‏نمایش پست‌ها با برچسب درد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

لابد در ستایش نوشتن

در ایام خفقان، در ایامی که ما را دروغ باران می‌کردند، در ایامی که به نظر می‌آمد هر چیز واقعی، هر چیزی که هدفی بود فراتر از انسان، دیگر اصلا وجود ندارد و ما محکوم به هیچی و فراموشی شده‌ایم، در چنین ایامی انسان می‌نویسد تا بلکه بتواند بر این خلط و هرج و مرج فائق آید. آدم می‌نویسد تا مرگ را انکار کند. مرگی که این همه چهره‌های مختلف به خود می‌گیرد و هر کدام از این چهره‌ها همیشه واقعیت سرنوشت بشری، رنج، تمرد و صداقت را از معنا تهی می‌کند.
ما می‌نوشتیم تا واقعیتی را که به نظر می‌آمد در حال فرو رفتن و غرق‌شدنی ابدی در یک فراموشی تحمیلی است در حافظه‌هامان زنده نگه داریم.

ادبیات و حافظه
روح پراگ
ایوان کلیما

بنویسیم. همه‌مان بنویسیم.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

. . .

"من نعش آن بزرگوار را بر سر دار هم‌چون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از دویست سال کش‌مکش بر بام‌سرای این مملکت افراشته شد."

لابد روزی یکی از همین نسل یا آیندگان چیزی شبیه این برای تن‌های حاضر در دادگاه سعید حجاریان، بهزاد نبوی، عبدالله رمضان‌زاده، مصطفی تاج‌زاده و دیگران خواهد نوشت. لابد کسی خواهد نوشت من صورت‌های این بزرگواران را هم‌چون نشانی برای آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی طولانی ملتی دردمند می‌بینم.

روزگار باقی است آقایان. روزگار باقی است.