‏نمایش پست‌ها با برچسب از سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از سفر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

بیرون حیاط توی آن تکه زمین خاکی جلوی در ایستاده بودم. خانه لب جاده است. جاده از وسط ده رد می‌شود و می‌رود به جاده‌ی اصلی. دور و بر همه دشت خالی و صاف. اول غروب بود. همه جا ساکت. سکوت محض. من سرم بالا بود و آسمان را نگاه می‌کردم. یک طرف تاریک و سیاه و پر ستاره. آسمان بالای سرم آبی تیره‌ی خوش‌رنگ و شفاف. طرف دیگر نارنجی و سرخ و زرد و رنگ وارنگ. رنگ‌ها طیف به طیف عوض شده بودند و در هم فرو رفته بودند. هی سرم و چشم‌هام را می‌چرخاندم و نگاه می‌کردم. گیج و منگ آسمان بودم. انگار معجزه بود. به پیرمرد و پیرزنی فکر می‌کردم که خانه و باغشان صد متر آن طرف‌تر بود و با هم توی آن خانه و باغ بزرگ تنها هستند اغلب. به این که همیشه غروب پای شیر آب توی حیاط وقت وضو چشمشان به آسمان می‌افتد. به این که لابد هر شب منگِ آسمان می‌شوند.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

خاطره‌ی قهوه‌ای

در بیروت، روی نیم‌کتی دم ساحل رو به روشه نشسته بودیم. فکر می‌کردم روشه آخر جای توریستی توی این شهر باشد. هست و نیست. گمانم مثل پل خواجو توی اصفهان که هر وقت گذرم بهش افتاده پر از اصفهانی و غیر اصفهانی بوده. آدم‌ها عکس می‌گرفتند. از هم، با هم، از روشه، از دریا، از غروب، من هم نسبتا دزدکی از دیگران. همین طور با دوربینم ورمی‌رفتم که صدای جرینگ جرینگ ملایمی آمد. گوش کردم و صدا نزدیک‌تر شد. نگاهش کردم. مردی بود که فلاسکی دستش بود، شاید آب جوش داشت شاید هم قهوه، چند تایی لیوان یک بار مصرف و سه تا فنجان خیلی کوچک بی‌دسته. پیاله- فنجان‌ها را با شست و دو سه انگشت دیگرش گرفته بود و هی توی هم ولشان می‌کرد و صدایی جیرینگ دل‌نشینی ازشان درمی‌آورد، مثل زنگوله‌ی بزغاله‌ای که چابک این طرف و آن طرف می‌دود. با چشم دنبالش کردم. نمی‌دانم چرا ازش قهوه نخریدیم.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

در راه تلفریک


کنار اتوبان بیروت به شمال از ون پیاده شدیم. راننده کابل‌های تله‌کابین را نشانمان داد و گفت جونیه. اتوبان گمانم شش باند داشت و لاین برگشت دو سه متر پایین‌تر از لاین رفت بود. کمی دور و برمان را نگاه کردیم که شاید درکی شهودی چیزی برای رفتن به آن طرف حاصل شود که نشد. هیچ علاقه‌ای هم به عملیات انتحاری برای وصال تله‌کابین یا جونیه نداشتیم. خانمی کنار اتوبان دکه داشت. آب و قهوه و خوردنی‌های دیگر داشت. میان‌سال و سفیدرو و کمی چاق بود. رفتم سلامی کردم که بپرسم چه طور برویم جونیه. به عربی جواب داد و وقتی دید من انگار نمی‌فهمم یکی دو کلمه فرانسه گفت. باز من شانه‌هام را بالا انداختم و لب‌خند زدم که نمی‌فهمم. کلمه‌های جونیه و تلفریک (تله‌کابین) را براش گفتم. شروع کرد به عربی لبنانی برای من توضیح دادن که چه طور بروم. می‌دید که من زبانشان را نمی‌فهمم. تمام سعیش را می‌کرد که اشاره‌های کامل و مفهومی هم‌راه کلماتش کند. اتوبان را نشان داد و سرعت بالای ماشین‌ها را و اشاره کرد که می‌زنند بهمان و سرش را بی‌جان انداخت روی شانه‌اش که یعنی می‌میریم و سرش را جنباند که یعنی از این راه نه. بعد دورتر را نشان داد. دورتر چیزهای زیادی بود که من نمی‌فهمیدم منظورش کدام است؛ چند ماشین ایستاده و چند مغازه و بیل‌بوردهای تبلیغاتی. بعد یک جوری اشاره کرد که من حدس زدم منظورش بیل‌برد است و باز نفهمیدم کدام بیل‌برد. کلماتی می‌گفت که من اصلا نمی‌فهمیدم و نگاهش می‌کردم. بعد دستش را گذاشت روی سینه‌اش و لباس زیرش را نشان داد و بعد بیل‌بردی را نشان داد که تبلیغ لباس زبر بود. سرم را تکان دادم که یعنی فهمیدم. اشاره کرد که آن‌جا راه زیرگذری هست که می‌پیچد زیر راه اصلی و می‌رسد به جونیه. یکی از دست‌هاش را کرد اتوبان و آن یکی دستش را پیچاند و از زیر آن یکی رد کرد. لب‌خند زدم و شکرا و مرسی را پشت سر هم گفتم. مطمئن شد که فهمیده‌ام و راه را نشانمان داده است. گمانم خیلی زیاد خوش حال شد که توانسته با اشاره و دست منظورش را برساند. خندید و بغلم کرد و بوسیدم. بعد هم با لب‌خند بدرقه‌مان کرد.
پ.ن: عکس را در راه برگشت از توی کابین گرفته‌ام.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

امسال فصل خرمالو برای من کمی زودتر شروع شد. در بیروت خرمالوها رسیده‌ی رسیده بودند.