با آهنگ زمزمه میکنم «معشوق جان به بهار آغشتهی منی» این تک جمله هی در دهانم میچرخد. این تک تصویر هی میآید توی کلهم. بالا و پایین میشود، میرود. دوباره که به خودم میآیم میبینم باز دارد میگردد. تصور این معشوق جان به بهار آغشته همهی ذهن مرا پر کرده؛ تصور این معشوق ناممکن.
کسی چنین معشوقی جسته؟ یافته؟
شعر از رضا براهنی است و محسن نامجو آن را خوانده. به نظرم اسم قطعه «از هوش می» باشد.