«دایره زنگی» را به سفارش آدمهای مختلف (یکیش این آقا) در سینما آزادی دیدیم. این قدر همه از فیلم و سالن سینما تعریف کرده بودند که من منتظر چیزی در حد شاهکار بودم. فیلم خوب بود ولی نه عالی. سالنی که ما در آن فیلم دیدیم، از همین سالنهای کوچک به اصطلاح اتوبوسی و راستش حتی کمی بدتر از معمولی بود. من اگر دستم به یکی از تعریفکنندگان برسد، اضافهی پول این سالن را ازش میگیرم.
نمایش پستها با برچسب حرف، این ور و آن ور. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب حرف، این ور و آن ور. نمایش همه پستها
۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سهشنبه
۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه
از احوالاتِ ما
این روزها در مسابقه با خودم هی رکورد میزنم. دو سه روز پیش، از صبح تا شب پنج تا ماشین لباس شستم. امروز هم ده ساعت توی خیابان مشغول خرید بودم.
رکورد اولی را به کمک تلی از لباسهای تیره و روشن و پردهی کثیف شکستم. دومی را به زور یک خواهرزادهی اهل خرید و باحوصله.
رکورد اولی را به کمک تلی از لباسهای تیره و روشن و پردهی کثیف شکستم. دومی را به زور یک خواهرزادهی اهل خرید و باحوصله.
۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه
صداقت
یک آشنای فلیکری برام ایمیل زده که میخواهد بیاید ایران را ببیند ولی اطلاعات چندانی ندارد و میداند که نمیشود به رسانهها اعتماد کرد. آقای همسر میگوید براش بنویس «بعله آقا! اصلا به رسانهها اعتماد نکن که اوضاع از اون چیزی که میگن و شنیدی خیلی بدتر اه.»
۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه
سلام آقای مانی حقیقی
دیروز به لطف دوستی کنعان را در سینما فرهنگ دیدم. خیلی خوشم آمد. چیز چندانی هم ندارم دربارهی خود فیلم بگویم.
پ.ن1: بهرام رادان خیلی دوستداشتنی شده بود.
پ.ن2: یک صحنهای شب بهرام رادان، افسانه بایگان را برد برساند دم خانه. من و دوستم به هم گفتیم از ظهر تا حالا تو ماشین این بود؟ خوش گذشته بهش. ما هم بودیم پیاده نمیشدیم. دقیقا همین جا افسانه بایگان گفت «خوش گذشت.»
پ.ن3: هر چی من و دوستم فکر کردیم کی میتوانست جای ترانه علیدوستی بازی کند که هم سن و قیافهش بخورد به نقش و هم خوب بازی کند، کسی را پیدا نکردیم. واقعا هنرپیشهی خوب زن نداریم؟
پ.ن1: بهرام رادان خیلی دوستداشتنی شده بود.
پ.ن2: یک صحنهای شب بهرام رادان، افسانه بایگان را برد برساند دم خانه. من و دوستم به هم گفتیم از ظهر تا حالا تو ماشین این بود؟ خوش گذشته بهش. ما هم بودیم پیاده نمیشدیم. دقیقا همین جا افسانه بایگان گفت «خوش گذشت.»
پ.ن3: هر چی من و دوستم فکر کردیم کی میتوانست جای ترانه علیدوستی بازی کند که هم سن و قیافهش بخورد به نقش و هم خوب بازی کند، کسی را پیدا نکردیم. واقعا هنرپیشهی خوب زن نداریم؟
پ.ن4: بزنم به تخته هر چه قدر می گذرد افسانه بایگان بهتر میشود.
۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه
حکایت ما جاودانه شود

این دستها را در دوسالانهی مجسمه دیدم. دوست داشتم بنشینم آن جا و تماشایشان کنم. به هم شبیه اند و با هم خیلی فرق دارند. هر کدامشان هزار کار کردهاند. هر کدامشان قصههایی دارند.
اسمش بود «تنها دست است که میماند». متاسفانه سازنده را یادم نیست. البته عکس هم نباید میگرفتیم و من گمانم کار ضدفرهنگی کردم.
توضیح: بلوکی بود که موزاییکهای هماندازه داشت. هر کدام عکسی از کسی بود که دستش توی قالب گچ بود و رویش قالب همان دست. از عکس معلوم هست اصلا؟
توضیح: بلوکی بود که موزاییکهای هماندازه داشت. هر کدام عکسی از کسی بود که دستش توی قالب گچ بود و رویش قالب همان دست. از عکس معلوم هست اصلا؟
۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه
پیرمردهای دوستداشتنی
فکر میکنید اگر ابراهیم گلستان یا نجف دریابندری وبلاگ مینوشتند، هر کدام چه جور وبلاگی داشتند.
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
خیلی معمولی
یکی دو روز پیش از زور تنهایی و بیحوصلگی رفتیم باغ نیاوران. ساختمانی (عمارت اسم بزرگی است برای آن بنای کوچک) هست به اسم کوشک احمدشاهی. ما فقط این جا را دیدیم. اواخر قاجار ساختهاندش. ظاهرا بعدها محمدرضا پهلوی تغییراتی در آن داده و پسرش رضا آن جا بوده است.
اتاقی بود طبقهی پایین که نوشته بود اتاق رضا است. فرق چندانی با اتاق بچههای شهرمان نداشت. همان وسایلی که معمولا بچهها در اتاقشان دارند و همان دکور. تقریبا فقط فرش کف اتاق نفیستر از موکت و فرش اتاق بچهها بود. البته پدر و مادرهای حالا معمولا این قدر سلیقه دارند که در اتاق بچه مبل نگذارند.
اتاق دیگری هم بود که یک جور اتاق غذاخوری حساب میشد. باز هم بسیار معمولیتر از چیزی که تصورش کنید. همین مبل و کریستالهایی که در اغلب خانهها پیدا میشود.
یک بار دیگر هم این حس را داشتم. یکی دو سال پیش اولین بار که رفتم سعدآباد. تنها بودم و برای خودم راه میرفتم؛ در فضای باز. از جلوی این ساختمانهایی که اسمشان کاخ بود میگذشتم. تمام مدت این احساس را داشتم که ای بابا! همش همین. اگر از سر زعفرانیه تا سعدآباد را پیاده بروید، ده تا مجللتر و شیکتر از آن ساختمانها را میبینید.
خلاصه که یا تعریف تجمل و رفاه خیلی عوض شده یا آن وقتی که کتابهای تاریخ ما را مینوشتهاند، حسابی جوگیر بودهاند.
اتاقی بود طبقهی پایین که نوشته بود اتاق رضا است. فرق چندانی با اتاق بچههای شهرمان نداشت. همان وسایلی که معمولا بچهها در اتاقشان دارند و همان دکور. تقریبا فقط فرش کف اتاق نفیستر از موکت و فرش اتاق بچهها بود. البته پدر و مادرهای حالا معمولا این قدر سلیقه دارند که در اتاق بچه مبل نگذارند.
اتاق دیگری هم بود که یک جور اتاق غذاخوری حساب میشد. باز هم بسیار معمولیتر از چیزی که تصورش کنید. همین مبل و کریستالهایی که در اغلب خانهها پیدا میشود.
یک بار دیگر هم این حس را داشتم. یکی دو سال پیش اولین بار که رفتم سعدآباد. تنها بودم و برای خودم راه میرفتم؛ در فضای باز. از جلوی این ساختمانهایی که اسمشان کاخ بود میگذشتم. تمام مدت این احساس را داشتم که ای بابا! همش همین. اگر از سر زعفرانیه تا سعدآباد را پیاده بروید، ده تا مجللتر و شیکتر از آن ساختمانها را میبینید.
خلاصه که یا تعریف تجمل و رفاه خیلی عوض شده یا آن وقتی که کتابهای تاریخ ما را مینوشتهاند، حسابی جوگیر بودهاند.
پ.ن: کوشک احمدشاهی یک ساختمان دو طبقهی نسبتا کوچک است. از بیرون به نظر میرسد جالبترین جای آن طبقهی بالا باشد. بالکن با ستونهای آجری و پنجرههای قدی. دقیقا همین جا را شما نمیتوانید ببینید. فقط طبقهی اول آن برای تماشا باز است.
۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه
مهوش پریوش، نه خیر پریدخت
به طرز ابلهانهای سریال مناسبتی شبکهی دو- پریدخت- را فقط به خاطر لیلا حاتمی و علی مصفا تماشا میکنم. همش هم توی ذهنم دارم هر دو را اصلاح میکنم. اگر علی مصفا این کلمه را این طوری میگفت، اگر دماغش یک کم فلان جور بود، چه قدر قیافهش جذابتر بود. لیلا حاتمی اگر این جور نگاه میکرد، اگر این قدر ماست نبود، اگر این رنگی نمیپوشید. کل سریال هم که چیزی آن طرفتر از افتضاح است البته. خلاصه که وضع خندهداری دارم با این سریال.
پ.ن: مهوش، پریوش را که یادتان هست؟ ترانهای نسبتا قدیمی از آصف است. همان که میگفت غلط کرد شوهر کرد. خلاصه که الان زردی خونم حسابی زده بالا.
پ.ن: مهوش، پریوش را که یادتان هست؟ ترانهای نسبتا قدیمی از آصف است. همان که میگفت غلط کرد شوهر کرد. خلاصه که الان زردی خونم حسابی زده بالا.
پ.ن دوم: دوستان عزیز تدکر دادند که خواننده جلال همتی است نه آصف. یک کم گشتم و دیدم راست میگویند. کماطلاعی من را به بااطلاعی خودتان ببخشید. راستش را بخواهید من فکر میکردم این صدا، آصف است و حالا مشکل بعدی این است که آصف کیست.
۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه
عشاق افسانهای
به نظر شما این چیزهایی که از عشاق قدیمی مانده ادبیات است یا واقعیت؟ یعنی واقعا طرف سالها مینشسته به پای خیال معشوقی؟ نهاد آدمی فرق کرده در طی این سالهای مثلا تمدن بشری؟ کسی این سالها حوصلهی این کارها را دارد هنوز؟
۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه
آن وبلاگنویس مقدس
وبلاگ توکا نیستانی را مدتی است میخوانم. تقریبا از همان وقتی که مینویسد. من خوشم میآید از وبلاگش. یکی دو تا پستش را ببینید. خودش را یک بار در همین نمایشگاه اخیرش دیدم. البته که مثل بقیه نرفتم جلو بگویم «آقای مهندس! من خوانندهی وبلاگتون هستم. خیلی خوشحالم که میبینمتون و طرحها خیلی قشنگن.» وبلاگش از خودی که من دیدم، قطعا بهتر است. شباهت عجیب توکایی که راه میرود و توکایی که مینویسد، خودشیفتگی است. وبلاگش را ببینید. آدم هفتهای یکی دو تا نوشته از خودشیفتهی شوخی بخواند طوریش نمیشود.
۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه
امامزاده از راه دور
امشب، روی پل ولیعصر در همت سوار اتوبوس چیتگر شدم. هوا خیلی سرد و ترافیک سنگین و اتوبوس شلوغ بود. همه به هم چسبیده بودیم و با تقریب خوبی هر کسی حرفهای چند نفر اطرافش را خوب میشنید. دو تا خانم میانسال، یکی چادری و یکی با مانتو، کنار هم نشسته بودند و من هم کنارشان ایستاده بودم. به نوبت داشتند برای هم، با جزئیات کامل قصههای مذهبی- تخیلی تعریف میکردند. از این که فلان خواب را دیدهاند و بعدش چه کردهاند و چه طور شده است. این آخریها، مانتویی برای چادری از امامزادهای در کن تعریف میکرد که هر حاجتی را میدهد. با تاکید بر هر حاجتی. چادری آدرس امامزاده را پرسید. مانتویی شروع کرد آدرس دادن و توضیح این که چه طور برود. چادری دید خیلی سخت و طولانی است و حوصلهاش سر رفت و از رفتن به امامزاده ناامید شد. به مانتویی گفت «خوش به حالت! هر وقت رفتی اونجا برای منم دعا کن.» مانتویی گفت «باشه. حتما. خانوم موسوی بودی دیگه. آره؟ موسوی؟ میگم خدایا هر چی خانوم موسوی میخواد بهش بده.» چادری سرش را تکان داد. بعد یک دفعه مانتویی انگار که چیز خیلی مهمی یادش آمده باشد گفت «ببین! از دور هم مرادتو میده. هر چی بخوای. فقط بگو یا امام زاده شعیب و حاجتتو بگو.» چادری گفت «امام زاده چی؟» مانتویی شعیب را تکرار کرد. چادری هر دفعه یک چیز بیربط و عجیبی گفت و آخرش بیخیال شد و گفت «آهان! خب.»
۱۳۸۶ دی ۶, پنجشنبه
توتفرنگی تلخ
بعد از سالها، شاید بیشتر از پانزده سال، دارم شربت سرماخوردگی میخورم. دیفن هیدرامین صورتی با یک طعم عجیب و همان بوی همیشگی دارو. حالا فکر میکنم که چیز چندان بدمزهای هم نبوده.
۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه
پیراهنی با امضای مارادونا هدیه به همهی ما
ظاهرا همهی دنیا به رئیسجمهورمان علاقه دارند.
کاردار اول سفارت ایران در بوئنوسآیرس رفته دیدن مارادونا (یا او آمده ملاقاتش). مارادونا هم گفته از دولت ایران حمایت میکند و دوست دارد احمدینژاد را ببیند.
کاردار اول سفارت ایران در بوئنوسآیرس رفته دیدن مارادونا (یا او آمده ملاقاتش). مارادونا هم گفته از دولت ایران حمایت میکند و دوست دارد احمدینژاد را ببیند.
خبر را در بیبیسی ببینید.
اشتراک در:
پستها (Atom)