورد میدهد این است که سقفی خواهید داشت.
۱۳۸۶ خرداد ۳۰, چهارشنبه
شئونات
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه
آهای سمندسوار
۱۳۸۵ اسفند ۱۵, سهشنبه
چه کنم
۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه
عروسی دوست گرامی
پدرو مادرهای گرامی تا شما فکری برای مراسم عروسی و مهمانهایش کنید، ما هم تصمیم بگيريم که مثل آدمیزاد عروسی برویم یا همين جوری..
۱۳۸۵ دی ۲۷, چهارشنبه
نوزادهای طفلک
همه چیز برای بعضی از ما آدمها شده اسباب تفاخر. تفاخر کدام دانشگاه قبول شدن، تفاخر چه شوهری پیدا کردن، چه عروسی گرفتن، چه اسباب خانهای داشتن. آخرینش هم تفاخر این که هر کسی چه طور و چه قدر از بچهش مراقبت میکند. روزی یک بار آب میوه و یک بار غذای کمکی. هر هفته یک بار دکتر فوق تخصص اطفال. ولی دریغ از یک لالایی برای بچه یا یک آغوش واقعی که هر دوشان لذت ببرند.