‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال، یاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال، یاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه


در این شب‌های تاریک، دل‌های همه‌تان روشن.




۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

تنهاخوری مزه نداره!

گاهی که آهنگی گوش می‌کنم دوست دارم با همه‌ی دوستانم ساکت کنار هم بشینیم و با هم گوش کنیمش یا حداقل برای همه‌شان بفرستمش و با همه‌شان شریک شوم. دوست دارم همه با هم گوشش کنیم و لذتش را با هم بچشیم. گاهی انگار طاقت تنهایی چشیدن لذتی را ندارم.

۱۳۸۶ مهر ۳, سه‌شنبه

هنگامه‌ی منی

با آهنگ زمزمه می‌کنم «معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی» این تک جمله هی در دهانم می‌چرخد. این تک تصویر هی می‌آید توی کله‌م. بالا و پایین می‌شود، می‌رود. دوباره که به خودم می‌آیم می‌بینم باز دارد می‌گردد. تصور این معشوق جان به بهار آغشته همه‌ی ذهن مرا پر کرده؛ تصور این معشوق ناممکن.
کسی چنین معشوقی جسته؟ یافته؟
شعر از رضا براهنی است و محسن نامجو آن را خوانده. به نظرم اسم قطعه «از هوش می» باشد.

۱۳۸۶ شهریور ۲۴, شنبه

خش‌خش زیر پا

رمضان آمده است. دوباره دم غروب انگار وقت خاصی می‌شود. وقتی که می‌توانی سرت را بالا بگیری و یک لحظه آسمان و سرخیش را نگاه کنی. می‌توانی سحر بروی روی ایوان خانه و کمی از هوای دل‌انگیز آن موقع را بدهی توی سینه‌ات.
کم‌کم پاییز سر و کله‌اش پیدا می‌شود. بوش در هوا رها شده و صداش لای برگ درخت‌ها پیچیده است. بساط کفش‌هاش مدرسه‌ای و کوله‌پشتی‌های رنگ‌رنگ و دفتر و مداد به‌راه است.
انگار همه چیز با هم قصد دارد دل آدم‌ها را ملایم‌تر و نرم‌تر کند.

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

بادبادک‌ساز

اولین بادبادک زندگیم را وقتی که حدودا سه ساله بودم برادرم برایم درست کرد. بیست و پنج سال از من بزرگ‌تر است. همان موقع هم بزرگ‌تر بود. به چشم من بادبادک و بادبادک‌سازهر دو خیلی بزرگ بودند. با کاغذ رنگی صورتی و سیخی که از حصیر خانه‌مان کند، درستش کرد. (مشهدی‌ها به این سیخ می‌گویند لوخ.) درست کردنش به چشم من شبیه جادو کردن بود. هیچ نمی‌فهمیدم چه می‌کند و چرا. فقط نگاه می‌کردم. با دقت و با حوصله کار می‌کرد. ولی دستانش تند تند تکان می‌خوردند. قوطی سریش و قیچی و کاغذ رنگی کنارمان بود توی حیاط. من نشسته بودم روی زمین و او سر پا. دوست داشتم به همه چیز دست بزنم و جرأت نداشتم. فقط تماشا می‌کردم. کارش که تمام شد بادبادک و مرا بغل کرد و برد توی فلکه. آن جا گذاشتم روی زمین و آن را داد دستم. بعدش هم فرستادش هوا. همین طورساده نشنوید. کمی نخش را بالا پایین کرد. یکی دو بار جایمان را عوض کردیم. بعد رفت هوا. بعد نخ را باز هم بالا و پایین کرد و بادبادک بالاتر رفت. بعد سر نخ را داد دست من. من انگار که خودم داشتم آن بالا می‌چرخیدم.